حضرت محمد فرمودند: یا علی، شبی که منرا به آسمان بردند، زنانی چند از امت خود را در عذاب شدید دیدم، از حالت آنها تعجب کردم و از شدت عذاب آنها گریستم. زنی را دیدم که به موهایش آویخته شده، مغز سرش از شدت گرما میجوشد؛ زنی را دیدم که به زبانش آویخته و آب داغ جهنم در حلقش ریخته میشد؛ زنی را دیدم که با سینههایش آویخته شده بود؛ زنی را دیدم که گوشت بدن خود را میخورد و آتش از زیرش شعله میکشید؛ زنی را دیدم که پاهایش به دستهایش بسته شده و مارها و عقربها بر او مسلط شده بودند؛ زنی را دیدم کر و کور و لال، در تابوتی از آتش، مغز سرش از بینی او بیرون میآمد و بدنش از(مرض) خوره و پیسی پاره پاره بود؛ زنی را دیدم که تنوری از آتش به پاهایش آویزان بود؛ زنی را دیدم که گوشت بدن او از جلو و عقب با قیچیهای آتشین بریده میشد؛ زنی را دیدم که صورت و دستهایش میسوخت و رودههای خود را میخورد؛ زنی را دیدم که سرش سر خوک بود و بدنش الاغ و بر او هزار هزار نوع عذاب بود؛ زنی را دیدم به صورت سگ، آتش در پشتش داخل میشد و از دهانش بیرون میآمد و ملائکه سر و بدنش را با گرزهای آتشین میکوبیدند.حضرت فاطمه(علیهاالسلام) عرض کرد: ای حبیب من و ای نور دیده من، به من خبر بدهید که عمل و روش ایشان چه بوده است که خدای تعالی این نوع عذاب را بر ایشان مسلط گردانیده است؟حضرت فرمودند : ای دخترم :آن زنی که به مو آویخته شده بود، موی خود را از مردهای نامحرم نمیپوشاند؛ زنی که به زبان آویخته شده بود (با زبانش) شوهرش را آزار میداد؛ زنی که با سینه آویخته شده بود، از انجام وظایف زناشویی خودداری میکرد؛ آن زنی که به پاهایش آویخته شده بود، بدون اجازه شوهر از خانه بیرون میرفت؛ زنی که دستهایش به پاهایش بسته شده بود و مارها و عقربها بر او مسلط شده بودند، کسی بود که خود را نمیشسته است و لباسهایش را پاک نمیکرد و غسل حیض و جنابت انجام نمیداد و بدنش را از نجاسات پاک نمیکرد و نماز را سبک میشمرد؛ زنی که کور، کر و لال بود، از زنا فرزند پیدا کرده و به گردن شوهر خود انداخت بود؛ زنی که گوشت بدنش با قیچیهای آتشین بریده میشد، خود را به مردان نامحرم نمایش میداد تا به او رغبت کنند؛ زنی که صورت و سرش، سر خوک بود و بدنش بدن الاغ، سخن چین و بسیار دروغگو بود؛ آنکه به صورت سگ بود و آتش در پشتش داخل و از دهانش خارج میشد، خواننده و آواز خوان و حسود بود».وسایل شیعه جلد 20 صفحه 213
بعد از حدود نیم قرن که از حکومت جمهوری اسلامی بر ایران میگذرد اقتصاد ایران در وضعیت فاجعه بار رکود تورمی قرار دارد. رکود تورمی به وضعیتی گفته میشود که در آن اقتصاد بهطور همزمان با افزایش مداوم سطح عمومی قیمتها و کاهش رشد اقتصادی یا حتی رکود تولید مواجه است. در مورد ایران، مجموعهای از عوامل ساختاری و بیرونی در سالهای اخیر بهتدریج زمینه شکلگیری چنین چرخهای را فراهم کردهاند. تحریمهای اقتصادی، کسری بودجه مزمن دولت، رشد بالای نقدینگی، کاهش اعتماد به سیاستهای پولی و همچنین تشدید تنشهای ژئوپلیتیک یا فضای جنگی آتش بس، همگی در کنار هم باعث شدهاند که اقتصاد وارد چرخهای شود که در آن تورم و رکود یکدیگر را تقویت میکننددر چارچوب نظری اقتصاد کلان، یکی از مهمترین کانالهای ایجاد رکود تورمی در اقتصادهای باز، کانال نرخ ارز است. زمانی که ارزش پول ملی بهطور ناگهانی کاهش مییابد، قیمت کالاهای وارداتی و نهادههای تولیدی افزایش پیدا میکند و این افزایش هزینه به سرعت به سطح عمومی قیمتها منتقل میشود. در اقتصادی مانند ایران که وابستگی بالایی به واردات کالاهای واسطهای و سرمایهای دارد، این اثر بسیار قویتر عمل میکند.افزایش تورم، به نوبه خود انتظارات تورمی را در جامعه تقویت میکند. در چنین شرایطی، فعالان اقتصادی و خانوارها بهجای نگهداری ریال، به سمت داراییهای جایگزین مانند ارز، طلا یا مسکن حرکت میکنند. این رفتار باعث افزایش بیشتر تقاضا برای ارز و در نتیجه فشار دوباره بر نرخ ارز میشود. به این ترتیب، یک چرخه خودتقویتشونده شکل میگیرد که در آن جهش نرخ ارز، تورم، انتظارات تورمی و بیثباتی ارزی بهطور متقابل یکدیگر را تشدید میکنند.در همین حال، رشد اقتصادی نیز تحت تأثیر نااطمینانیهای ارزی و تورمی کاهش یافته و حتی منفی میشود، زیرا سرمایهگذاری جدید برای بنگاهها پرریسک و غیرقابل پیشبینی میگردد. از سوی دیگر، دولتها برای جبران کسری بودجه به منابع پولی متوسل میشوند و این امر خود به افزایش پایه پولی و تشدید تورم منجر میشود.در چنین شرایطی، اقتصاد بهتدریج دچار پدیدهای به نام دلاریزه شدن میشود؛ یعنی مردم و بنگاهها برای حفظ ارزش داراییهای خود به ارزهای خارجی روی میآورند. این وضعیت در عمل کارایی سیاست پولی را کاهش داده و کنترل تورم را دشوارتر میکند. اثرات رکود تورمی در بخشهای مختلف اقتصادی بهصورت ناهمگون ظاهر میشود. صنایعی که وابستگی بالایی به واردات دارند، بیشترین آسیب را متحمل میشوند، زیرا افزایش نرخ ارز هزینه تولید آنها را بهشدت بالا میبرد و سودآوری را کاهش میدهد. در نتیجه، بسیاری از این بنگاهها ناچار به کاهش تولید یا تعدیل نیروی کار میشوند.در بخش کشاورزی و صنایع غذایی نیز افزایش هزینه نهادههای وارداتی باعث شده است که تورم مواد غذایی حتی سریعتر از تورم عمومی رشد کند. در همین حال، بازارهای دارایی مانند ارز، طلا و سکه به ابزارهای اصلی حفظ ارزش تبدیل شدهاند، در حالی که بازار مسکن و بورس با رکود معاملاتی مواجه هستند.بخش خدمات و تولید داخلی نیز تحت تأثیر افزایش هزینه انرژی، مواد اولیه و نااطمینانی عمومی، با محدودیت ظرفیت مواجه شده است. در مجموع، اقتصاد با نوعی ناهماهنگی و افت کارایی گسترده روبهرو شده است.در زندگی روزمره خانوارها، رکود تورمی به شکل کاهش محسوس قدرت خرید خود را نشان میدهد. افزایش قیمت کالاهای اساسی، بهویژه غذا و مسکن، فشار شدیدی بر دهکهای پایین و متوسط وارد کرده و سطح فقر را افزایش داده است. در نتیجه، شکاف طبقاتی نیز در حال گسترش است.در واکنش به این شرایط، الگوی مصرف خانوارها تغییر کرده و از مصرف کالاهای بادوام به سمت کالاهای ضروری حرکت کرده است. این تغییر نشاندهنده کاهش تقاضای مؤثر در اقتصاد است. از سوی دیگر، بازار کار نیز تحت فشار قرار گرفته و بنگاهها برای کاهش هزینهها یا نیروی کار خود را تعدیل میکنند یا دستمزدهای واقعی را کاهش میدهند.در نهایت، افزایش نااطمینانی اقتصادی به خروج سرمایه و مهاجرت نیروی انسانی متخصص منجر شده است، که این خود در بلندمدت ظرفیت رشد اقتصادی کشور را تضعیف میکند.با توجه به شرایط فعلی، میتوان سه سناریوی اصلی برای آینده اقتصاد ایران در نظر گرفت. در سناریوی نخست، که محتملترین حالت در صورت تداوم شرایط فعلی است، رکود تورمی ادامه مییابد و تورم در محدوده ۵۰ تا ۸۰ درصد باقی میماند، در حالی که رشد اقتصادی نزدیک به صفر یا منفی خفیف خواهد بود.
در سناریوی دوم، اگر تنشهای ژئوپلیتیک تشدید شود یا فشارهای خارجی افزایش یابد، اقتصاد ممکن است وارد مرحلهای از بحران عمیقتر شود که در آن تورم به سطوح سهرقمی نزدیک شده و رشد اقتصادی بهشدت منفی شود. در سناریوی سوم، در صورت کاهش تنشهای خارجی و اجرای اصلاحات اقتصادی در حوزه بودجه، پولی و ارزی، امکان کاهش تدریجی تورم و تثبیت نسبی اقتصاد وجود دارد، هرچند این مسیر به زمان و ثبات سیاسی نیاز دارد.بررسیهای انجامشده نشان میدهد که اقتصاد ایران در سال ۱۴۰۵ بهطور ساختاری در وضعیت رکود تورمی قرار گرفته است. این وضعیت حاصل ترکیب پیچیدهای از متغیرهای گوناگونی نظیر شوکهای ارزی، ناکارآمدی، ضعف نهادی، کسریهای مالی مزمن و نااطمینانیهای ژئوپلیتیک است. تجربه سایر اقتصادهای مشابه نشان میدهد که تداوم چنین شرایطی بدون اصلاحات عمیق میتواند به فرسایش ظرفیت تولید، افزایش فقر و کاهش شدید رشد بلندمدت منجر شود.در ادبیات اقتصاد کلان، «اندازه اقتصاد» نهتنها بهعنوان شاخصی از توان تولیدی، بلکه بهمثابه معیاری از قدرت ژئوپلیتیک و رفاه اجتماعی تلقی میشود. دادههای اخیر صندوق بینالمللی پول نشان میدهد که اقتصاد ایران با تولید ناخالص داخلی اسمی حدود ۳۰۰ میلیارد دلار، به رتبهای پایینتر از بسیاری از اقتصادهای نوظهور آسیایی تنزل یافته است.این در حالی است که کشورهایی مانند چین، ژاپن و هند با فاصلهای چشمگیر در صدر قرار دارند.بدون اصلاحات عمیق در حوزههای زیر، این روند به احتمال زیاد ادامه خواهد یافت:تنوعبخشی به اقتصاد و کاهش وابستگی به نفتبهبود حکمرانی اقتصادی و کاهش فسادبازگشت به نظام مالی جهانیسرمایهگذاری در سرمایه انسانیاگر این اصلاحات صورت نگیرد اقتصاد ایران با خطر تثبیت در سطحی پایین از تولید و رفاه مواجه خواهد شد؛ وضعیتی که در ادبیات توسعه بهعنوان «تعادل سطح پایین» (Low-level equilibrium trap) شناخته میشود.
:اولین یهودیانی که مغضوب پیامبر شدند، یهودیان قبیله بنی قینقاع بودند. آنها در قسمتی از مدینه که به نام آنها نیز نام نهاده شده بود زندگی میکردند، شغل هایشان زرگری، آهنگری، و صنعت ایجاد وسایل و لوازم خانگی بود، و به همین دلیل بود که در خانه هایشان مقدار زیادی سلاح های جنگی وجود داشت.روزی یک مرد زرگر یهودی زنی مسلمان را خشمگین کرد، او جامه زن را به پشت او گره زد و وقتی زن برخاست اندامهای تناسلی وی آشکار شد. از اتفاق مردی آنجا بود و مرد یهودی را کشت، یهودیان نیز به تلافی مرد مسلمان را کشتند، خانواده مرد از مسلمانان کمک خواستند و جنگ اینگونه آغاز شد. محمد اخیراً با حمله به کاروانها و دزدیدن ثروتهایشان پرانگیزه شده بود و چشم به ثروت یهودیان یثرب داشت و دنبال بهانه ای بود تا حرکت خود را آغاز کند و این حادثه موقعیتی طلایی برای پیامبری بود که منتظر فرصت مناسب بود، در روز پانزدهم شوال سال دوم بعد از هجرت، او سربازان خود را بسیج کرد و یهودیان را برای 15 روز محاصره کرد و آب را بر آنها بست( توجه کنید که آخوندها در محرم هر سال چه ننه من غریبمی برای تشنگی حسین راه می اندازند که البته داستان بی ابی حسین دروغ است ولی وقتی پیامبر اسلام اینکار را می کند هیچ اشکالی ندارد). بنی قینقاع مجبور شد که تسلیم شود و به قضاوت پیامبر بر جانهایشان، ثروتشان، زنها و بچه هایشان تن در دهند.عبدالله بن ابی آمد و تا از یهودیان بنی قینقاع پشتیبانی کند و به پیامبر اصرار ورزد که آنها را ببخشد، پیامبر خواست اورا تصدیق کرد و تصمیم گرفت که بنی قینقاع از مدینه تبعید شوند و اموال و اسلحه و ابزارهای خود را در مدینه بگذارند.صفي الرحمن المباركپوری نقل میکند که بنی قینقاع تمام اجناس، ثروت و اسباب و وسایلشان را به پیامبر (ص) دادند، او یک پنجم آنها را برداشت و باقی را بین مردانش تقسیم کرد. آنها به ازروع در سوریه رفتند
بنی نضیر یکی دیگر از قبایل یهودی ساکن مدینه بود. همانطور که قبلا توضیح داده شد ابتدا کعب بن اشرف رئیس قبیله بنی نضیر ترور شد. پیامبر دنبال بهانه ای میگشت که کلک قبیله بنی نظیر را هم بکند و زمینهای آنها را تصاحب کند بنابراین فکر بکری کرد و اعلام کرد که جبرائیل به او اطلاع داده است که یهودیان بنی نظیر می خواهند او را بکشند.پیامبر به آنها اتمام حجت داد که توطئه آنها بر وی از طریق وحی آشکار شده است، بنابر این آنها باید مدینه را در عرض 10 روز ترک کنند. اگر هرکدام از آنها بعد از این مدت در محل سکونت خود یافت شود، به شمشیر سپرده خواهد شد. در این حال عبدالله بن ابی به آنها پیغام داد که به آنها با دو هزار مرد کمک خواهد کرد، و بنی قریظه و بنی قفتان نیزبه کمک آنها خواهند آمد، بنابر این آنها باید ایستادگی کنند و محل سکونت خود را ترک نکنند. با توجه به این پشتگرمی دروغین آنها در پاسخ به اولتیماتوم پیامبر، به او اطلاع دادند که مدینه را ترک نخواهند کرد، و او میتواند هرکاری که در قدرت دارد انجام دهد. بنابر این در ربیع الاول سال 4 ام هجری، آنها را محاصره کرد و بعد از چند روز محاصره (که در بعضی از منابع 6 روز و در برخی دیگر 15 روز ذکر شده است) آنها قبول کردند که مدینه را مشروط بر اینکه بتوانند اموالی را که قابل حمل کردن بر روی شتر است ا خود حمل کنند، ترک کنند، بجز سلاح هایشان. بدینسان یهودیان بنی نظیر به سوریه و خیبر رفتند و زمینهای آنها بدست مسلمانان افتاد.
اقتصاد ایران پس از ۴۸ سال حکومت اسلامی بعد از حدود نیم قرن که از حکومت جمهوری اسلامی بر ایران میگذرد اقتصاد ایران در وضعیت فاجعه بار رکود تورمی قرار دارد. رکود تورمی به وضعیتی گفته میشود که در آن اقتصاد بهطور همزمان با افزایش مداوم سطح عمومی قیمتها و کاهش رشد اقتصادی یا حتی رکود تولید مواجه است. در مورد ایران، مجموعهای از عوامل ساختاری و بیرونی در سالهای اخیر بهتدریج زمینه شکلگیری چنین چرخهای را فراهم کردهاند. تحریمهای اقتصادی، کسری بودجه مزمن دولت، رشد بالای نقدینگی، کاهش اعتماد به سیاستهای پولی و همچنین تشدید تنشهای ژئوپلیتیک یا فضای جنگی آتش بس، همگی در کنار هم باعث شدهاند که اقتصاد وارد چرخهای شود که در آن تورم و رکود یکدیگر را تقویت میکننددر چارچوب نظری اقتصاد کلان، یکی از مهمترین کانالهای ایجاد رکود تورمی در اقتصادهای باز، کانال نرخ ارز است. زمانی که ارزش پول ملی بهطور ناگهانی کاهش مییابد، قیمت کالاهای وارداتی و نهادههای تولیدی افزایش پیدا میکند و این افزایش هزینه به سرعت به سطح عمومی قیمتها منتقل میشود. در اقتصادی مانند ایران که وابستگی بالایی به واردات کالاهای واسطهای و سرمایهای دارد، این اثر بسیار قویتر عمل میکند.افزایش تورم، به نوبه خود انتظارات تورمی را در جامعه تقویت میکند. در چنین شرایطی، فعالان اقتصادی و خانوارها بهجای نگهداری ریال، به سمت داراییهای جایگزین مانند ارز، طلا یا مسکن حرکت میکنند. این رفتار باعث افزایش بیشتر تقاضا برای ارز و در نتیجه فشار دوباره بر نرخ ارز میشود. به این ترتیب، یک چرخه خودتقویتشونده شکل میگیرد که در آن جهش نرخ ارز، تورم، انتظارات تورمی و بیثباتی ارزی بهطور متقابل یکدیگر را تشدید میکنند.در همین حال، رشد اقتصادی نیز تحت تأثیر نااطمینانیهای ارزی و تورمی کاهش یافته و حتی منفی میشود، زیرا سرمایهگذاری جدید برای بنگاهها پرریسک و غیرقابل پیشبینی میگردد. از سوی دیگر، دولتها برای جبران کسری بودجه به منابع پولی متوسل میشوند و این امر خود به افزایش پایه پولی و تشدید تورم منجر میشود.در چنین شرایطی، اقتصاد بهتدریج دچار پدیدهای به نام دلاریزه شدن میشود؛ یعنی مردم و بنگاهها برای حفظ ارزش داراییهای خود به ارزهای خارجی روی میآورند. این وضعیت در عمل کارایی سیاست پولی را کاهش داده و کنترل تورم را دشوارتر میکند. اثرات رکود تورمی در بخشهای مختلف اقتصادی بهصورت ناهمگون ظاهر میشود. صنایعی که وابستگی بالایی به واردات دارند، بیشترین آسیب را متحمل میشوند، زیرا افزایش نرخ ارز هزینه تولید آنها را بهشدت بالا میبرد و سودآوری را کاهش میدهد. در نتیجه، بسیاری از این بنگاهها ناچار به کاهش تولید یا تعدیل نیروی کار میشوند.در بخش کشاورزی و صنایع غذایی نیز افزایش هزینه نهادههای وارداتی باعث شده است که تورم مواد غذایی حتی سریعتر از تورم عمومی رشد کند. در همین حال، بازارهای دارایی مانند ارز، طلا و سکه به ابزارهای اصلی حفظ ارزش تبدیل شدهاند، در حالی که بازار مسکن و بورس با رکود معاملاتی مواجه هستند.بخش خدمات و تولید داخلی نیز تحت تأثیر افزایش هزینه انرژی، مواد اولیه و نااطمینانی عمومی، با محدودیت ظرفیت مواجه شده است. در مجموع، اقتصاد با نوعی ناهماهنگی و افت کارایی گسترده روبهرو شده است.در زندگی روزمره خانوارها، رکود تورمی به شکل کاهش محسوس قدرت خرید خود را نشان میدهد. افزایش قیمت کالاهای اساسی، بهویژه غذا و مسکن، فشار شدیدی بر دهکهای پایین و متوسط وارد کرده و سطح فقر را افزایش داده است. در نتیجه، شکاف طبقاتی نیز در حال گسترش است.در واکنش به این شرایط، الگوی مصرف خانوارها تغییر کرده و از مصرف کالاهای بادوام به سمت کالاهای ضروری حرکت کرده است. این تغییر نشاندهنده کاهش تقاضای مؤثر در اقتصاد است. از سوی دیگر، بازار کار نیز تحت فشار قرار گرفته و بنگاهها برای کاهش هزینهها یا نیروی کار خود را تعدیل میکنند یا دستمزدهای واقعی را کاهش میدهند.در نهایت، افزایش نااطمینانی اقتصادی به خروج سرمایه و مهاجرت نیروی انسانی متخصص منجر شده است، که این خود در بلندمدت ظرفیت رشد اقتصادی کشور را تضعیف میکند.با توجه به شرایط فعلی، میتوان سه سناریوی اصلی برای آینده اقتصاد ایران در نظر گرفت. در سناریوی نخست، که محتملترین حالت در صورت تداوم شرایط فعلی است، رکود تورمی ادامه مییابد و تورم در محدوده ۵۰ تا ۸۰ درصد باقی میماند، در حالی که رشد اقتصادی نزدیک به صفر یا منفی خفیف خواهد بود.
در سناریوی دوم، اگر تنشهای ژئوپلیتیک تشدید شود یا فشارهای خارجی افزایش یابد، اقتصاد ممکن است وارد مرحلهای از بحران عمیقتر شود که در آن تورم به سطوح سهرقمی نزدیک شده و رشد اقتصادی بهشدت منفی شود. در سناریوی سوم، در صورت کاهش تنشهای خارجی و اجرای اصلاحات اقتصادی در حوزه بودجه، پولی و ارزی، امکان کاهش تدریجی تورم و تثبیت نسبی اقتصاد وجود دارد، هرچند این مسیر به زمان و ثبات سیاسی نیاز دارد.بررسیهای انجامشده نشان میدهد که اقتصاد ایران در سال ۱۴۰۵ بهطور ساختاری در وضعیت رکود تورمی قرار گرفته است. این وضعیت حاصل ترکیب پیچیدهای از متغیرهای گوناگونی نظیر شوکهای ارزی، ناکارآمدی، ضعف نهادی، کسریهای مالی مزمن و نااطمینانیهای ژئوپلیتیک است. تجربه سایر اقتصادهای مشابه نشان میدهد که تداوم چنین شرایطی بدون اصلاحات عمیق میتواند به فرسایش ظرفیت تولید، افزایش فقر و کاهش شدید رشد بلندمدت منجر شود.در ادبیات اقتصاد کلان، «اندازه اقتصاد» نهتنها بهعنوان شاخصی از توان تولیدی، بلکه بهمثابه معیاری از قدرت ژئوپلیتیک و رفاه اجتماعی تلقی میشود. دادههای اخیر صندوق بینالمللی پول نشان میدهد که اقتصاد ایران با تولید ناخالص داخلی اسمی حدود ۳۰۰ میلیارد دلار، به رتبهای پایینتر از بسیاری از اقتصادهای نوظهور آسیایی تنزل یافته است.این در حالی است که کشورهایی مانند چین، ژاپن و هند با فاصلهای چشمگیر در صدر قرار دارند.بدون اصلاحات عمیق در حوزههای زیر، این روند به احتمال زیاد ادامه خواهد یافت:تنوعبخشی به اقتصاد و کاهش وابستگی به نفتبهبود حکمرانی اقتصادی و کاهش فسادبازگشت به نظام مالی جهانیسرمایهگذاری در سرمایه انسانیاگر این اصلاحات صورت نگیرد اقتصاد ایران با خطر تثبیت در سطحی پایین از تولید و رفاه مواجه خواهد شد؛ وضعیتی که در ادبیات توسعه بهعنوان «تعادل سطح پایین» (Low-level equilibrium trap) شناخته میشود.
پس از انقلاب سال ۵۷ در مورد رفتار ساواک با مخالفان خود زیاد گفته شده است. ساواک از زمان تاسیس خود در سال ۱۳۳۵ تا زمان انحلال آن در سال ۱۳۵۷ به مدت ۲۲ سال مشغول مبارزه با مخالفان سیستم شاهنشاهی بود باید توجه داشت که شکنجه ها در ساواک بعد ازواقعه سیاهکل در بهمن سال ۱۳۴۹ تا آبان ماه سال که جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا رسید در ساواک رایج بود و گرنه در سایر موارد برخورد فیزیکی ساواک با مخالفان در حد سیلی و یا مشت و لگد بوده است. این موضوع حتی مورد تایید طرفداران حکومت اسلامی نیزمی باشد (می توان به خاطرات آقای عزت شاهی در این خصوص مراجعه کرد).اما موضوعی که بدان کمتر پرداخته شده است این است که رفتار مخالفان رژیم شاهنشاهی در جریان انقلاب سال ۵۷ با ساواکیها و یا کارگزاران رژیم سلطنتی چطور بوده است؟بازماندگان این گروههای سیاسی اینک چنان از حقوق بشر دم می زنند که انسان متحیر می شود که اینان چطورسابقه ننگین خود در ابتدای انقلاب و همکاری با حکومت اسلامی در سرکوب مخالفان را فراموش کرده اند. در اینجا سعی دارم گوشه های از سیاه کاری این گروههای سیاسی در ابتدای انقلاب را مرور کنم. یک نمونه از این رفتار وحشیانه و شرم آور انقلابیون با طرفداران رژیم شاهنشاهی را می توان در حمله به ساواک رشت در بهمن سال ۵۷ مشاهده کرد.گروه های سیاسی ایران عوض اینکه به اینگونه اعمال وحشیانه علیه وابستگان سلسله پهلوی اعتراض کنند و خواستار محاکمه عادلانه آنها بشوند به اینگونه اعمال وحشیانه و غیر قانونی افتخار می کردند غافل از اینکه این شتر روزی در خانه آنها خواهد خوابید. سازمان پیکارگزارشی شرم آور در خصوص حمله به ساواک رشت منتشر کرد.این گزارش تنها ۴ ماه و ده روز قبل از سی خرداد ۱۳۶۰ و آغاز کشتار وابستگان نیروهای سیاسی که اعضا و هواداران سازمان پیکار یکی از قربانیان اصلی آن بودند، انتشار یافته است. شنبه ۲۱ بهمن، ۸ شب بود که ساختمان ساواک رشت را به محاصره درآوردیم. بچهها فقط یک تفنگ سرپر داشتند. و بقیه دارای کوکتل و سنگ بودند. اما در مقابل، ساواکیها در داخل ساختمان کاملاً مسلح بودند و مرتب آتش میکردند. بر اثر تیراندازی ساواکیها یک نفر از بچهها از کتف گلوله خورد و زخمی شد و یکی دیگر هم از ناحیه کشاله ران مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید. (این مطلب دروغ است و تنها برای توجیه این اعمال جنایتکارانه جعل شده است. کلیه شاهدان عینی معترفتند که ساواکیها تنها تیراندازی هوایی می کردند) کشته شدن او خشم بچهها را به حد انفجار برانگیخت. درگیری تا ۴-۵ صبح ادامه پیدا کرد و بالاخره ساواکیها بر سر تفنگ پارچه سفیدی را بالا بردند. بلافاصله من با یکی دیگر به داخل ساختمان ساواک پریدیم. یکی از ساواکیها در حالیکه یک اسلحه در دست داشت در مقابل ما ظاهر شد با دیدن نفر اول به حالت تسلیم درآمده و اسلحه خود را میاندازد. به دنبال ساواکی اول ۸ ساواکی دیگر در مقابل جمعیت به حالت تسلیم در میآیند. در این موقع دیگر حیاط و ساختمان ساواک از جمعیت پر شده بود. ما با چماق و لگد به جان ساواکیها افتادیم. از آنها پرسیدیم زندانیان ما کجا هستند؟ آنها میگفتند ما نمیدانیم. ما آنقدر آنها را سنگ و چوب زدیم که از حال رفته و بالاخره کشته شدند. ساعت ۶ صبح لاشه ساواکیهای مزدور را از ساختمان بیرون آورده در محل پارک شهر (باغ محتشم) از پا به درخت آویزان کردیم. خبر در شهر پیچید و تودههای مردم بدیدن اجساد میآمدند. هرکس تفی بر روی جسدهای متعفن ساواکیها میانداخت و بدین ترتیب خشم و کینهی خود را نسبت به نظام ستمگر پهلوی ابراز میداشتند.» (نشریه پیکار شماره ۹۳ بیستم بهمن ۱۳۵۹صفحهی ۲۰) سازمان مجاهدین خلق در اول انقلاب در ساختمان خود در حوالی میدان انقلاب چندین سلول زندان درست کرده و تعدادی از ساواکی ها را زندانی کرده بود. هیچکس نمی داند این افراد تحت چه شرایطی بازجویی شدند.یکی از این افراد شاهمراد دلفانی بود و در انتها اصلا مشخص نشد که سرنوشت این افراد چه شد و بر سر جنازه ایشان چه آمدنگاهی گذرا به تاریخ ۴۵ سال اخیر کشورمان، نشانمیدهد که نطفهی جنایات حکومت اسلامی، در فردای انقلاب بهمن و در اولین ساعتهای بامداد بیست و ششم بهمنماه در پشتبام مدرسهی علوی، با اعدام نعمتالله نصیری، منوچهر خسروداد، رضا ناجی و مهدی رحیمی چهارتن از امرای ارتش شاهنشاهی بسته شد و پیوسته رو به رشد گذاشت. شاید هم ریشه آن را بتوان به یک هفته قبل از پیروزی انقلاب برگرداند؛ هنگامی که آیت الله خمینی در شانزدهم بهمن ۵۷ در معرفی مهندس بازرگان به عنوان نخستوزیر دولت موقت گفت:
.ایشان واجبالاتباع است، ملت باید از او اتباع کند. یک حکومت عادی نیست؛ یک حکومت شرعی است... مخالفت با این حکومت، مخالفت با شرع است... در فقه اسلام، قیام بر ضد حکومت الهی، قیام بر ضد خداست. قیام بر ضد خدا، کفر است.» در بیست و پنجم بهمنماه ۵۷ بنا به حکم "نایب امام زمان"، "خمینی بت شکن"، دادگاهی بنیان نهاده شده که حاکم شرعاش صادق خلخالی بود. این سنگ بنایی بود برای حاکم شدن "حکام شرع" بر جان و مال مردم میهنمان و انتخاب شیوهای از حکومت که در سالهای آتی، نقش مخرب و ویرانگر خود را به عیان نشان داد. روزهای بعد، با حکم "امام خمینی" یک آخوند مرتجع به نام احمد آذریقمی به دادستانی انقلاب اسلامی مرکز منصوب شد و محمد محمدی گیلانی نیز به یاری صادق خلخالی پرداخت. هیچ یک از گروهها و جریانهای سیاسی لب به اعتراض نگشودند.اتفاقا نیروهای انقلابی در آن مقطع، نقش کارگزار آنان را نیز پیدا کرده بودند. فاجعه در این است که امثال آیت الله خلخالی و محمدیگیلانی مانند آیت الله خمینی با دید کهنه و ایستا، برای حل و فصل مسائل انقلاب به "وسایلالشیعه" حر عاملی دخیل می ببندند و گروهای سیاسی نیز به حمایت از اقدامات آنها برخیزند.هنگامی که خلخالی حق اعتراض زندانی نسبت به حکم صادره، برخورداری از وکیل مدافع، وجود هیئت منصفه در دادگاه و محاکمه طبق آیین دادرسی را شیوهای اروپایی خوانده و مخالفت خود را با آنها اعلام کرد، نه تنها هیچ کس به اعتراض و شکوه لب نگشود بلکه گروههای سیاسی حمایت هم کردند!حزب توده یکی از اصلیترین جریانهای مدافع دادگاههای انقلاب چنین نوشت:«... آنان از این که دادگاههای انقلابی آییننامه تصویب شده ندارند، جریان دادگاهها علنی نیست، متهمین وکیل مدافع ندارند و غیره شکایت میکردند. ... بگذار بانگ رسای جنبش انقلابی ایران صدای اربابان جنایتکار رژیم سابق را که از گلوی مدافعین دروغین حقوق بشر بیرون میآید خفه کند. هیچ جریان سیاسی آن روزها به حقوق بشر، حقوق ابتدایی انسانی، حق دفاع، هیئت منصفه و آیین دادرسی نمیاندیشید. آنها نه تنها به روند دستگیریها و محاکمهها و اعدامهای غیرقضایی سران رژیم پهلوی که در زمرهی دشمنان ما بودند، اعتراض جدی نداشتند بلکه همچنان خواستار ادامهی کار به همان شیوه و سبک و سیاق بودند و در پنهانی و آشکار بدون توجه به پیامدهای آن، ادامهی کار دادگاهها و دادسراهای انقلاب را میخواستند.حزب توده نه تنها در دستگیری مخالفان حکومت اسلامی همکاری می کرد بلکه مخالفان را شکنجه می کرد تا اطلاعات آنها را در اختیارجمهوری اسلامی بگذارد. همان ایام سازمان پیکار در ارتباط با دادگاههای انقلاب و احکام صادره از سوی آنان نوشت: «یک بار دیگر شعلههای خشم مقدس خلق در دادگاههای انقلاب تجلی یافت و جاسوسان و جنایتکاران دیگری را در کام خود فرو کشید. روبهکان و فرومایگانی که تا دیروز به چپاول و غارت و خیانت به تودههای رنجدیدهی خلق ما مشغول بودند و با تبختری فرعونی فرمان میراندند، چه نفرتانگیز و تهوعآور در پیشگاه خلق به عجز و لابه در افتادند و برای ادامهی زندگی ننگین خود به التماس و استغاثه دست یازیدند. و چه کوردل و احمقند اینان که میپندارند خلق، خون شهیدانش را و رنج و مشقت سالیان دراز دوران اختناق را به همین سادگی فراموش میکند و تسلیم تضرع و زاری این خائنین و جنایتکاران که دستشان تا مرفق به خون عزیزانش آغشته است، میشود. و چه کوردلتر و احمقترند اربابان این سفلگان که در غرب و اسرائیل جنجال راه میاندازند و برای "حقوق بشر" اشک از دیدگان کثیف خود فرو میریزند و برای "بشر"های زالو صفتی چون القانیان، اظهار تأثر و تأسف میکنند تا شاید که در ارادهی خلق دایر بر معدوم ساختن خائنین به خود، خللی ایجاد شود و مدافعین و عاملین برای آنان باز پس ماند، تا از منافع استثمارگرانه آنها پاسداری کنند. مجاهدین در مخالفت با اعتراضهای بینالمللی مبنی بر عدم رعایت حقوق متهمان نوشتند:«دادگاههای انقلاب که با چند اعدام انقلابی کارش را شروع کرد، از تأیید و حمایت گستردهترین اقشار خلق ما برخوردار بود. آنهم در شرایطی که همه امپریالیستها و محافل ارتجاعی جهان یک صدا زبان اعتراض علیه این دادگاهها گشوده بودند. و ظاهراً به خاطر نقض آنچه که خود "حقوق قانونی متهمین" و یا "محاکمه عادلانه" میخواندند، اعدامهای انقلابی این دادگاهها را محکوم مینمودند.چریکهای فدایی خلق پیش از انشعاب، چنین داوری کردند: «آغاز محاکمات ضدانقلابیون،به دستور امام خمینی و ادامه آن علیرغم زمزمههای سازشکارانه "عفو عمومی" بار دیگر قاطعیت امام را در پشتیبانی اصولی از خواست به حق مردم و گروه های مبارزی که خواستار مجازات مزدوران بودند، نشان داد.
اعدام انقلابی جنایتکاران و سرسپردگان به امپریالیسم از تجدید سازمان این عناصر ضدمردمی جلوگیری کرده و عامل مهمی در راه تحکیم حفظ دستاوردهای انقلاب است.» فداییان خلق اکثریت حتی رفقای قدیمی خود را به رژیم اسلامی لو دادند. بعنوان مثال آقای سیامک اسدیان فرمانده نظامی چریکهای فدایی خلق اقلیت توسط دوستان سابق خود در شاخه اکثریت لو رفت. فرخ نگهدار رهبر فداییان خلق اکثریت خود شخصاً از حاشیهی امنیت برخوردار بود و به دیدار لاجوردی در اوین میآمد و مسئولان این سازمان تماس مستقیم با دادستانی و شعبههای بازجویی داشتند. اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب چنان با آقای نگهدار صمیمی شده بود که در حضور سایر زندانیان او را فرخ صدا می کرد!!! در 6 بهمن سال 60 در جریان حمله مسلحانه اتحادیه کمونیستهای ایران به آمل، فدائيان (اکثريت) به گفته خودشان "دوش به دوش" نيرو های انتظامی در سرکوب و دفع مهاجمان با جمهوری اسلامی همکاری کردند. فدائیان خلق ( اکثریت ) و نیروهای حزب توده ایران از همان نخستین لحظات یورش مهاجمان ضدانقلابی ، دوش به دوش مردم و نیروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند و دو تن از رفقای ما و حزب در حوادث آمل توسط مهاجمان ضدانقلابی از ناحیه شکم و سر مجروح شدند که هم اکنون در بیمارستان بستری هستند ".نشریه کار شماره 147 14 بهمن 60خانم رقیه دانشگری(فران) از رهبران اکثریت در توجیه اعدام دختران کم سن و سال توسط جمهوری اسلامی که در نشريه کار شماره120 به تاريخ 7 مرداد 1360 درج شده می گويد:" س- رفیق رقیه ، اخیرا تعدادی از دختران جوان که متهم به فعالیت در گروه های ماجراجو بودند ، اعدام شدند . لطفا نظرتان را درباره این اعدام ها و پی آمدهای آن بگویید؟ ج- قبل از اینکه به مساله اعدام تعدادی از دختران و پسران جوان توسط دادگاه های انقلاب بپردازیم لازم است اول به عوامل و شرایط بوجود آورنده این قبیل خشونت ها توجه کنیم و مساله را نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهمیت است - آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاویه مصالح و منافع انقلاب بررسی کنیم... در چنین فضائی هم طبعا ، اعمال قاطعیت از جانب جمهوری اسلامی جهت دفاع از موجودیت خود ، مساله ای است قابل درک و پیش بینی. در این جا صحبت از زن و مرد بودن و یا نیات حسنه افراد در میان نیست بلکه پای دفاع از موجودیت انقلاب و در هم شکستن جبهه متحد ضد انقلاب در میان است.( البته بعدا جمهوری اسلامی دستمزدش را داد و همسرش اقای علیرضا اکبری شاندی را اعدام کرد)سازمان انقلابی یکی از سازمانهای تشکیل دهندهی حزب رنجبران چنین نوشت:«از دو هفته پیش سرکوب ضدانقلاب به طور وسیع و پیگیری آغاز گشته است. ...سازمان ما از این مواضع راستین و سرکوب ضدانقلاب به وسیلهی دادگاههای انقلاب اسلامی پشتیبانی کامل نموده و محاکمه و نابودی کلیه خائنین به میهن و خلق و کلیه کسانی که دستشان به خون ملت آغشته است را قدمی در ادامه و تحکیم انقلاب میداند. علیاصغرحاج سیدجوادی که از قضا حقوقدان و عضو "کمیته ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر نیز بود، در روزنامه اطلاعات نوشت: "لاتاخذكم بهما رأفته فی دینالله، در اجرای احكام الهی دستخوش رأفت و عطوفت نشوید" (قرآن کریم سوره نور آیه2) آقای علی اصغر حاج سید جوادی سپس اظهار داشت:«محیط انقلاب، باید با سرعت و شدت پاكیزه شود. یعنی همهی دشمنان انقلاب، همهی میكربها و سمومات مولد فساد و ظلم باید و بدون كمترین درنگ نابود شوند... صاحبان قلوب رئوف و با گذشت هرگز نمیتوانند قانون و ناموس انقلاب یك ملت ستمدیده را درك نمایند و بین بردباری و صبر برای روبهرو شدن با مشكلات و عجله و شتاب برای نابودی عناصر فاسد و خطرناك رژیم استبدادی فرق بگذارد... اگر شما بخواهید آنها را به دست دستگاه عدالت زمان استبداد بسپارید. سکوت گروههای سیاسی و یا آن تلاش خستگیناپذیر برای سربه نیست کردن سران رژیم شاه و امرای ارتش، از آنجایی نشأت میگرفت که گروههای سیاسی با شبیهسازی کودکانهی روزهای پس از انقلاب با دوران حکومت مصدق و سالوادور آلنده در شیلی، در توهم کودتایی بودند که توسط "امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا" و همیاری سران ارتش شاه و... احتمال وقوع آن میرفت و هراسشان همه از این بود که امپریالیسم به کمک آنها و سیستم وابستهی ارتش و... دوباره بر کشور مسلط شود و انقلابیون را به مسلخ ببرند. به همین خاطر بیمحابا و بدون توجه به آنچه که در پیش بود در دفاع از دادگاههای انقلاب برخاسته بودند.
گروههای سیاسی فارغ از این واقعیت بودند که کودتای ضدانقلابی، پیش از سقوط تمام عیار رژیم سلطنتی، بر علیه دستاوردهای انقلاب و نیروهای ترقیخواه و انقلابی پیشاپیش تکوین یافته بود و نیازی به دخالت عوامل رژیم سابق نبود. آیت الله خمینی و "سلسله جلیلهی روحانیت" با سوءاستفاده تمام عیار از ذهنیت مذهبی جامعه و با کمک و همراهی عقبماندهترین اقشار و لایههای اجتماع و با هدایت بازار، این مهم را به عهده گرفته بودند. متأسفانه گروههای سیاسی به جای برپایی انجمنها و سازمانهای غیردولتی مدافع حقوق بشر و حقوق انسانی، و اشاعهی فرهنگ انسانی و مترقی، با سر دادن شعارهای "امپریالیسم ستیزانه" در جهت بستن فضای جامعه به کمک و یاری نیروهای حکومت اسلامی شتافتند. متاسفانه تعدادی از گروههای سیاسی هنوز بعد از ۴۷ سال دست از مواضع غلط خود در سال ۵۷ برنداشتند.هستند کسانیکه علی رغم دیدن فجایع پس از انقلاب سال ۵۷ هیچ تمایزی بین رژیم سلطنتی پهلوی و حکومت اسلامی قائل نیستند . این افراد اخیرا شعار مرگ بر ستمگر، نه شاه میخواهیم نه رهبر"را ساخته اند. این ها در واقع بخشی از ملی مذهبی ها و مجاهدین خلق و چپی های عقب مانده ای هستند که سعی دارند با اصرار بر درستی انقلاب ۵۷ بگویند بین شاه و رهبر فرقی نبوده است . آنها این «شعار» را ساختند تا با شعور مردم اینگونه مجادله کنند که فرقی بین دلار ۷ تومن با ۱۰۶ هزار تومان(در هنگام نگارش متن) نیست. فرقی بین رئیس اوپک و دزد دکل، بین قدرت منطقه و تهدید منطقه، بین سپاه دانش و نهضت سوادآموزی، بین ارتش شاهنشاهی با سپاه پاسداران ، بین پاسپورت معتبر جهانی و تحریمهای جهانی، بین آزادیهای اجتماعی و فرهنگی با حجاب اجباری، بین قاضی ناصر کاتوزیان با قاضی صلواتی نیست.انها چشم در چشم ملت دوخته اند و با وقاحت می گویند هیچ فر قی بین نظام آموزش شاه با نظام آموزش جمهوری اسلامی، بین برابری زن و مرد و محاسبه ارزش زن با بیضه چپ مرد، بین یکی از هفت واحد پول معتبر جهان بودن با یکی مونده به آخر بودن ، بین جامعهای که زنانش از فقر جنین خود را میفروشند با جامعه زنان زمان پهلوی نیست. همچنان با پررویی فریاد می زنند اصلاً هیچ فرقی بین یک ایران پیشرفته با یک ایران ویرانه نیست!
اموال وقفی و روحانیون
استفاده از مال وقف در تاریخ این سرزمین قدمتی دیرینه دارد. روشن است که اگر وقف یکی از توصیههای دینی بوده، کسانی بخشی از مال خود را وقف میکردهاند.به دلیل بافت مذهبی جامعه در قرنهای گذشته، بخشی از وقفها به مصرف مدارس دینی میرسیده است. واقف، زمینی را وقف میکرده و از درآمد آن، هزینهی زندگی به طلاب و محصلان مدارس دینی پرداخت میشده است. امام محمد غزالی در کیمیای سعادت در باب ارکان معاملت مسلمانی و درباره فایدههای مال و ثروت به موارد متعددی اشاره میکند. او در بخشی از این گفتار میگوید:نوع سیم آن بود که [مال را] به کسی معین ندهد ولیکن خیرات عام کند چون پلها و رباطها ( ساختمانها)و مساجد و بیمارستان و وقف بر درویشان و غیر این خیرات عام بود و روزگار دراز بماند و دعا و برکت از پس مرگ وی همی رسد و این نیز جز به مال نتوان کرد؛ این است فواید مال اندر دینچنان که در توصیهی غزالی هم مشاهده میشود، عموم وقفها در جهت حمایت مالی از مدارس دینی بوده و البته در مواردی هم وقف چاه یا قنات برای کشاورزی و یا کاروانسرا برای استراحت مسافران و کاروانها هم قابل مشاهده است. درآمدمجموعههای کشاورزی یا کاروانسراها نیز در نهایت در خدمت مدارس دینی قرار میگرفته است. به بیان دیگر، روحانیون بر مال وقف شده مسلط بودهاند.رسیدن به ثروت هنگفت در بین روحانیون شیعه امری بعید و عجیب نیست. ( مانند حاج ملا علی کنی، سید محمد باقر شفتی، حاج آقا نجفی،….)آنها به واسطهی اعتقاد مردم، دریافت کنندهی وجوهات بودهاند. در عین حال هیچ جا نقل نشده که به کسی پاسخ داده باشند که با مال مردم چه میکنند و چه کردهاند. مردم گمان میکردهاند که روحانیون به دلیل چند سال درس خواندن در مدارس دینی و بهخاطر سرگرم بودن با آیه و تفسیر و حدیث، با مردم معمولی تفاوت داشته و دیگر درگیر تمناها و شهوات معمول نیستند. از چشم مردم، آنها افراد پاکی بودند که چشم طمع به مال و دارایی حاصل از وقف نداشتند. پنهانکاری روحانیونی که بر وجوهات و اوقاف مسلط بودهاند از یکسو و بیسوادی عموم مردم از سوی دیگر آنها را در هالهای از تقدس فرو برده بوكالبته از قدیم الایام افراد رندی مانند حافظ میدانستهاند که در پس ماجرا چه میگذرد و روحانیون با اموال وقفی چه میکنند. بیا که خرقهی من گرچه رهن میکدههاستز مال وقف نبینی به نام من در میدر دوران مشروطه و با فعال شدن افرادی که جهان و پیشرفتهای کشورهای دیگر را دیده بودند، ماجرای وقف با مخالفهای آشکار و پنهان روبهرو شد. در دوران قاجار وقف عمومیت یافته بود و با این حال کسی نمیدانست مالی که در اختیار روحانیون قرار میگیرد چه سرانجامی پیدا میکند. در همین دوران است که لوطیهایی که از دوران صفویه نضج یافته بودند، قدرت بیشتری یافتند. لوطیها افرادی بودند که در بازارها برای خود وظیفهی نگهبانی از مغازهها را در نظر گرفته بودند و همین به وظیفهی خودساخته به آنها دستی گشاده در چنگ انداختن به مال و اموال مردم داده بود. لوطیهایی که اطراف روحانیون سرشناس جمع میشدند، ابزاری کارآمد به شمار میآمدند. روحانیون سرشناس اغلب با کمک لوطیها میتوانستند اوقاف را مدیریت کنند. در این دوران عارف قزوینی از جمله شاعرانی محسوب میشود که زبان به انتقاد گشوده بود.او در بیتی میگوید:چو مال وقف شریعتمدار میدزددمن از چه ره گله از دزد و راهزن دارمایرج میرزا نیز با آن زبان برنده و با استفاده از کلمات جنسی نظر خود را ابراز میکند. او در مزاح با «مقبل دیوان» میگوید: فلان کس از این رو آدمی دزد و دغل شده که مال وقف را خورده است. بیشترین موقوفات کشور ما پیش از انقلاب در دوره صفویه شکل گرفته است. در واقع دوره صفویه و دوره جمهوری اسلامی شکوفا ترین و پر رونق ترین دوران موقوفات و امور وقف در کشور بوده است. در دوره پهلوی اول یعنی از سال ۱۳۰۴ تا سال ۱۳۲۰ یک ساختار وقفی در کشور وجود داشته است که از دوره مشروطه برای اداره موقوفات شکل گرفته بود و مدیریت آن با این نگاه که یک موضوع شرعی است، در اختیار روحانیون بود. رضاشاه برای اینکه روحانیون را از درآمد موقوفات محروم و باصطلاح قدرت آنها را کم کند، به گونهای برنامه ریزی کرد تا ساختار وقف را از دست آنها خارج کند.رضا شاه به درستی متوجه شده بود که باید زمینهای وقفی را از دست روحانیان خارج کند بسیاری از داستانهایی که در مورد زمینخواری رضا شاه نقل میکنند ریشه در همین مطلب دارد که رضا شاه به درستی زمینهای وقفی را از کنترل روحانیان خارج کرد که اقدام بسیار پسندیدهای بود
حکومت رضا شاه در راستای ایجاد پروژۀ تمرکز سیاسی که یکی از راهکارهای تحدید قدرت روحانیت در ایران بود، درصدد برآمد تا منابع مالی موردنیاز خود را برای ایجاد نهادهای لازم در جهت ایجاد تمرکز سیاسی فراهم کند، ازجملۀ این نهاد ها نظام دیوانسالاری کشور بود که ایجاد آن نیازمند تربیت نیروی دیوانسالار کارآمد بود. تحقق این مهم خود منوط به توسعۀ نظام آموزشی کشور و نائلشدن به چنین نظام آموزشی منوط به تأمین منابع مالی آن بود. در پی چنین اهدافی بود که حکومت پهلوی درصدد سازماندهی نظام اوقاف کشور برآمد و پس از کش و قوسهای فراوان سرانجام موفق شد قانون اوقاف کشور را در دی سال1313 و متمم آن را در اردیبهشت سال 1314 تصویب کند تا به این ترتیب منابع مالی موردنیاز برای نیل به اهداف خود را تأمین کند.هرچند تا پیش از تصویب این قانون هم، حکومت پهلوی بیش و کم سعی داشت درآمدهای اوقاف را در توسعۀ نظام آموزشی کشور به خدمت بگیرد، اما این روند پس از تصویب قانون اوقاف و متمم آن شدت گرفت. از این زمان حکومت پهلوی با سازماندهی اوقاف بهصورت روشمند و هدفمند، درصدد بهکارگیری اوقاف و درآمدهای حاصل از آن در زمینۀ توسعۀ امور آموزشی برآمد. این بهکارگیری اوقاف و درآمدهای حاصل از آن در سه قسمت مصارف ساختمانی، مصارف معارفی (آموزشی) و مصارف طبعی (چاپ کتاب) صورت گرفت.در قسمت مصارف ساختمانی موقوفات و درآمدهای حاصل از آن حکومت پهلوی دست به دو اقدامِ احداث مدارس در زمینهای وقفی و احداث مدارس از محل درآمدهای موقوفات زد. در قسمت مصارف معارفی نیز موقوفات و درآمدهای حاصل در دو مورد استفاده شد. تأمین حقوق معلمان، تأمین هزینههای تحصیل و اسکان دانشآموزان و تشکیل مؤسسۀ وعظ و خطابه از موارد دوگانۀ هزینهکردهای معارفی موقوفات و عایدات آن بود. علاوه بر این حکومت پهلوی از موقوفات و عایدات آن در راستای مصارف طبعی، دست به چاپ و نشر برخی کتب و احداث کتابخانه نیز زد.به این ترتیب حکومت پهلوی اول موفق شد تا با سازماندهی نظام اوقاف کشور گامهای خود را به سوی تحقق اهداف خود، با بهکارگیری موقوفات و درآمدهای حاصل از آن در امر توسعۀ نظام آموزشی کشور بردارد. مهمترین این اهداف، تربیت نیروی لازم برای ایجاد سیستم دیوانسالاری کارآمد، بهمنظور ایجاد تمرکز سیاسی در کشور بود.جدای از نادرشاه، سپهسالار( نخست وزیر ناصرالدین شاه) و مواردی که در دوره قاجار وجود داشته، بیشترین اموال وقفی که تصرف شده، در دوره رضاشاه بوده است. او دستور داد که اموال موقوفه به صورت قانونی ثبت شود که در اختیار شاه قرار بگیرد، به گونهای که دستور داد در بین روستاهایی که به نام رضاشاه است، اگر اموال موقوفهای وجود دارد به اموال او ملحق شود و مالکیت اموال موقوفه را به نام خود میکند. اآیت الله حائری در آن زمان مخالف این کار بودند زیرا اعتقاد داشتند موقوفات باید طبق همان وقفنامهای که تنظیم شده عملیاتی شود. در سال ۱۳۱۰ نیز که سازمان ثبت اسناد اداری در کشور تأسیس شد، به این بهانه همه موقوفاتی که در آن نام روحانیون و ائمه جماعات و امثال آن ذکر شده بود، پاک کردند و به تبع آن تصرفات جدیدی را نیز انجام دادند.رضاشاه به بهانه مخالفت با روضه خوانی نیز موقوفاتی را که در این حوزه بود و بعضاً در اختیار علما قرار داشت را تصرف و روضه خوانی را ممنوع کرد. اسناد همه این مطالب در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران موجود است و جزو اسناد رسمی است. محمدرضا شاه که قدرت را به دست گرفت، برخی از موقوفات علوم دینی را که در اختیار رضاشاه قرار گرفته، به بنیاد موقوفات پهلوی داد تا در امور عام المنفعه وخیریه هزینه شود مثلا موقوفهای را که برای روضه خوانی ثبت شده بود، به مصرف دیگری مانند ساخت مدرسه و بیمارستان برسانند.در ادامه، محمدرضا شاه نیز پا جای پای پدر گذاشت و به بهانه اصلاحات ارضی، زمینهای کشاورزی موقوفه را به مردم واگذار کرد . در آن زمان آیت الله خوانساری و در سال ۱۳۴۲ آیت الله خمینی مخالفت خودشان را با بحث اصلاحات ارضی اعلام و آن را غیر شرعی دانستند اما محمدرضا در سالهای آخر حکومت خود قانون اصلاحات ارضی را کاملتر کرد تا بتواند اصلاحات ارضی بیشتری را انجام دهدمتاسفانه نیروهای ملی و چپ نیز عمدتاً بهدلیل اختلاف سیاسی با شاه و این ارزیابی که تغییرات یادشده صوری و روبنایی بوده و باعث ثبات حکومت استبدادی پهلوی میشود، یا مخالفت کردند و یا به سکوت روی آوردند.این خطای بزرگ آنها باعث شد تا جریان بنیادگرایی اسلامی بهرهبری آیتالله «روحالله خمینی» از فرصت استفاده کند و در پرتو حمایت بخشی از جامعه ایران، جهت حرکتهای اعتراضی ایران از سال ۴۲ به بعد را در مسیری وارونه در مقایسه با نهضت مشروطه به طرف سنتگرایی تغییر دهد.
قبل از انقلاب ۵۷ آیتالله خمینی در یکی از مشهورترین سخنرانیهای خود گفته بود:وزارت اوقاف از ما باشد... یک نفر هم وزیر اوقافش بکنیم، آنوقت ببینید که اینطوری که الان دارد لوطیخور میشود، نخواهد شد... دست ما بدهید تا ببینید چه خواهد شد، آنوقت ببینید که ما با همین اوقاف این فقرا را غنیشان میکنیم... اجازه بدهید مالیات اسلامی را به آنطوری که اسلام با شمشیر میگرفت بگیریم از مردم، آنوقت ببینید که دیگر یک فقیر باقی میماند؟این سخنان در هجدهم شهریور سال ۴۳ و در واکنش به تاسیس وزارت اوقاف گفته شده است.آیت الله خمینی مدیریت مجموعهای را طلب میکرد که بعد از سلسلهی قاجارها از دست آنها خارج شده بود. انقلاب ۵۷ مدیریت آن مجموعهی عظیم را در اختیار روحانیون قرار داد. چند سال باید میگذشت، راههای ارتباطی بین مردم باید بیشتر میشد تا رازهای مهیب از پس پرده بیرون بیفتد؛ که امروز افتاده است.برای همین انقلاب ۵۷ با همهی ضربههای شدیدی که به فرهنگ، هنر و اعتبار این سرزمین وارد کرد، به خاطر کنار رفتن پردههای تزویر و ریا از روی چهرهی روحانیون، اتفاقی یگانه است.واقعیت آنست که روحانیون مسلط بر کشور، مال وقف شده را اموال خود میدانند. آنها به آسانی در وقفنامهها تغییر ایجاد میکنند تا بتوانند مجموعههای بزرگ را در اختیار داشته باشند. در نگاه این روحانیون، اموال موقوفه، هرقدر هم که بزرگ باشد، مال دنیا محسوب میشود و فاقد ارزش است. آنها برای در دست گرفتن اموال عمومی، ابتدا آن را بیارزش فرض میکنند و بعد آن را در اختیار میگیرند و با این کار انتقادها را رد میکنند.دقیقاً ۷۲ روز پس از پیروزی انقلاب آیت الله خمینی یک فتوای ارتجاعی صادر کردو آن فتوا این بود که موقوفاتی که به بهانه اصلاحات ارضی و یا در دو دوره پهلوی به تصرف غیر اعم از مردم یا خاندان پهلوی درآمده است، اسناد آن باید باطل و موقوفات به شکل وقفنامه اصلی خود بازگردد و عمل به وقف شود.پس از انقلاب سازمان اوقاف بر اساس سنت بسیار غیرشفاف عمل میکنند و علاقهای چندانی به انتشار اموال و درآمد خود ندارند، اما بر اساس آمارهای موجود حداقل ۱ میلیون و ۳۰۰ هزار رقبه شامل انواع ساختمان، زمین، باغ، مکان تجاری، ... در کشور به صورت وقف وجود دارد. در واقع اوقاف بعد از دولت بزرگترین زمیندار کشور محسوب میگردد.جالب آنکه سازمان اوقاف اعلام کرد که کل شهرهای ممسنی در استان فارس، یا قیدار در زنجان و بخشهایی از شهرهای استان خراسان رضوی وقفی و متعلق به این سازمان است!هر از چندی مسئله فساد در سازمان اوقاف به تیتر روز رسانهها بدل میشود، دستگیری چندی قبل رئیس اوقاف لواسانات و تهران ابعاد جدیدی از این مسئله را افشا کرد. اجاره ۱ میلیون تومانی ملک ۱۵۰ هکتاری و گاوداری هزار راسی به عروس حجت الااسلام و المسلمین مهدی خاموشی، رئیس این سازمان، نیز توجه افکار عمومی را متوجه این نهاد نمود.حسن لطفی، سخنگوی کمیسیون اجتماعی مجلس معتقد است رئیس سازمان اوقاف در نهایت برای این مسئله «پاسخگو نخواهد بود و این پرونده تنها یکی از پروندههای اوقاف است» سازمان اوقاف در جوابیهای انتقادات را هجمه خواند و دلیل آن را نیز «مقابله این نهاد با اباحه گری» عنوان کرد.غلامعلی جعفرزاده، عضو سابق مجلس شورای اسلامی یکی از دلائل ردصلاحیتش را پیگیری فساد در اوقاف خواند و گفت: «یک چوب کبریت را هم به اوقاف» نمیدهد چرا که «یکسری انسانهای ناصالح» با «اجتهادهای شخصی» برای سازمان اوقاف «آبرویی» نگذاشتهاند.به گفته این نماینده مجلس در جریان تحقیق و تفحص از سازمان اوقاف «حجم تخلفات کشف شده در آن نهاد آنقدر بالا بود» که افشای فساد مالی عروس خاموشی او را متعجب نکرده است. وی همچنین گفت «ماجرای عروس فلانی در مقابل دیگر تخلفات اوقاف هیچ است» و «حاضر است درباره تمام جزئیات آن گزارش در مراجع مسئول پاسخگو باشد.»جعفرزاده معتقد است: «اگر ابعاد واقعی فساد در اوقاف برای مردم روشن شود دیگر کسی وقف نخواهد کرد». به دنبال این مسئله هزاران ایرانی تجارب شخصی خود از املاک وقفی را در فضای مجازی به اشتراک گذاشتند، به گفته این شهروندان بارزترین شکل فساد اجاره یا تصاحب یک ملک وقفی بسیار ارزشمند با اجاره مثلاً ماهیانه چند صد میلیون به تنها چند میلیون تومان است که در زد و بند انجام میگیرد.وقفی بودن بخشی از کوه دماوند و نامعلوم بودن عوائد آن از جمله پروندههای رسانهای شده دیگر در حوزه وقف محسوب میگردد. مورد عجیب جنگلهای وقفی آقمشهد ساری نیز چند سال قبل جنجالآفرین شد.پروندههای مشهور المکاسب، مهاب قدس، پالیزدار، مهدی عزیزیان و کاشانی نیز همگی با محوریت یا مرتبط با املاک وقفی بودند.هرساله نیز دهها درگیری میان مردم و اوقاف صورت میگیرد که از جمله آنها میتوان به درگیری روستای دانیال سلمانشهر یا روستاهای ماهشهر اشاره کرد.
یک نماینده اوقاف را «بزرگترین زمینخوار کشور» لقب داد. درخواست ۱۴۱ نماینده مجلس یازدهم برای تحقیق از این نهاد بی پاسخ ماند و تفحص در مجلس نهم نیز هرگز منتشر نگشت.نمایندگان مجلس میگویند که هرچند اوقاف از نظر ظاهری و بر روی کاغذ زیر مجموعه وزارت ارشاد اسلامی محسوب میشود، اما بر اساس یک قانون نانوشته مجلس و دولت حق بازخواست از این مجموعه را ندارند.کاملا مشخص است که درآمد حاصل از اموال اوقاف به جیب رهبر و اراذل و اوباش اطراف او میرود. آیت الله خامنهای برای حفظ نیروهای سرکوبگر از درآمد اوقاف استفاده میکند. این دقیقاً کاری است که سید محمد باقر شفتی در زمان قاجار انجام میداد و از درآمد اوقاف برای اجیر کردن لات و لوتها استفاده میکرد. بی جهت نیست که اطلاعات در خصوص سید محمد باقر شفتی که در چاپ اول لغت نامه دهخدا وجود داشته به درخواست حوزه علمیه قم و به دستور سید علی خامنهای در چاپ ۱۳۷۷ آن سانسور شدهاستدر آن زمان یک محمد شاه قاجار پیدا شد که اوباش سید محمد باقر شفتی را به توپ بست و لوطیان شفتی را تارومار کرد وبیش از یکصد و پنجاه تن از اراذل اطراف سید محمد باقر شفتی را اعدام کرد و تعداد مشابهی را به اردبیل تبعیدکرد و شماری را که در قم بست نشسته بود, از بست خارج و قتل عام کرد. ولی اینک آیت الله خامنه ای مطلق العنان است وهر کاری دلش میخواهد انجام میدهد و کسی هم نیست که جلوی او را بگیرد.
دکتر امیدوار رضایی میرقائد در سال ۱۳۶۳ با استفاده از سهمیه سپاه پاسداران تحصیل در رشته جراحی مغز و اعصاب را آغاز کرد و در سال ۱۳۶۸ از "دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی" فارغالتحصیل شد. روابط ویژه محسن رضایی با دکتر مجید سمیعی، جراح ایرانیآلمانی مغز و أعصاب، باعث آشنایی امیدوار رضایی با وی شد.دکتر امیدوار رضایی سالها واردكننده تجهیزات جراحی مغز از طریق دکتر سمیعی بود و سود کلانی از این طریق به دست آورد.امیدوار در زمره پزشکانی است که در سیاهترین روزهای تاریخ ایران در دهه ۶۰ به عنوان پزشک مورد اعتماد در زندانهای تهران و مشهد و... به جانیان خدمت میکرد. وی که مؤسس و عضو شورای مرکزی بسیج جامعه پزشکی است، خود را "جانباز" انقلاب اسلامی معرفی میکند.قضیه "جانباز"ی امیدوار رضایی به ادعای خودش مربوط به مبارزات دانشجویی در سال ۵۷ است. وی با لگد به شیشه در خروجی دانشگاه زده و پایش زخمی میشود و ده بخیه میخورد و پس از دو هفته مداوا میشود. وی همین حادثه کوچک را به شکل اغراقآمیزی بزرگ کرده و برای خود سابقه "جانباز انقلاب اسلامی" درست کرده و از قبل آن امتیاز میگیرد.امیدوار رضایی علاوه بر نمایندگی مجلس شورای اسلامی در دورههای مختلف، رئیس کمیته سلامت دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو شورای تخصصی پزشکی صدا و سیما، عضو شورای مشاورین پزشکی قانونی کشور و عضو کمیسیون عالی پزشکی جانبازان است و همچنین در محکمههای پزشکی قانونی داوری میکند.او در مقام داور محکمههای پزشکی قانونی هر وقت پزشکهای وابسته به نظام مریضی را میكشند و یا ناقص میكنند، به محكمه میرود تا متهم را تبرئه كند. او چندین بار از قدرت خود برای تبرئه نوه عمهاش، دکتر رضا جباری که به برکت او جراح مغز و اعصاب شده، استفاده کرده است.دکتر امیدوار رضایی همه این کارها را در حالی پیش میبرد که دیگر به کار اصلی خود که جراحی مغز و اعصاب باشد نمیپردازد. با آنکه سالها مدیر گروه و رئیس بخش جراحی اعصاب "دانشگاه شهید بهشتی" بوده، اما در سه دهه گذشته کمتر پیش آمده که شخصاً عمل جراحی انجام داده باشد.سالها است که پزشکان دیگر به جای او عمل میکنند و در بالای برگه شرح عمل اسم او را مینویسند تا اجرت کار را دریافت کند.امیدوار رضایی "پدرخوانده" رشته جراحی مغز و اعصاب ایران است. تعدادی زیادی از پزشکان شاغل در این رشته به ویژه بستگان خودش و جراحان مغز و اعصاب بیمارستان لقمان و... با دریافت و خرید سؤالات امتحان، به رتبههای ممتاز بورد تخصصی نائل آمدهاند.
امیر عباس فخراور جاسوس جمهوری اسلامی در خارج کشور است( مانند شیرین نجفی, امیر فرشاد ابراهیمی و وفا نیکفر و.... )آقای فخرآور قبل از وقایع سال88 از ایران خارج شد . او از مرخصی زندان استفاده کرد و بنا بر شواهد بسیار با کمک وزارت اطلاعات در سال 85 از ایران خارج شد. امیر عباس فخرآور در سال ۱۳۸۱ در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی حداد محاکمه شد؛ آن هم به نام کسی که به اتهام مشارکت در خرید و فروش عتیقه جات و ۴ فقره حفاری غیر مجاز و 3 پرونده انشعابی آزار و اذیت دو دختر شاکی در ارومیه و یک خانم مطلقه در تهران به خاطر فریب و کلاهبرداری، مستندا به بند ۸ ماده ۲۹ و ماده ی ۳۸ قانون و بند ب ماده ی ۲ قانون نحوه ی اعمال تعزیرات حکومتی راجع به قاچاق کالا و عتیقه به ۸ سال حبس تعزیری و ۲۴۰ ضرب شلاق و ۶.۷۰۰.۰۰۰.۰۰۰ ریال معادل 670 میلیون تومان محکوم و حکم صادره ایشان توسط شعبه ی ۶ اجرای احکام بابایی در سال ۱۳۸۲ به مرحله اجرا در آمد و امیر عباس فخرآور برای سپری نمودن این محکومیت به زندان قصر فرستاده شد. او در سال 82 و 83 ادم فروش زندان قصر بود و با توجه به استعدادی که در شارلاتانی و دروغگویی داشت مورد توجه سازمان حفاظت اطلاعات زندان قصر قرار گرفت. او پس از گذراندن دوره های توجیهی توسط سازمان زندانها برای جاسوسی از زندانیان سیاسی بعنوان فعال دانشجویی به اوین بند 209 فرستاده شد. او سپس در سال 85 برای جاسوسی بین مخالفین رژیم به کمک وزارت اطلاعات به خارج از کشور اعزام و مشغول پخش اطلاعات دروغ در خارج از کشور و لوث کردن مخالفان رژیم شد.امیرعباس فخرآور تولید شده توسط حفاظت اطلاعات زندان اوین در برنامهی «افق» با انتشار عکس زیر مدعی شد که خامنهای در ۱۸ تیرماه ۱۳۴۳با این قایق پارویی برای تحصیل در دانشگاه پاتریس لومومبا و تحویل پست جاسوسی «کا گ ب» به روسیه رفت و ۴ سال بعد بدون آن که ساواک متوجه شود به کشور بازگشت و سر خانه و زندگیاش رفت.عکس خامنهای و حجتالاسلام سیدجواد فضلالله (اهل لبنان) در قایق را بسیاری از سایتهای رژیم در طول سالهای گذشته انتشار دادهاند و امیرعباس فخرآور از همانجا برداشته است.نفر سوم یا قایقرانی که در این عکس پارو میزند آقای حسن راستجو است که چند سال پیش در انزلی فوت کرد. وی سالها به حمل مسافر با قایق کوچکش مشغول بود و عاقبت با فروش آن، مغازه «یخدربهشت» فروشی در انزلی باز کرد.به قایقی که در آن نشستهاند لوتکا میگویند و توریستها با آن مسافت کوتاه بین بلوار بندرانزلی تا غازیان را طی میکردند که در عکس دیده میشود. پیشتر خانههای سازمانی در آنجا قرار داشت و هماکنون به کشتیرانی تعلق دارد. قایقها حکم تاکسی را داشتند و این مسیر را طی میکردند.از انزلی تا باکو نزدیکترین شهر اتحاد جماهیر شوروی آن زمان ۱۸۱ کیلومتر راه است. طی این مسیر با چنین قایقی حتی به ذهن نویسندگان کارتون تام و جری هم نمیرسد. عکسهای متعدد خامنهای و سیدجواد فضلالله تردیدی باقی نمیگذارد که این دو مشغول گشت و گذار در بندر انزلی و گیلان بوده اند.آقای خامنه ای دشمنان بسیاری دارد (از جمله شوهر خواهرش شیخ علی تهرانی)هیچ کدام از آنها متوجه غیبت چهار ساله آقای خامنه ای نشده اند؟؟؟آیا خاطرات آقایان شفیعی کدکنی, اسماعیل خویی, اخوان ثالث و..... که همگی با آقای خامنه ای بین سالهای 43-47 ملاقات داشته اند دروغ است ؟دیگر از پیچیدگیهای «رفیق آیتالله» هنگام تلمذ در محضر اساتید روسی در دانشگاه پاتریس لومومبا این است که او به کمک «کا گ ب» قادر شد اسپرم خود را به شکل حفاظتشدهای از طریق سفارت شوروی در تهران به همسرش در مشهد برساند و به این ترتیب مقدمات تولد اولین فرزندشان «آقا مصطفی» در سال ۱۳۴۴ فراهم شد!!!!!!!!!!آقای فخراور ادعا میکند انفجار مسجد ابوذر در روز ۶ تیرماه ۱۳۶۰ صوری بوده و خامنهای در حادثهی فوق هیچ آسیبی ندیده بود. منتهی خامنهای و «کا گ ب» صحنه را به گونهای جلوه دادند که گویا او تا دم مرگ رفته و دستش فلج شده است!!!!! آیا این توهین به آقای اروج امیرخان زاده نیست که با شجاعت سعی کرد که آقای خامنه ای را بکشد و ملت ایران را از شر او راحت کند. آقای امیرخان زاده پس از دستگیری علی رغم شکنجه های وحشیانه حاضر به توبه و یا مصاحبه تلویزیونی نشد و سرانجام در نماز جمعه تبریز به دار آویخته شد. حالا فرد وقیحی مثل فخراور که خود مزدور وزارت اطلاعات است تمام این فداکاریها را دروغ مینامد و با جعلیات خود سعی در گمراه کردن جامعه دارد. فخر اور کسی است که مرحوم روح الله زم را به وفا نیکفر وصل کرد و باعث به دام انداختن روح الله زم شد.آقای فخر اور در برنامه پارازیت مدعی شده که با کمک جنایت کاران توانسته با پرداخت سه هزار دلار هم گذر نامه تهیه کند ، هم ویزا بگیرد و هم از سد مامور فرودگاه عبور کند .
اولین پرسشی که ممکن است به عقل ابله ترین آدم هم خطور کند این است ، آیا این امکان وجود دارد که کسی که به قول خودش زندانی فراری است ، و حكم جلب و حكم تير او صادر شده به همراه عكس هايش ، براي كلانتري ها و قرارگاه هاي سپاه و بسيج فرستاده شده و عنوان شده كه بايد هرچه سريعتر توسط مامورين دستگير شود و براي دستگيري مي توانند شليك كنند با پاسپورتی سفر کند که همه مشخصات آن واقعی بوده و به خودش تعلق دارد ؟ ! ؟ ! پیش از درج ویزای آمریکا در این گذرنامه ( با استناد به گفته خود عباس فخرآور در برنامه پارازیت ) او ویزای دوبی را نیز دریافت کرده بود. از آن سو سفارت ایالات متحده آمریکا در دوبی داخل همین گذرنامه برای عباس فخرآور ویزا صادر کرده است . این تصور که سفارت آمریکا ویزای این کشور را در گذرنامه جعلی صادر کند هم با توجه به قوانین سختگیرانه آمریکا غیر ممکن است و برای افسر صادر کننده ویزا نیز مجازات سنگینی را در پی دارد . با این حساب این گذرنامه نمیتوانسته جعلی باشد .چطور عباس فخرآور در دوره فرار از زندان توانسته گذرنامه واقعی خود را از جمهوری اسلامی دریافت کند ؟رفیق ایت اله یک کتاب سراسر دروغ نوشته امیر عباس فخر اور است. این فرد مزدور وزارت اطلاعات است که توسط وزارت اطلاعات به خارج اعزام شده است. ضمنا از این کتابهای جعلی در خارج زیاد است مانند مصلوب نوشته خانم کتایون اذرلی یا خاطرات زندان خانم ماریا نمت به نام زندانی تهران ( ایشان پس از خروج از ایران ابتدا یک دوره نویسندگی هم گذراند که جعلیات خود را به خورد مردم دهد)یا کتاب نامه هایی به شکنجه گرم آقای هوشنگ اسدی توده ای بدنام و تواب زندان. یکی از اهداف وزارت اطلاعات مخدوش کردن فضای مجازی و پخش اطلاعات جعلی توسط مزدورانش است
امیر فرشاد ابراهیمی قبلا عضو انصار الله حزب الله بودو یک مهره دستگاه امنیتی است. وی پیش از خروج از کشور در آن واحد منبع اطلاعات سپاه، اطلاعات نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات بود. وی که در دروغگویی و حقهبازی رقیب ندارد و مدتی به کلاهبرداری از پناهجویان و شیادی مشغول بود. امیرفرشاد ابراهیمی بطور مداوم دروغهای عجیب و غریبی تولید کرده و از طریق سایت «گویا نیوز» به خورد خلایق میدهد. مثلا در ابتدا در مقاله ای به نام "ان مرد آمد آن مرد با درد امد "سردار مدحی را به عرش اعلا برد که بعدا معلوم شد سردار مدحی مامور وزارت اطلاعات است. نمونه دیگری از دروغگویی و حقه بازی او که در مقاله ای تحت عنوان «نبرد روحانیت با ۳۰ هزار مرجع تقلید!» سرهم بندی شده است بشرح زیر است«در محافل خصوصی نقل است شبی که سعید امامی بازداشتشده بود، لاجوردی در مسجد فائق تهران پس از نماز به رفیقدوست میگوید این سرنوشت همه ماست! رفیقدوست در آن جمع که رحیم صفوی نیز حضورداشته میگوید: ما پاسداریم، امامی نیستیم! اگر بنا باشد بسوزیم همه را میسوزانیم !!!!!یکی نیست به این احمق اطلاعاتی امنیتی بگوید لاجوردی ۱ شهریور ۱۳۷۷ ترور شد و سعید امامی پنج ماه بعد از مرگ وی، در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۷۷ دستگیر شد. هنگام ترور لاجوردی هنوز پروژهی «قتلهای زنجیرهای» برای زمینگیر کردن دولت خاتمی کلید نخورده بود! حتماً لاجوردی از گور خود برخاسته و به محفل خصوصی راه یافته و پس از نماز به رفیق دوست گفته است: «این سرنوشت همه ماست» و خبر آن به گوش امیرفرشاد ابراهیمی این مهرهی بدنام دستگاه امنیتی رسیده است.امیر فرشاد ابراهیمی با وقوع هر حادثه ای که توجه بین المللی را جلب می کند دست به کار می شود و با سرهم کردن مشتی دروغ و جعلیات تلاش می کند از آب گل آلود ماهی گرفته و خود را مطرح کند. در این مواقع همسرش نسرین بصیری نیز مددکارش می شود و با استفاده از روابطی که دارد کانال هایی را برای او فراهم می کند.برای مثال به محض این که داستان پناهنده شدن علیرضا عسگری به غرب مطرح شد امیرفرشاد ابراهیمی با سرهم کردن مشتی دروغ و جعل خود را درگیر این ماجرا کرد و عاقبت دستش رو شد و به خاطر همین موضوع اجازه ورود به ترکیه را نیز پیدا نکرد.او در مورد کشتار 67 داستان جعلی و سراسر کذبی انتشار داد و از اشخاصی به نامهای راحله کشتگر و کتایون آصف نام برد که مثلا دو نفر از وابستگان فرضی قربانیان کشتار 67 هستند و دروغهای عجیب و غریبی را به هم بافت. نه چنین افرادی وجود خارجی دارند و نه چنین افرادی در سال 67 جان باخته اند. این ها همه محصول دروغ پردازی های امیرفرشاد ابراهیمی است.سپس یک نامه به مجتبی خامنه ای انتشار داد که سراسر تناقض و دروغ بود.امیرفرشاد ابراهیمی احتمالا نوشته فرماندهان سپاه علی فضلی و نور علی شوشتری در سایت تابناک و یا مقاله اخیر سایت روزآنلاین در مورد حضور مجتبی خامنه ای در جبهه غرب را خوانده است. او از این طریق متوجه شده است که مجتبی خامنه ای مدت کوتاهی در سال 66 جمعی لشکر 10 سید الشهدا بوده است.با خواندن این موضوع استارت سناریو در ذهن امیرفرشاد ابراهیمی زده می شود و موضوع را برای مطرح کردن خود جالب می یابد و خود را دوست و همرزم مجتبی خامنه ای معرفی می کند!!!!!! او دروغ های بسیاری نیز در مورد قتل های زنجیره ای و به ویژه زنده یاد پیروز دوانی و محل حبس وی انتشار داد که با تکذیب و اعتراض خانواده ی محترم دوانی روبرو شد. اما از رو نمی رود. البته زمینه لازم برای فعالیت چنین افرادی را بی در و دروازه بودن محافل ایرانی در خارج از کشور و رسانه های فارسی زبان فراهم کرده اند.متاسفانه رسانه هایی چون رادیو فردا ، صدای آمریکا ، رادیو آلمان، بی بی سی و ... سایت هایی همچون گویانیوز و ... که روابط را بر ضوابط ترجیح می دهند زمینه دروغ پردازی های وی بصورت گسترده را فراهم می کنند.
تاسیس انجمن خیریه حجتیه مهدویه به سال ۱۳۳۲ برمیگردد. انجمن حجتیه با هدف مبارزه با بهائیت و جلوگیری از نفوذ آنها در بین مردم و فراهم کردن زمینه ظهور امام زمان شکل گرفت و مراجع تقلید تا پیش از انقلاب اسلامی از تاسیس این انجمن استقبال و حمایت میکردند.محمود ذاکرزاده تولایی، مشهور به شیخ محمود حلبی، تا پیش از واقعه ۲۸ مرداد، در عرصه سیاسی و مذهبی فعالیت داشت. در انتخابات مجلس هفدهم از مشهد نامزد شد، اما انتخاب نشد یا گفته میشود قبل از انتخابات انصراف داد. او از همراهان دکتر مصدق و آیتالله کاشانی و از مبارزان ملی شدن صنعت نفت بود. آقای حلبی بعد از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، سیاست را رها کرد و راهی تهران شد و " انجمن ضد بهائیت" را راه انداخت این انجمن در سال ۱۳۳۶ با نام "انجمن حجتیه مهدویه" ثبت کرد.تشکیل چندین کمیته آموزشی، برگزاری جلسات بحث و مناظره و انجام پژوهشها و تحقیقاتی درباره بهائیت، از اقدامات انجمن بود. این اقدامات در شهرهایی که محل تجمع بهائیان بود، پررنگتر صورت میگرفت. هزینههای انجمن حجتیه از وجوهات شرعیه و کمکهای افراد متدین و متمول بازار تامین میشد.آیت الله بروجردی تا زمان فوت به آنها کمک میکرده است. برخی دیگر از مراجع نیز به نام کمک به امام زمان از آنها حمایت مالی میکردند.آیت الله بروجردی خیلی به اقای فلسفی علاقه داشت.آقای فلسفی هم از حامیان شیخ محمود بود و در منبرها از ایشان حمایت میکرد. حتی دستور تخریب حظیره القدس( سازمان اداری بهاییان )را هم آقای فلسفی از روی منبر صادر کرد که مردم( با حمایت ارتش) با بیل و کلنگ ریختند و آنجا را خراب کردند.آقای فلسفی در پیش آیت الله بروجردی گفته بود شیخ محمود چنین انجمنی را تاسیس کرده است و با کارهایش به امام زمان خدمت میکند.منبریهای آن زمان مثلا آقای فلسفی مرتب تبلیغ میکرد که حظیره القدس تهران با بودجه هویدا ساخته شده است؛ که مردم ریختند و آن را خراب کردند. در هر صورت آقای هویدا متهم به بهاییت بود. اما مرحوم هویدا این مطلب را تکذیب کرد و بعد از انقلاب مشخص شد به هیچ دینی گرایش نداشته است. شیخ محمودحلبی در تبلیغ اعتقادات اسلام و نقد بهائیت، از روحانیون کمتر بهره میبرد و معتقد بود نباید شأن روحانیت در مناظرهها تضعیف شود.مبلغان انجمن حجتیه لباس های شیک می پوشیدند. اولین کسانی که وقتی ریش پرفسوری در ایران باب شد ریش پرفسوری می گذاشتن هم بیشتر حجتیه ای ها بودند.البته بعضی از این ها بعدا جذب مبارزه مسلحانه شدند. مثلا وحیدافراخته، عبدی نیک بین (که بعدها از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق شد ولی چون بعداً با سازمان مجاهدین خلق زاویه پیدا کرد، سازمان مجاهدین خلق او را جزو بنیانگذاران خود معرفی نمیکند حال آنکه اولین جزوههای آموزشی اعضای سازمان مجاهدین خلق را ایشان نوشت) از اعضای انجمن حجتیه بودند. یا همین طور مسعود رجوی که از اعضای کانون نشرحقایق اسلامی و نزدیک به حجتیه بود. البته رجوی وقتی به دانشگاه تهران رفت و علوم سیاسی خواند افکارش تغییر کرد.تشکیلات انجمن کاملا حزبی عمل میکرد و ساختار حزبی داشت و در کنار حزب توده از مسنجمترین تشکیلات برخوردار بود.در اساسنامه انجمن گفته شد این موسسه غیر انتفاعی است و به منظور فعالیتهای علمی و آموزشی و خدمات مفید اجتماعی، با الهام از تعالیم عالیه اسلام و مذهب شیعه جعفری ... تأسیس میشود.تاسیس مدارس و آموزشگاهها و برگزاری سخنرانیهای علمی،ایجاد مراکز درمانی و بیمارستانی بخشی از اهداف این موسسه است و تاکید شدهاست که " انجمن به هیچوجه در امور سیاسی مداخله نخواهد داشت و نیز مسئولیت هرنوع دخالتی را که در زمینههای سیاسی از طرف افراد منتسب به انجمن صورت گیرد، بر عهده نخواهد داشت".اکثر مراجع تقلید ایرانی همچون آیتالله بروجردی،آیتالله محمدرضا گلپایگانی و آیتالله مرعشی نجفی فعالیتهای انجمن را تایید میکردند. آیتالله روحالله خمینی هم در اواخر دهه چهل، فعالیت انجمن را تایید کرد و موافقت خودش را بر ای استفاده از وجوهات شرعیه اعلام کرد ولی بخاطر ماهیت غیر سیاسی انجمن، حمایتش را پس گرفت و عملا تقابل آیتالله خمینی و طرفدارانش با انجمن حجتیه بالا گرفت و با پیروزی انقلاب اسلامی این تقابل شدت گرفت و بارها از سوی آقای خمینی مورد انتقاد قرار گرفتند. شیخ محمود حلبی با مجموعه انجمن از معتقدان سرسخت ولایت مطلقه اهلبیت بود و با اشاره به زندگی امامان شیعه و احادیث و روایات، اعتقاد راسخ داشت که اعضای انجمن وارد سیاست نشوند و از مبارزه سیاسی علیه حکومت پهلوی حمایت نکنند.
اعضای انجمن آنها براین باور بودند که تلاش برای کسب حکومت، قیام و شورش علیه حکومت مستقر به هر بهانه و مستمسکی ممنوع و غیر شرعی است و این تلاشها جز زیان و خسران و پشیمانی، چیزی به همراه ندارد، بنابراین باید زمینه ظهور حکومت امام زمان را از طریق کارهای فرهنگی و ایدئولوژی فراهم کنند تا از طریق یک "معصوم" حکومت تشکیل شود.آقای حلبی معتقد بود امام زمان "شاهرگ" شیعه است و شیطان میخواهد بین آنها و امام زمان فاصله بیندازد و قبل از قیام مهدی موعود، هر قیامی اشتباه است و به شکست میانجامد.تفکر و رویه انجمن با طبع کسانی همچون آیتالله خمینی سازگار نبود و اگر زمانی مراجع تقلید از این انجمن حمایت میکردند، با نزدیک شدن به سال ۱۳۵۷ اتهامهایی تازهای به آنها زده شد، وابستگی به ساواک و بریتانیا از جمله این اتهامها بود.البته اتهام چندان بیپایه نبود آیت الله عبایی خراسانی میگویدعده ای از ساواکی ها هم که افراد مذهبی سنتی بودند انجمن حجتیه را در خود ساواک تبلیغ می کردند. این طیف ساواک می گفتند بهایی ها دارند ریشه مملکت را می زنند و مخالف کشوری هستند که اکثر مردمش شیعه هستند. این ها طرفدار انجمن حجتیه شده بودند.برخی از مبارزین هم که کارشان به ساواک کشیده بود با این قبیل بازجوها برخورد کرده بودند. بازجوها به آنها نصیحت کرده بودند اگر می خواهید واقعا کاری برای مملکت کنید بروید با بهاییت مبارزه کنید. سرو زبان خوبی هم که دارید. بروید در جلسات انجمن حجتیه شرکت کنید و جذب آن شوید.از حوالی مهر ۵۷ که اعضای انجمن حجتیه دیدندفضای دیگری است و صدای پیروزی انقلاب میآید از انجمن بیرون آمدند. مجمعی درست کردند به نام «مجمع احیای تفکرات شیعی». حتی آقای عبدالکریم سروش هم قبل از اینکه برای تحصیل به خارج کشور برود به انجمن حجتیه گرایش داشت. همینطور آیت الله خزعلی هم انجمن حجتیه ارتباط داشت. ایشان دهه ۳۰ در مشهد منبر میرفت. از بدو تاسیس هم در انجمن بود و با شیخ محود حلبی مستقیم در ارتباط بود.گرایش آقای مصباح یزدی به انجمن زیاد بود. موسسه ایشان قبلا نامش در «در راه حق» بود بعدها به موسسه «امام خمینی» تغییر نام داد. تابستان ۱۳۵۷ پس از کشتار و سرکوب انقلابیون در خراسان، آیت الله خمینی اعلام کرد که امسال شیعیان جشن نیمه شعبان ندارند، اینها به مشهد آمدند و در دیوار شهر را پر از پرده و آویز کردند و جشن گرفتند. به همین علت هم آیت الله خمینی هیچگاه مصباح یزدی را تحویل نگرفت واو را به تنهایی به حضور نپذیرفت. تنها مصباح یزدی یک دیدار دسته جمعی با حضور روحانیون دیگر(آیت الله محمدی گیلانی و آقای یزدی و مسئولان مؤسسه خدمت) با آیت الله خمینی داشتانجمن حجتی البته با «کانون نشر حقایق اسلامی» آقای محمدتقی شریعتی ائتلاف داشتند. بسیاری از انجمنی ها عضو این کانون بودند. بعدها هم با دکتر علی شریعتی به شدت مخالفت می کردند البته با محمدتقی شریعتی (پدر دکتر علی شریعتی) روابط خوبی داشتند. آقای عبدالحمیددیالمه که بعد از انقلاب نماینده مشهد در مجلس اول بود هم از اعضای انجمن حجتیه بود.بهمن ۱۳۵۷ برای انجمن حجتیه پایان فعالیتهای علنی و گسترده در سراسر کشور و آغاز دوره سکوت، حاشیه و بدبینی حکومت علیه آنها بود.شیخ محمود حلبی در اوایل انقلاب تلاش کرد با نظام همراهی کند و حتی در اولین دورانتخابات مجلس خبرگان رهبری از مشهد نامزد شد اما رای نیاورد. با وجود نرمشی که نشان میداد، پیوسته از سوی مقامهای و مسئولان بخصوص آیت الله خمینی به صورت مستقیم یا غیر مستقیم مورد خطاب قرار میگرفت. مخالفت شدید با انجمن از سال ۶۰ توسط سازمان مجاهدین انقلاب با انتشار مجموعه یادداشتهای عمادالدین باقی در روزنامه اطلاعات شروع شد. آقای باقی در زمان انتشار یادداشتها ۲۱ سال داشت و مجموعه نوشتهها باعنوان "در شناخت حزب قاعدین زمان" به صورت کتاب در سال ۱۳۶۲ منتشر شد، گفته میشود بیش از ۸۰ هزار نسخه از آن به فروش رفتوب سایت آیتالله خمینی به صراحت نوشته شده که او از جانب انجمن حجتیه احساس خطر میکرد و به مسئولان گفته بود افراد موثر آنها در پستهای حساس و کلیدی نباشند.آیتالله خمینی در ۲۵ آبانماه سال ۶۰ به صراحت اعلام میکند "حفظ جمهوری اسلامی از حفظ یک نفر- ولو امام عصر باشد- اهمیتش بیشتر است،برای اینکه امام عصر هم خودش را فدا میکند برای اسلام"برای همین نگرانیها بود که در ۲۱ تیرماه ۶۲ آقای خمینی بدون نامبردن از انجمن، سخنان تندی علیهشان ایراد کرد و گفت: "یک دسته دیگر هم که تزشان این است که بگذارید که معصیت زیاد بشود تا حضرت صاحب بیاید. حضرت صاحب مگر برای چی میآید؟ حضرت صاحب میآید معصیت را بردارد، ما معصیت کنیم که او بیاید؟ این اعوجاجات را بردارید..."
با این سخنان انجمن چارهای جز تعطیلی نداشت در اول مردادماه در اطلاعیه اعلام کرد که در چنین شرایطی "وظیفه شرعی" در ادامه فعالیت نیست.اما این پایان کار انجمن و خصومت حکومت با آنها نبود. انجمن حجتیه سعی کرد اگر با حکومت همراهی نمیکند، سنگانداری هم نکند، موافق جنگ ایران و عراق و دخالت ایران در فلسطین و کشورهای منطقه نبود و همین منش آنها هم مورد انتقاد مسئولان از جمله آیتالله خامنهای روبرو شد. آقای حلبی در سال ۷۶ فوت کرد و از قول آقای افتخارزاده پدر معنوی انجمن نقل می شود که آقای حلبی انجمن را به ده نفرسپرده است.با گذشت چهل سال از تعطیلی رسمی انجمن حجتیه، حکومت همچنان از آنها احساس خطر میکند. دهها کتاب علیه آنها منتشر و سمینارهای بسیاری برگزار میشود و هراز چندسالی سخنرانیهای آتشین علیه همفکران و تشکیلات انجمن ایراد میشود.به نظر میرسد یکی از نگرانیهای جدی حکومت از تقویت انجمن و پا گرفتن دوباره آن، به نقدهای بخش مذهبی جامعه و حوزههای علمیه برمیگردد، نقدهایی که به نوعی تایید رویکرد انجمن حجتیه را میکند که مذهبیها باید از سیاست دوری کنند و منتظر ظهور امام دوازدهم باشند.
بعد از ضربه ساواک به سازمان مجاهدین خلق در سال 1350 که 80 درصد اعضای سازمان مجاهدین پیش از هر عملیاتی دستگیر شدند, اعضای باقیمانده تصمیم گرفتند در سه شاخه جداگانه به فعالیت بپردازند تا اگر یک نفر دستگیر شد مانند دفعه قبل کلیه اعضا لو نرونددر سال 1354 وضعیت سازمان مجاهدین به شرح زیر بود1_ شاخه سیاسی به ریاست آقای تقی شهرام2_ شاخه نظامی به فرماندهی آقای بهرام آرام3_ شاخه اطلاعات به ریاست آقای مجید شریف واقفیآقای تقی شهرام بعد از مطالعات بسیار به این نتیجه رسید که ایدئولوژی اسلامی جوابگوی نیازهای جامعه کنونی نیست و باید مارکسیست شد. او در این راه آقای بهرام آرام فرمانده نظامی مجاهدین را با خود همراه کرد ولی بعضی از اعضای سازمان ازجمله آقای شریف واقفی, صمدیه لباف, سعید شاهسوند ی, دکتر لبافی نژادو ..... در مقابل این تصمیم مقاومت کردند و از مار کسیست شدن خودداری کردند. متاسفانه آقای تقی شهرام در عوض اینکه دوستانه از یاران خود جدا شود تصمیم به کشتن مخالفان خود گرفت و امثال آقای شریف واقفی, صمدیه لباف, محمد یقینی, .... توسط او و همفکرانش ترور شدند. از آن به بعد سازمان مجاهدین به سه گروه تقسیم شدند1-گروهی درسازمان به سرکردگی آقای مسعود رجوی که در زندان بود به آرمانهای اولیه سازمان وفادار ماندند2- گروهی مانند آقای وحید افراخته, دکتر سیمین صالحی, خانم منیژه اشرف زاده کرمانی و ..... مارکسیست شدند .این گروه بعدها نام خود را به سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر تغییر داد3_ گروهی هم به طرفداران آیت الله خمینی پیوستند مانندآقایان احمد احمد, محمد داود ابادی(مهرایین), عزت شاهی, محمد علی رجایی(که بعدها رییس جمهور شد و در انفجار هشتم تیر توسط سازمان مجاهدین کشته شد)آقای تقی شهرام هم که بعدها از رهبری سازمان بعلت کشتن مخالفان خود کنار گذاشته شده بود بعد از انقلاب توسط جمهوری اسلامی دستگیر شد. رژیم قصد داشت که بوسیله آقای تقی شهرام سازمان مجاهدین را بکوبد ولی آقای شهرام که متوجه توطئه رژیم شده بود از هر گونه همکاری با رژیم خودداری کردو شجاعانه به استقبال مرگ رفت. او حتی در جلسات دادگاه شرکت نکرد و دادگاه را به رسمیت نشناخت. سازمان مجاهدین هم که متوجه دسیسه رژیم شده بود علی رغم نفرتی که از آقای شهرام داشتند او را بخشیدند و خواستار آزادی او شدند. رژیم که انتظار این وضعیت را نداشت آقای شهرام را اعدام کرد
سعید امامی، معاون وقت امنیت وزارت اطلاعات، سناریوی بمب گذاری حرم امام رضا را طراحی کرد. او ابتدا شنود مکالمات یکی از فرماندهان طالبان، مستقر در نزدیکی مرزهای ایران در افغانستان، را به مقامات مربوطه ارائه داد که میگفت: «عملیات انجام شد.» آن زمان در افغانستان روزانه هزاران عملیات انجام میشد ولی سعید امامی مدعی شد که این شنود مربوط به انفجار حرم رضوی (ع) است و چون اعلام این خبر به تشدید اختلاف میان شیعه و سنی و جنگ احتمالی با طالبان خواهد انجامید، برای اجتناب از این تعارض باید بمبگذاری را به مجاهدین منتسب کرد. در نتیجه، جوانی 18- 19 ساله از «توابین» زندانی مجاهد خلق بهنام مهدی نحوی، را یافتند و با وعده آزادی او را به همکاری ترغیب کردند. مهدی نحوی را به صورت فردی مجروح در اثر اصابت گلوله گریم کردند. سپس، در بیمارستان مصاحبهای تصویری با وی انجام دادند و وی، که گویا در آستانه مرگ بود، بمبگذاری در حرم را متقبل شد. سپس، نحوی را با اتومبیل به تهران پارس بردند و او را آزاد کردند. کمی پس از آزاد شدنش، او را به محاصره گرفتند و به گلوله بستند. نحوی کشته شد. همان شب خبر درگیری مسلحانه در تهران پارس و مجروح شدن و اندکی بعد مرگ عامل بمبگذاری در حرم رضوی (ع)، به همراه مصاحبه نحوی، از تلویزیون پخش شد.»عمادالدین باقی عضو سابق سپاه پاسداران و محقق «موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی» نه تنها در مقالاتی که در روزنامهها انتشار داد بلکه در کتاب «تراژدی دموكراسی در ایران» نیز به موضوع انفجار در حرم امام رضا پرداخته و با ذکر جزئیاتی پرده از توطئهی وزارت اطلاعات برداشت. وی مینویسد:«با توجه به فرضیه قریب به واقع زندانی بودن “مهدی نحوی” میتوان گفت كه وی در طی این مدت تحت فشار و شكنجه برای اعتراف به انفجار حرم امام رضا قرار گرفته است. بدیهی است فردی كه روح او از ماجرا بیاطلاع بوده به آسانی تن به چنین اعترافی نمیدهد، به ویژه اگر عرق مذهبی داشته باشد و از طرف دیگر میداند با چنین اعترافی حكم مرگ خویش را امضا خواهد كرد. سرانجام پس از ناامید شدن از كسب اعتراف باید سناریو را به گونهای دیگر اجرا كرد. مهدی نحوی با اتومبیل افراد سعید امامی به تهرانپارس در یكی از شلوغترین نقاط كه ایستگاه مسافران نیز هست، آورده میشود تا عده زیادی از مردم تهران شاهد باشند. به او یك قبضه كلت كمری خالی از فشنگ داده و جنین فریب داده میشود كه میخواهند او را فراری دهند. مهدی نحوی، جوان بیتجربهای كه گمان میكند فرشته نجات به سراغ او آمده است با خیالی خام از اتومبیل بیرون فرستاده میشود. او چونان محكومی گریزپا به سوی سرنوشتی نامعلوم –به امید رهایی و بیخبر از سناریوی طراحی شده- شتابان میدود.چند لحظه بعد ماموران از اتومبیل بیرون آمده و فرمان ایست میدهند. نحوی همچنان شتابان میدود، اما گلولهها امان نمیدهند و او نقش بر زمین میشود و در حالیكه عده زیادی از مردم شاهد بودند كه او در حال فرار و ماموران در حال تعقیب بودند و به او ایست دادند اما فرد فراری كه اسلحهای هم نزد خود داشت تسلیم نشد و هدف قرار گرفت. شب همان روز در اخبار سراسری صدا و سیما گفته شد كه عده زیادی از مردم شاهد این درگیری بودهاند. ماجرا به اندازهای طبیعی بود كه هیچكس به ساختگی بودن سناریوی نحوی تردید نمیكند.»
در سالگرد ۲۸ مرداد در سال ۱۳۵۳ سازمان مجاهدین خلق تصمیم گرفت که در مسیر رژه ارتش در میدان مخبرالدوله بمب گذاری کنند.آقای لطف الله میثمی( بانام مستعار محمد) در خانه تیمی در خیابان شیخ هادی با خانم دکتر سیمین صالحی( با نام مستعار فاطمه) مسئول ساختن بمب شدند. خانم دکتر صالحی نخستین زن جراح بود . خانم دکتر صالحی با آقای دکتر ایرج قهرمانلو ازدواج کرد ولی بعد از عضو شدن در سازمان مجاهدین و انقلاب ایدئولوژیک از همسرش جدا شد. او که اینک مارکسیست شده بودبا بهرام آرام( با نام مستعار سید) فرمانده نظامی شاخه مارکسیست سازمان مجاهدین خلق ازدواج کرد.در روز ۲۷ مرداد سال ۱۳۵۳ سیمین صالحی و لطف الله میثمی در اثر انفجار یک بمب دست ساز در خانه تیمی خود در خیابان شیخ هادی مجروح شدند. لطف الله میثمی یک دست و دو چشم خود را از دست داد و سیمین هم از یک چشم نابینا شد. او در آن زمان شش ماهه باردار بود و، چون میثمی را قادر به ادامه فعالیت نمی دید، تصمیم گرفت فرار کند و دستگیر شد. فرزند سیمین صالحی در زندان به دنیا آمد و نام این دختر را سحر گذاشتند( ایشان اینک در آمریکا روانپزشک است). خانم دکتر صالحی در جریان انقلاب از زندان آزاد شد و به زندگی سابق خود برگشت و مجدداً با دکتر قهرمانلو ازدواج کرد. او که دیگر قادر به جراحی نبود در بیمارستان رضا شاه کبیر (شهدای هفت تیر کنونی) تخصص کودکان گرفت و در سال ۱۳۶۴ به امریکا رفت. خانم دکتر صالحی هنوز زنده هستند و در فلوریدا به طبابت مشغول بودند. همسر ایشان آقای دکتر قهرمانلو نیز در فلوریدا به طبابت مشغول هستند( چندی پیش ایشان بازنشسته شدند) و خاطرات خود را در کتابی به نام گذر از آتش انتشار داده اند. لطف الله میثمی نیز پس از انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین در سال ۱۳۵۴ از سازمان مجاهدین خلق جدا شد وبه طرفداران آیت الله خمینی پیوست
انیس محمد خیر النقاش در بیروت در ۱۹۵۱ به دنیا آمد. البته نام اصلی او خالد بود.در خلال عملیات طولانی در جنبش «فتح» اسمش «مازن» بود. اوشریک کارلوس در عملیات گروگانگیری وزرای نفت در «اوپک» در وین در ۲۱ دسامبر ۱۹۷۵ بود که در برنامه ریزی و اجرا مشارکت کرد.نقاش میگوید که با ایجاد «سپاه پاسداران انقلاب» با آن همراه شد و با مسئولان آن رابطه برقرار کرد، همچنین در مناقشاتی که به این منجر شد که بختیار فرد خطرناکی است، مشارکت کرد، میگوید در این مناقشهها در مییابند که او سنبلی است که ایالات متحده او را به کار گرفته تا کودتای نظامی علیه انقلاب اسلامی که برپایی آن دستاورد بزرگی برای انقلاب فلسطینی بود، انجام دهد. این را هم اضافه میکند که «دادگاهی در ایران حکم به اعدام بختیار داد و امام خمینی (ره) حکم را تایید کرد. او داوطلب انجام این حکم شد و سپس اجرای عملیات را فرماندهی کرد.»نقاش ادامه میدهد"یک اسلحه ۷ میلیمتر با صدا خفه کن تهیه کردم و رفتم سراغ بختیار. اما اینها شک کردند و در ساختمان را به رویم باز نکردند. من هم بلافاصله تصمیم گرفتم با گلوله قفل در را بشکنم و بروم داخل. اما چون در دفتر بختیار ضد گلوله بود، هیچ کاری نتوانستم بکنم. یکی از دو گلوله ای که به من خورد، متعلق به سلاح خودم بود که به در شلیک کردم و کمانه کرد و برگشت سمت خودم. بعد هم که با پلیس فرانسه درگیر شدم و یک گلوله دیگر هم خوردم و دستگیر شدم."انیس نقاش» پس از ناکام ماندن این سوء قصد، بازداشت شد و حکم حبس ده ساله گرفت و پس از پایان حکمش و در ازای آزادی یک گروگان فرانسوی در لبنان تحویل ایران شد. او در ایران به تجارت پرداخت و مرکزی پژوهشی به نام امان را اداره میکرد و مدیرعامل شرکت ارتباطات خاورمیانه هم بود. او در 22 فوریه سال جاری بعلت ابتلا به ویروس کرونا در بیمارستانی در دمشق در گذشت
منابع رسمی از روابط خوب محمدرضا شاه با آیت الله بروجردی حکایت دارند. حتی زمانی که آیت الله بروجردی در بیمارستان فیروزآبادی بستری شده بود محمدرضا شاه به دیدن او رفت. آیت الله منتظری در این خصوص چنین مینویسد آیت الله بروجردی در بروجرد که بود مرض فتق داشت، بعدا مرض ایشان خیلی خطرناک شده بود به شکلی که ایشان را در ماشین خوابانیده بودند تا برای معالجه به تهران ببرند، معروف بود -البته من این را از خودشان نشنیدم – به قم که رسیده بودند حالت گریه ای در ایشان پیدا شده و متوسل شده بودند به حضرت معصومه (س) و حال ایشان بهتر شده بود و توانسته بودند بنشینند.بعد ایشان را برده بودند به بیمارستان فیروزآبادی شهر ری، شاه هم رفته بود به دیدن ایشان. علت اینکه شاه به دیدن آقای بروجردی رفته بود این بود که آقای بروجردی در عشایر و خوانین نفوذ عجیبی داشت. اما واقعیت این است که محمدرضا شاه نظر مساعدی به آیت الله بروجردی نداشت.در خاطرات اسدالله اعلم به این مکالمه شاه و اعلم اشاره شده است عرض کردم آخوند این فورم است و کاری هم نمی شود کرد. محافظه کار و احمق و خر رنگ کن است. چاره ای هم ندارد، چون خیال می کند زندگی او به تحمیق مردمان بستگی دارد. اعلیحضرت فرمودند، عجب این مطلب درست است. این آخوندهای پدر سوخته در قضیه آذربایجان کوچکترین تأثیری نداشتند. هر چه من به آیت الله بروجردی که واقعا مرجع تقلید بسیار مهمی بود، پیام فرستادم که یک نقی لااقل [بزن]، آخر دارد آذربایجان از ایران جدا می شود. نگفت که نگفت، با آن که می دانست این کار کمونیست هاست و کمونیست ها هم که آذربایجان را به دست گرفتند، تمام ایران در خطر است. به هر صورت آخوند نه وطن دارد و نه دین. عرض کردم، متأسفانه صحیح است
آیت الله بهشتی فردی بسیار فرصت طلب و جنایتکار بود و نقش اساسی در تیره روزی کنونی ایران دارد. او در زمان شاه تنها یکماه پس از ترور حسنعلی منصور به آلمان رفت(متوجه شد هوا پس است و ساواک قصد سرکوب دارد) و مرکز اسلامی هامبورگ را بنا نهاد. او در سال 1349 وقتی آبها از اسیاب افتاد به ایران بازگشت و در آموزش پرورش مشاور خانم فرخرو پارسا شد(بعد از انقلاب با بی چشم و رویی موجب اعدام خانم فرخرو پارسا شد) بخشی از فعالیتهای مخرب آقای بهشتی به اختصار به شرح زیر است تصویب قوانین ارتجاعی در مجلس خبرگان مانند اصل ولایت فقیهنابودی دادگستری مستقل و ایجاد دادگستری اسلامی(آقای لاجوردی و شاگردانش را در مدرسه حقانی مانند آقای فلاحیان و آقای پور محمدی و سایر جانیان را به دادگستری تحمیل کرد)تضعیف و نابودی کانون وکلاتهیه قانون ارتجاعی قصاصسازماندهی حزب الله و چماقداران(آقای قالیباف با شور و شعف از دوران جوانی خود زمانیکه ضد انقلاب را زیر نظر آیت الله بهشتی در اوایل انقلاب با چماق میزد یاد میکند)استفاده از زور برای تحمیل حجاب.( او خانمهای بی حجاب را دزد سلامت اخلاق مردان نامید)طراحی سرکوب گسترده نیروهای سیاسی و کودتا علیه بنی صدر در سال 1360سالها بعد پسر آیت الله بهشتی یعنی آقای علیرضا بهشتی طعم عدالت قوه قضاییه دستپخت پدرش را چشید و پس از انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 بازداشت ش
علی قدوسی در مرداد ۱۳۰۶ در خانوادهای روحانی در نهاوند به دنیا آمد. وی تحصیلات ابتدایی را در مدارس نهاوند به اتمام رساند و در سال ۱۳۲۱ وارد حوزه علمیه قم شد. آیت الله قدوسی نقش مهمی در نابودی دادگستری که از دستاوردهای انقلاب مشروطه بودو برپایی نظام قضایی اسلامی داشت. قدوسی به همراه بهشتی و مطهری در زمرهی شاگردان علامه طباطبایی بود و سپس داماد وی و باجناق محمدجواد نواییمناقبی واعظ مشهور و استاد ممتاز دانشگاه تهران شد. وی از زمانی که دختر آیتالله طباطبایی ۹ ساله بود درصدد ازدواج با وی بود و عاقبت در ۱۲ سالگی او را عقد کرد و در ۱۴ سالگی با وی ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و دو دختر شد.او در دوران زندگی خود فعالیت سیاسی بر علیه رژیم شاهنشاهی نداشت، میکوشید طلبههای مدرسهی تحت ریاستش(حقانی) نیز به فعالیت سیاسی نپردازند. در اسناد ساواک به نقل ار رئیس ساواک قم آمده است:«شاگردان مدرسه مذکور (حقانی)پس از ثبتنام نیز اگر مبادرت به فعالیت سیاسی بنمایند، قدوسی به هر کیفیتی که از ماجرا اطلاع یابد، آنها را از مدرسه اخراج میکند.وی حتی شاگردانش را تشویق میکرد در صورت دستگیری توسط ساواک با استفاده از «تقیه» توبهنامه نوشته و آزاد شوند. در خاطرات منتشر شدهی زندانیان سیاسی و تبلیغات گروههای سیاسی از جمله مجاهدین، مجید قدوسی یکی از مسئولان بدنام زندان اوین به غلط پسر او معرفی میشد در حالی که وی پسری به این نام نداشت و مجید قدوسی نام مستعار مجید ملاجعفر است.حجتالاسلام فتحالله امیدنجفآبادی حاکم شرع اصفهان که قدوسی را از نزدیک میشناخت در مورد سوابق وی میگوید:اگر سوابق گذشته آقای قدوسی را ببینید متوجه خواهید شد که ایشان حتی سابقه یک روز زندان را ندارد. اصلاً ایشان اهل مبارزه نبود و فعالیتهای انقلابی نداشته.... در مورد معرفی آقای قدوسی باید بگویم ایشان را آقای بهشتی به امام معرفی کرد و همین آقای بهشتی است که از آقای قدوسی حمایت میکند. قدوسی از سال ۱۳۵۷ با شعلهورشدن احساسات ضدسلطنتی و در چشمانداز قرارگرفتن سقوط رژیم پهلوی و انتشار پیام خمینی مبنی بر این که فعالیت علیه رژیم سلطنتی بهای چندانی نمیطلبد و سیاست رژیم تغییر کرده به فعالیت سیاسی روی آورد و همچون بسیاری از روحانیون به فعالیت دامنهدار علیه شاه دست زد.وی در آستانهی ورود خمینی به ایران، از اعضای فعال کمیته استقبال بود و در اولین روزهای پیروزی انقلاب ضدسلطنتی و تا پیش از عزیمت خمینی به قم در مدرسه علوی و رفاه، ادارهی زندان و دستگیرشدگان را به عهده داشت اما به خاطر مخالفتهایی که با اقدامات او صورت میگرفت استعفا داد و به قم بازگشت و به فعالیت در جامعهی مدرسین ادامه داد. اما دیری نگذشت که با حکم خمینی متصدی قضاوت در دادگاه انقلاب اسلامی قم شد و سپس با حکم جدیدی «مأمور اداره امور دادستانی و دادگاهها و رسیدگی به امور زندان قم» شد.قدوسی به همراه بهشتی نقش تعیین کنندهای در نابودی دادگستری و سیستم قضایی مدرن داشت. آییننامهی دادگاههای انقلاب توسط وی تهیه شد و تغییرات اصولی و زیربنایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با پیشنهادهای او صورت گرفت. تلاش او بر این پایه استوار بود که مقررات و قوانین ارتجاعی اسلامی برپایهی فقه و فتوای روحانیون را جایگزین قوانین عرفی و مترقی کندتعدادی از اعمال جنایتکارانه آیت الله قدوسی به شرح زیر است تحمیل حجاب اجرایی به بانوان , ایجاد دایره مبارزه با منکرات, پرونده سازی برای آقایان نزیه و امیرانتظام و اصرار بر اعدام خانم فرخرو پارسا, سرکوب و بستن مطبوعات در اول انقلاب, اعمال بی رویه شکنجه و اعدام در اوایل انقلابدر ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ قدوسی که نقش مهمی در اعدامهای پس از ۳۰خرداد داشت توسط بمبی که از سوی مجاهدین تهیه شده بود به قتل رسید. محمود فخارزاده کرمانی یکی از هواداران نفوذی مجاهدین که از کارمندان دادستانی انقلاب اسلامی بود زیر اتاق وی بمبی تعبیه نموده و از دادستانی خارج میشود. انفجار بمب دیوار پشت سر قدوسی را خراب کرده و او از اتاقش در طبقه دوم به کف حیاظ پرتاپ میشود و در اثر ضربه و خونریزی مغزی کشته میشود
محمد محمدیدعوییسرایی معروف به محمدیگیلانی در سال ۱۳۰۷ در روستای دعویسرا، از توابع رودسر در استان گیلان در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. تحصیلات حوزوی را در سال ۱۳۲۳ در حوزه علمیه رودسر آغاز کرد و در سال ۱۳۲۵ به حوزه علمیه قم رفت و از جمله شاگردان آیتالله بروجردی، علامه طباطبایی، خمینی و منتظری شد. وی به دعوت قدوسی به تدریس در مدرسهی حقانی پرداخت. شاگردان وی در این مدرسه آدمکشان اسلامی را در ۴ دههی گذشته تشکیل دادهاند.محمدیگیلانی در دوران پهلوی نهتنها فعالیتی علیه سلطنت نداشت بلکه فرزندانش را نیز از فعالیت سیاسی نهی میکرد. وی دارای شخصیتی ضعیف بود و در تمامی دوران زندگیاش خود را با قدرت هماهنگ میکرد. به خاطر همین ویژگی بود که پس از انقلاب به سرعت به یکی از معتمدان خمینی تبدیل شد و بعدها نظر مثبت خامنهای را نیز جلب کرد و در عین حال به شکل حسابگرانهای روابطاش را با رفسنجانی و رقبای سیاسی خامنهای نیز حفظ کرد تا چنانچه وضع تغییر کرد به موقعیت او خدشهای وارد نشود.محمد کاظم و محمدمهدی محمدیگیلانی در نامهای خطاب به پدرشان در مورد عملکرد وی در دوران پهلوی و آخرین روزهای سقوط سلطنت میگویند:«شما اگر یادتان باشد در طول عمرتان تا آنجا که میدانیم نه تنها در مبارزه علیه شاه شرکت نمیکردید بلکه از حضور فرزندانت در صفوف مردم در مبارزه با رژیم شاه ممانعت میکردی و طبق معمول به توجیه و تهدید و تطمیع متوسل میشدی. شما که اگر یادتان باشد وقتی فرزندت مهدی در زندان ساواک به سر میبرد به او میگفتی که عفو بنویسد و آزاد شود و .... آیا به یاد ندارید که در روزهای انقلاب ۲۲ بهمن از قم به تهران تلفن میکردی و از حضور ما در صفوف مردم جلوگیری میکردی و میگفتی نروید، بیخود کشته میشوید. به راستی مگر خریدن خانهها برای دو پسرت آن هم هر کدام ۷۰۰ هزار تومان و خریدن ماشین و دادن وعدههای کذایی به آنها توانست آنها را از حرکت و مبارزه انقلابیشان بازدارد؟ محمدیگیلانی به عنوان رئیس دادگاههای انقلاب اسلامی مرکز با قرار گرفتن در کنار اسدالله لاجوردی و کنار گذاشتن تمامی قواعد حقوقی نقش بارزی در سرکوب خونین گروههای سیاسی پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و شکلگیری و تثبیت ویرانه قضایی داشت. هزاران نفر به حکم او به جوخههای مرگ فرستاده شدند و یا به زندانهای طویلالمدت محکوم شدند.محمدیگیلانی در روزهای ۳۱ خرداد و اول تیرماه ۶۰ تعدادی از زندانیان را بدون احراز هویت به جوخهی اعدام سپرد چرا که به صراحت اعلام میکرد برای او مهم «هیکلی» است که در مقابل او ایستاده و جرمی که مرتکب شده و نه «هویت» او.وی در پاسخ به سؤال خبرنگاران در مورد افرادی که بدون احراز هویت اعدام کرده بود میگوید:«چون عدهای حاضر نیستند مشخصات خود را به دادگاه بدهند. لذا ما بر اساس مدارک و آلاتی که از متهم به دست آوردهایم، محاکمه میکنیم، ولی بطور کلی باید بگویم که حکم روی نام نمیرود، بلکه روی شخص استمحمدیگیلانی در اولین مصاحبهی مطبوعاتی خود پس از ۳۰ خرداد ۶۰ درحالی که همراه با لاجوردی حاضر شده بود در پاسخ به خبرنگاران گفت: «به هیچ وجه غیر مکلفی اعدام نشده .منظور او از «غیرمکلف» سن ۹ سال قمری برای دختران و ۱۵ سال قمری برای پسران است.با همین معیار بود که او رأی به اعدام فاطمه مصباح داد که هنگام مرگ تنها ۱۳ سال داشت چرا که حاضر نبود پدر و مادرش را که در ارتباط با مجاهدین فعال بودند محکوم کند. خواهر وی عزت نیز هنگامی که اعدام شد ۱۵ ساله بود. محمدیگیلانی و حکام شرعی که زیر نظر او کار میکردند همهی اعضای خانوادهی مصباح را که پدر و مادرشان در درگیری مسلحانه کشته شدند به اعدام محکوم کردند. نیلوفر تشید نیز در حالی که ۱۵ بهار را به چشم دیده بود مقابل جوخهی اعدام ایستادندایت الله گیلانی در شهریور ۱۳۶۰ در مصاحبهای با روزنامه کیهان اعلام کرد: «آنهایی که در نبردهای مسلحانه خیابانی دستگیر شدند را باید جلوی دیوار ردیف کرد و در جا اعدام کرد. زخمیها را هم باید در جا اعدام کرد. از نظر دینی، لازم نیست اینگونه افراد را به دادگاه برد چرا که علیه خدا جنگیدهاند». در مهرماه سال ۱۳۶۰، او در مصاحبهای با روزنامهای اطلاعات، منطق حقوقی خود را روشنتر کرد: «طبق اسلام، حتی اگر آنها [یعنی مجاهدین خلق] زیر شکنجه بمیرند، کسی مسئول نخواهد بود. این دقیقاً حکم امام است»برخلاف شایعات موجود،ایت الله گیلانی حکم اعدام پسرانش را نداد و این دروغی بود که رژیم اسلامی جعل کرد تا مثلاً بگوید که برای قضات جمهوری اسلامی افراد خانواده شان با غریبهها فرقی ندارد.
بعداً که فرزندان آقای هاشمی رفسنجانی را دستگیر کردند مجدداً این مسئله را علم کردند تا به آقای رفسنجانی بگویند که باید ساکت باشد زیرا که آیت الله گیلانی فرزندان خود را اعدام کرده است و او حق اعمال نفوذ ویا اعتراض ندارد.آیت الله گیلانی سه پسر داشت که همگی عضو سازمان مجاهدین خلق بودند1_محمد جعفر که در سال 1358 در تصادف رانندگی کشته شد و به همراه همسرش در قبرستان شیخان قم دفن است2-محمد کاظم با نام مستعار مهرداد که در مرداد 61 در درگیری با نیروهای امنیتی کشته شد. خانه تیمی او در خیابان کارگر (امیر آباد شمالی) خیابان پروین بود3_ محمد مهدی که در سال 61 هنگام خروج از کشور در آذربایجان غربی با نیروهای امنیتی در گیر شد و پس از مجروح شدن با سیانور خود را کشتآیت الله محمدیگیلانی هیچگاه از فرزندانش تبری نجست و حتی حاضر نشد علیه فرزندانش صحبت کند چه برسد حکمی علیه آنان صادر کند.اتفاقاً آیت الله گیلانی اهل پارتی بازی برای اعضای خانوادهاش بود . آن کسی را که دستگیر کردند خواهرزادهاش بود نه فرزندانش. او به خواهرش اطمینان داد که هیچ اتفاقی برای فرزندان او به نامهای ناصر و سوسن باقری نمیافتد . خواهرزاده آیت الله گیلانی در ارتباط با مجاهدین دستگیر شده بود و آیت الله گیلانی عمداً او را مدتی در زندان نگه داشت تا مبادا او را در تظاهرات و یا خانههای تیمی مجاهدین دستگیر شود و اتهامش سنگین شود. او پس از مدتی خواهرزادههابش را آزاد کرد بدون اینکه مانند دیگران توبه نامه غلاظ شدادی امضا کند . گفته میشود که خواهرزاده او هم بعداً به مجاهدین در عراق پیوست.در طول سالهای گذشته بخشی از «اصلاحطلبان» رژیم کوشیدهاند با ترسیم یک چهرهی خشن از لاجوردی مسئولیت تمام جنایات دههی ۶۰ را تحت عنوان «بیقانونی» به دوش او بیاندازند. در حالی که تمامی جنایات صورت گرفته در اوین تحت نظارت محمدیگیلانی انجام میشد. احکام اعدام و شکنجه را او صادر میکرد. خشونتها را او تئوریزه میکرد با این حال تاکنون کوچکترین نقدی نسبت به اعمال وی در درون رژیم صورت نگرفته است.
ابن مقفّع، «دادوَیه» یا «دادگستر» از اعیان و نجیب زادگان ناحیۀ فارس بود که پس از پذیرفتن اسلام، عبدالله نامیده شد. دادوَیه از سوی حاکمِ اُمَوی عراق- حَجّاج بن یوسف ثقفی- مأمور خراج ناحیۀ فارس بود ولی گویا به علّت کوتاهی وی در وصول خراج،به دستور حجّاج مورد شکنجه قرار گرفت و دستش «مقفّع» (ناقص و فلج) شد.۸ از این هنگام «دادوَیه»،«مقفّع» نامیده شد و این نام -بعدها - لقب فرزندش -عبدالله پسر مقفّع- گردید.ابن مقفّع حدود سال ۱۰۶/۷۲۴ تولّد یافت و نام کوچکش«روزبه»(مبارک) بود. او در دوران کودکی از فیروزآباد فارس به همراه پدر به بصره رفت و به تحصیل علوم و معارف آن عصرپرداخت و در مجالس درس ادیبان و شاعران آن شهر شرکت کرد.او از زبان پهلوی،سازمان اداری و فرهنگی دوران ساسانی آگاهیِ گسترده داشت چندانکه به روایتی«مقفّع را بر امور عَجَم آشنائی تمام بود».روزبه پارسی در زبان و ادبیّات عرب چنان جایگاهی یافت که از کاتبان طراز اول عصر عباسی بشمار آمد.او با ترجمۀ رسالات عصر ساسانی از پهلوی به عربی ضمن حفظ آنها از کتابسوزی های رایج کوشید تا به احیای مفاخر ملّی بپردازد و اعراب مسلمان را با فضل و فضیلت نیاکان خود آشنا کند.گزافه نیست اگر بگوئیم که روزبه پارسی (ابن مقفّع )برجسته ترین حافظِ حافظۀ ملّی و تاریخی ایرانیان پیش از فردوسی بود.از جمله آثار روزبه پارسی (ابن مقفّع)می توان به رسالات زیر اشاره کرد:مزدک نامه،کتاب التاج در سیرت انوشیروان،آئین نامه،نامۀ تنسر به گشنسپ،رسالةُ الصحابه(الأدب الکبیر (سخنوری بزرگ)االأدب الصغیر (سخنوری خُرد)خداینامه (سیَر ملوک الفرس)خداینامه بعدها منبع اصلی شاهنامۀ ابو منصوری، دقیقی توسی و ابوالقاسم فردوسی شد. ابن مقفّع همچنین کتاب کلیله و دمنه را از پهلوی به عربی ترجمه کرد. او در آغاز این کتاب تأکید کرده:-«...و ما چون اهل پارس را دیدیم که این کتاب را از زبان هندی به پهلوی ترجمه کردند خواستیم که اهل عراق و شام و حجاز را هم از آن نصیب باشد و به لغت تازی که زبان ایشان است ترجمه کرده آمد.»۱۰بخش هایی از کلیه و دمنه در حقیقت ادعانامۀ روزبه پارسی علیه مظالم و مفاسد اجتماعی عصر او است. او در مقدّمۀ کلیله و دمنه یادآور شده که بابِ «بُرزویۀ طبیب» به درخواست بزرگمهر، وزیر خردمند ساسانی نوشته شده،امّا با توجه به محتوای ضددینی این باب،ابوریحان بیرونی معتقد است که باب «بُرزویه» را ابن مقفّع -خود- به کلیله و دمنه افزوده است« تا در میان سُست عقیدگان تشکیکی در دین به وجود آورَد.» « ... و هر طایفه ای را دیدم که در ترویج دین و تفضیل مذهبِ خویش سخنی می گفتند و گرد تقبیح ملّتِ خصم و نفی مخالفان می گشتند... بهیچ تأویل دردِ خویش درمان نیافتم و روشن شد که پای سخنِ ایشان [علمای دین] بر هویٰ بوَد...».کردار و گفتار روزبه پارسی به سان یک اشراف زادۀ عصر ساسانی بود و این ادب و آداب در جشن ها و مهمانی های بزرگ آشکارتر می نمود. دوستی، جوانمردی و مروّت روزبه شاید جلوه ای از اخلاق عیّارانِ عصر ساسانی بود چنانکه در ماجرای او با عبدالحمیدِ کاتب ملاحظه می کنیم:عبدالحمیدِ کاتب از مردم فارس بود که خاندانش گویا در جنگ قادسیّه اسیر شده بود.او بعدها در شهر انبار ساکن شد که پس از تیسفون، دومین شهر مهم دوران ساسانی در غرب ایران بشمار می رفت.عبدالحمید کاتب کوشید تا آئین دیوانیِ عصر ساسانی و آموزه های سیاسی ایرانشهری را در دربار اُموی ها عربی سازی کند.او از پیشآهنگان تداوم اندیشۀ ایرانشهری پس از اسلام بود و شایستگی ، عقلانیّت و دادگری (عدالت) در مرکز عقاید سیاسی وی قرار داشت. عبدالحمید پس از سقوط بنی امیّه متواری و سپس در خانۀ روزبه پارسی(ابن مقفّع) پنهان شد. روزی که مأموران حکومتی برای دستگیری عبدالحمید آمدند،از آن دو دوست پرسیدند:- کدام یک از شما عبدالحمید است؟هر یک گفت: منم!عبدالحمید ترسید که ابن مقفّع را به جای او بکشند و لذا خود را معرّفی و تسلیم مأموران حکومت کرد.سفّاح نخستین خلیفۀ عباسی عبدالحمید کاتب را عامل چند شکست و ناکامی های عبّاسیان می دانست و لذا،در سال (۱۳۲/ ۷۴۹) او را به وضع فجیعی به قتل رساندمانند دیگر فرزانگان ایرانشهری، روزبه پارسی (ابن مقفّع) عقلانیّت، عدالت (دادگری) و شایستگی را عامل مشروعیّت و بقای حکومت ها می دانست؛ رسالةُ الصحابه بیانگر این نکات است.این رساله گویا خطاب به خلیفۀ عبّاسی نوشته شده و شامل توصیه هائی بود در ضرورت جدائیِ دین و سیاست ، لزوم تعیین حد و حصرِ وظایف مقامات دینی،سپاهی،سیاسی،قضائی و کشوری. ۱۵ شاید بتوان این کتاب را نخستین جلوۀ نظریّۀ«جدائی دین از دولت» دانست ؛ کتابی که شاید الهامبخش حلّاج در نوشتن دو رساله به نام های السیاسة و السياسة و الخُلفاء و الاُمراء شده بود
فضل ، فضیلت و شادخواری روزبه پارسی و شیفتگی وی به تاریخ و فرهنگ ایران وقتی با بی اعتنائی وی به مناسک اسلامی درهم آمیخته می شد او را مورد سوء ظنِ شریعتمداران قرار می داد؛ خصوصاً که برخی یاران نزدیک او از زنادقه و مُلحدان معروف بشمار می رفتند و مدّعیِ «معارضه با قرآن» بودند از جمله حماد عجرد، حماد راویه ،مطيع بن إياس و ابن ابی العوجا.۱۶ در مصاحبت با این زنادقه و مُلحدان بود که نوشتنِ رساله ای در «معارضه با قرآن» را به او نسبت داده اند.۱۷ سال ها بعد،حلّاج نیز مدّعیِ «معارضه با قرآن» شده بود.۱۸بنابراین،سخن مهدی خلیفۀ عبّاسی در بارۀ روزبه پارسی خالی از حقیقت نبود:«کتابی در زندقه نخواندهام مگر آنکه اصل آن از ابن مقفّع بوده استمنصور خلیفۀ عبّاسی پس از قتل ناجوانمردانۀ ابومسلم خراسانی(۱۳۷/ ۷۵۴) گویا در شخصیّت روزبه پارسی(ابن مقفّع) تصویری از یک«دشمن پنهان» را می دید. ادّعاهای سیاسیِ عموی خلیفه و حضور روزبه پارسی در دستگاه خانوادۀ وی حسّاسیّت خلیفه نسبت به این«دشمن پنهان»را تقویت می کرد.پایانِ اختلاف منصور عبّاسی و عمویِ مدّعی منجر به نوشتن«امان نامه»ای به قلم روزبه پارسی(ابن مقفّع) شد.متن این«امان نامه»جلوۀ دیگری از اخلاق، مروّت و جوانمردی بود زیرا - بی آنکه نیازی بوده باشد- در پایانِ «امان نامه»، روزبه پارسی خلیفۀ عبّاسی را متعهّد کرده بود:-«اگر امیرالمؤمنین به عموی خود غَدر کند یا به نزدیکانش زیانی رسانَد،زنازاده خواهد بود و ضمن حرام بودنِ زنان و کنیزانش، برمسلمانان واجب است تا علیه او خروج کنند.»منصور عبّاسی از این نکات ابراز خشم و بیزاری نمود چندانکه فوراً فردی به نام سُفیان بن معاویه را حاکم بصره کرد تا هرچه زودتر شرِّ این «زندیق گستاخ» را از سرِ خلافت کم کند.سُفیان بن معاویه در گذشته موردِ تمسخر و تحقیرِ روزبه قرار گرفته بود و به دنبال فرصتی برای انتقام می گشتدر چنان شرایطی، ملاقات روزبه پارسی با حاکم بصره می توانست خطرناک باشد.وقتی روزبه وارد قصر سُفیان شد نگهبان به وی گفت:«صبر كن!» روزبه پاسخ داد:-«در بلا صبر بايد كرد،بگو منتظر باش!»این ملاقات با دشنام و دشمنیِ بسیار همراه بود چندانکه سُفیان بن معاویه فرمان داد تا روزبه را به فجیع ترین شکلِ ممکن شکنجه کنند و به قتل رسانند. روزبه در آن هنگام ۳۶ سال داشت و سُفیان خطاب به وی گفته بود:-« ای زندیق زاده! پیش از آنکه به آتش آخرت بسوزی، ترا در آتش دنیا می سوزانم.» ...آنگاه یک یک اعضاء بدن مقفّع را بُریدند و در برابر چشمانش به تنورِ آتش انداخت آخرین سخنان روزبه پارسی به سُفیان بن معاویه نمونۀ درخشانی از دلیریِ اندیشه بود:-«تو مرا می کُشی و با کُشتن من هزار نفر را کشته ای، اما اگر یکصد تن مانند تو کشته شوند، جبران یکنفر را هم نخواهد کردیک سده پس از قتل فجیع روزبه پارسی رونق حماسه سُرائی در ایران و تألیف ده ها حماسۀ ملّیِ نشانۀ زندگی و زایندگی ابن مقفع بود.
فرهنگ سیاسی معاصر ایران به دنبال قهرمان سازی است، كلنل پسیان را ورای حقایق تاریخی قهرمان میكند و قوام السلطنه را، بیش از آن چه كه مستحق است و با حقایقی تاریخی میخواند، دشمن میدارد. هر دوی اینها دچار افسانه سازی های تاریخی شده اند. ما زمانی به عصر خردگرایی وارد میشویم كه شخصیت های تاریخی را با همه جنبه های مثبت و منفی شان بسنجیم. در مورد حاج میرزا آغاسی لطیفههای بسیاری گفته شده است که مشخص است به علت خشم روحانیون و عدادی از درباریان از ایشان میباشد اصولاً این لطیفه سازیها در ایران مسبوق به سابقه است. برای مردم شمال ایران هزار ها لطیفه ساخته ایم که بی غیرت هستند. می دانید چرا؟ چون که در میان آنان دانش و علم و آزادی رونق بیشتر دارد. نخستین مدرسه دختران در آنجا بنا شد. نخستین روزنامه ی زنان را آنان به راه انداختندچرا مردم قزوین را به بد نامی می خوانیم؟ مگر قزوین عربی شده ی همان کاسپین نیست: همان سرزمینی که بزرگترین مقاومت ها را در طی ششصد سال در برابر بیگانگان از خود نشان داد. دیار دلاوران آزادیخواه و اندیشمند اسماعیلی. دیار عبید زاکانی و دهخداچرا در لطیفه های مان مردم آذربایجان را نادان می خوانیم؟ چون که در تمام تاریخ در برابر تجاوز و ستم و جهل ایستادند. بابک خرمدین بیست سال در برابر تازیان ایستاد. ستار خان و آذربایجانیان در برابر استبداد ایستادند و آن را به زانو در آوردند. چون روزنامه و چاپ و کتاب و علوم غربی از آذربایجان به ایران داخل شد. پس دستگاه لطیفه پردازی به کار افتاد تا آنان را خوار سازد. تا بهتر و بیشتر بتواند بین مردم اختلاف بیندازد و مرکب جهل و نادانی و خرافات و تعصب را هم چنان بتازاند.شما بهتر می دانید که دستگاه دین و دولت تا چه میزان در انداختن چنین اختلافاتی کوشا بوده است. این وزیر، نسبت به بسیاری از روحانیون آن روزگار و درباریان شاه، انسانی با مداراتر، باسوادتر و آگاه تر بود . خود درویشانه می زیست و به آبادانی این سرزمین نیز دلبستگی داشت . به گمان من به همین سبب است که درباریان و ملایان چنین او را بدنام ساخته اندراستی چرا وچگونه فرهنگ سیاسی ما اجازه می داده صدراعظم هایی چونان قائم مقام و امیرکبیر را به عرش برسانیم ولی حاج میرزا آقاسی را چنین خوار و خفیف داریمآقاسی، حاجیمیرزاعباس، پسر میرزامسلم از طایفه بَیاتِ ایرْوان، سیاستمدار و صدراعظم دولت ایران در روزگار محمدشاه قاجار است.میرزاعباس در ایروان زاده شد و دوران کودکی و نوجوانی را نزد پدر خود که از علمای ایروان بود سپری کرد. از چگونگی احوال او در این دوره آگاهی چندانی در دست نیست. میرزاعباس در چهارده سالگی همراه پدر به عتبات رفت و درردیف شاگردان ملاعبدالصمد همدانی ملقب به فخرالدین ، دانشمند و صوفی نامدار آن روزگار درآمد و به آموختن فقه و اصول و بخشی از حکمت و علوم غریبه و طی مراحل سلوک پرداخت . به حلقه مریدان خاص او پیوست و تا یورش وهّابیان به کربلا که ملاعبدالصمد کشته شد، در آن دیار مقیم بود. سپس خانواده استاد و مرشد خویش را به همدان آورد و خود در جامه درویشان به اذربایجان رفت . پس از آن، به مکه رفت و سپس به تبریز وارد شد و به خدمت میرزابزرگ قائممقام اول وزیر عباسمیرزا نایبالسلطنه راه یافت و به تعلیم میرزاموسی پسر قائممقام پرداخت. زندگی او از آن وقت که از عتبات به ایران بازگشت، تا آنگاه که به مکه رفت، به درستی دانسته نیست. هدایت معتقد است که او در این روزگار مشغول تحصیل دانش بوده است. برخی معتقدند که پس از بازگشت از عتبات به خدمت میرزابزرگ راه یافت و مدتی پس از آن به مکه رفت. او توسط میرزابزرگ با دربار نایبالسلطنه ارتباط یافت؛ به تعلیم فرزندش محمدمیرزا (محمدشاه غازی) مشغول شد و به تلقین مشرب صوفیانه خود به او پرداخت. دم گرم او در محمدمیرزا گرفت و پیوند مراد و مریدی میان انان پدید امد. که تا پایان زندگی محمدشاه پابرجا بود.ورود به سیاست: پیوند نزدیکی که از این راه میان حاجی و محمدمیرزا برقرار شد، نخستین و مهمترین علت وزارت آقاسی است. نکتهای دیگر که بیشتر مورخان از آن یاد کردهاند، آن است که حاجی به محمدمیرزا خبر داد که در آینده به سلطنت خواهد رسید.علاوه بر توپ و توپ سازی به حفر قنات نیز علاقه داشت. گویند وقتی کارگری درحال کندن قناتی به او گفت حفر این قنات بی فایده است آب ندارد میرزا آقاسی در جواب گفته بود : مردک این قنات اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد!
در فصل قدرت و حکومت از"مشروطه ایرانی" ماشاالله آجودانی که اشاره ای به نقش روحانیون در مسائل حکومتی عصر قاجار دارد، دوران پادشاهی محمدشاه را به شکلی، از دیگر پادشاهان هم سلسله اش جدا می کند: ((این بذر (دخالت عموم روحانیون در سیاست مملکت) در حقیقت با جنگهای ایران و روس در عصر حکومت فتحعلیشاه پاشیده شد. پادشاهی که سلطنت خود را از روحانیون به اجاره می گرفت.گرچه در عصر محمدشاه، در سایه سیاست های میرزا آقاسی، قدرت و نفوذ روحانیون محدود شد.برای نمونه در آن زمان در اصفهان حجت الاسلام سید محمد باقر شفتی حاکم مطلق بود.وی با سفیر انگلیس علیه حکومت متحد شد و همراه با روحانیان دیگر فتوا داد که لشکرکشی محمدشاه به هرات ضداسلام است و حتا در اصفهان به دسیسه سفیر انگلیس به فکر خودمختاری افتاده بود.تنكابنی، یكی از شاگردان سیدباقر شفتی در كتاب خود قصصالعلماء مینویسد: از زمان ائمهی اطهار تا آن عهد، هیچیك از علمای امامیه به آن اندازه ثروت و مكنت نداشتندكه شفتی داشت… بنا بر تحقیق عباس اقبال: شفتی از راه اغوا و زور، چنین ثروتی را گرد آورد. شفتی، متهمینِ را ابتدا به اصرار و ملایمت و به تشویق این كه خودم در روز قیامت، پیش جدم شفیع گناهان شما خواهم شد، به اقرار و اعتراف وامیداشته، سپس غالبا با گریه ایشان را گردن میزده، و خود بر كشتهی آنان نماز میگزارده. گاهی هم در حین نماز غش میكرده است. سیدباقرشفتی، رفته رفته كارش بدانجا كشید كه در اصفهان، با كمك انبوه لوطیها و آدمكشان، ادعای استقلال كرد و حتا به نام او خطبه خواندند و سكه زدند. و تنها ایستادگی و مقابلهی آشتیناپذیر حاج میرزا آقاسی و محمد شاه بود كه او را با ذلت و خواری فروكشید. وقتی به فرمان محمد شاه، به كمك توپخانه دروازههای شهر اصفهان را گشودند، لوطیان پا به فرار گذاشتند و به قول یك ناظر فرنگی، مجتهد به كنجی خزید و بعضی از ملایان روانهی زندان شدند و سی صد لوطی گرفتار آمدند و بدینگونه غائله ختم شد و اموال غصبی به صاحبان آنها بازگشت.سرکوبی این مجتهد ها آیا یکی از دلیلی دشمنی ملایان با او نیست؟احداث نهر انشعابی رودخانه کرج به تهران (محل جلالیه سابق و بلوار کشاورز فعلی)، از جمله اقدامات مفید او بوده است. همچنین از آثار شناخته شده خدمات عمرانی حاج میرزا آقاسی (که می گویند متجاوز از هزار ده، باغ و قنات بوده)، قنات و آبادی عباس آباد تهران است که هنوز هم به نام او (عباس آباد) نامیده می شود و در اواسط بزرگراه مدرس قابل رؤیت است و دراختیار شهرداری تهران می باشد.از جمله اقدامات سیاسی مهم حاج میرزا آقاسی، صدور اعلامیه رسمی ای بود که به موجب آن تمام جزایر خلیج فارس را ملک خلق ایران اعلام و هرگونه مداخله کشورهای دیگر را در امور جزایر ممنوع و تجاوز به خاک ایران دانسته است. البته این در زمانیست که هنوز شیخ نشینی در سواحل و جزایر خلیج فرس وجود خارجی نداشته و هیچ دولتی مدعی مالکیت آنها نیوده است. صدور این اعلامیه، خشم شدید دولت انگلیس را که به خوبی به اهمیت استراتژیک جزایر آگاه بود، برانگیخت و با تبلیغات گوناگون علیه میرزا آقاسی به شایعه پراکنی پرداختند و او را مردی ابله و نادان معرفی نمودند؛ آنچنان که بعضی مورخان ایرانی ندانسته تحت تأثیر قرار گرفتند.بهتر است به علل مخالفت انگیسی ها با میرزا آقاسی نیز اشاره بشود: بنا به گفته محمود محمود" حاجی میرزا آقاسی همیشه گوش شاه را(محمدشاه را) ازبدی انگلیسها پرمی کند وبه او حالی کرده است که انگلیسهادشمن شاه می باشند. "(تاریخ روابط سیاسی) کاملا چنین به نظرمی رسد که بدگویی انگلیسی ها ازحاجی میزاآقاسی به خاطر ضدیت اوبا انگلیس است ونیز اورا روسی جلوه می دهند چون انگلیسی نبوده است . ازاقدامات مفید میرزاآقاسی این بودکه " دراندک مدتی بین ده تاسی کرور 5 تا15 میلیون تومان ازخزانه کشورراصرف توپ ریزی کرده زیرامکررشنیده بودکه علت شکست ایران ازروسیه فقدان توپخانه بوده است. انگلیسیها اگرازکسی خوششان نمی آمد اتهام دروغ بدومی بستند. مثلا درخصوص بحرخزر وبخشیدن آن به روسها، انگلیسیها ازقول حاج میرزاآقاسی گفته اندکه حاج میرزا آقاسی گفته " ماکام شیرین دولت رابرای مشتی آب شور، تلخ نمی کنیم " که محمود محمود درمقدمه کتاب امیرکبیر وایران اظهارنموده که این گفته دروغ است چونکه انگلیسیها از حاج میرزاآقاسی خوششان نمی آمده است .
این نیز به نقل ازعباس اقبال، از گفته های اوست: ... از دست تقاضاهای بیجای انگلیس جگرم خون است. چیزی نمانده است که سپاهی به کلکته بفرستم و ملکه ویکتوریا را دستگیر کنم و در ملاء عام او را به دست سپاهیان بسپارم تا هر معاملۀ ناسزا که میخواهند با او روا دارند.اما داستان این سخن به نقل از سفیر وقت فرانسه چنین است: سفیر فرانسه که شاهد لشکرکشی اصفهان و دخالت انگلیسها بود در خاطراتش دردِ دل طنزآلود صدراعظم حاجی میرزا آقاسی را در بیزاری از دشمنان ایران چنین باز گفت: این حاجی « به تنگ آمده از رفتار انگیسها. گاه به طنز می گوید: ”قصد دارد سپاهی به کلکته بفرستد تا ملکۀ ویکتوریا را بگیرند و در میدان عمومی شهر طعمۀ سربازان خودش بکنند“! روز دیگر می گوید: می خواهد ”کشتیهای جنگی [به بوشهر] بفرستد و داد و ستد انگلیسها را نابود کند.
نکاتی مهم پیرامون کارها و تلاش های او: حاج میرزا آقاسی برای بهبود کشاورزی ایران،کشت درخت توت را برای پرورش کرم ابریشم رونق داد. او هم چنین ، قورخانه را برای صنایع توپریزی و اسلحهریزی دایر ساخت. ازجمله کارهای نیک او ممنوع کردن شکنجه و ضرب و شتم (طی فرمان ربیعالثانی 1262ق) بود.او در زمینههای فرهنگی هم کوشش هایی داشت. از نامه مشیرالدوله سفیر ایران در دولت عثمانی برمیآید که وی تعداد پنجاه تن از ایرانیان را برای «تحصیل صنعت» روانه مصر کرده بود. آنگاه از مسیو گیزو وزیر امور خارجه فرانسه خواست تعدادی صنعتگر به ایران فرستد. همو، محمدحسنبیک افشار را برای یادگیری بلورسازی و قندریزی به روسیه فرستاد. در روزگار صدارت او نخستین روزنامه در ایران توسط میرزا صالح شیرازی منتشر شد .گفتهاند که امتیاز شیلات شمال را به روس ها واگذاشت، ولی اینک روشن شده که وی با اجاره آن به روس ها مخالف بوده و مردی آقاسی نام را که در گرگان شیلات را به روس ها واگذاشته، به سختی توبیخ کرده است. ( فریدون آدمیت)صنعت عکاسی نخستین بار توسط ریشارخان در 1260 ه.ق وارد ایران شد. وی نخستین عکس هایش را از محمدشاه، حاج میرزا آقاسی و بعضی از سران سلطنتی برداشت.در دوران محمدشاه قاجار بود که حاج میرزا آقاسی، برای اولینبار به فکر چاره برای آب تهران افتاد و بهرهبرداری از رودخانههای جاجرود و کرج را پیشنهاد کرد. اما با شروع برنامه انتقال آب از رودخانه جاجرود، دهقانان ورامینی که تصور میکردند جلگه جنوبی تهران گرفتار کمآبی میشود، اعتراض کردند و انتقال آب به تهران در همان روزها متوقف شد.سال 1301 دولتمردان به شکل جدی به صرافت لولهکشی آب شهر تهران افتادند. در همین روزها چنین ایدهای برای شهرهای مشهد و آبادان و بیرجند هم به کار رفت که البته خیلی زود هم به مرحله اجرا رسید.آلودگی قناتهای تهران و رعایت نکردن بهداشت آبهای چاهها، باعث شد که مردم روزبهروز با بیماری جدیدی روبهرو شوند و باعث مرگ و میر هم میشد. شیوع تیفوس، وبا و حصبه بر اثر آلودگی آبها بود. بالاخره مردان حکومت در صدد گرفتن تصمیمی جدی در اینباره برآمدند؛تصمیمی که تا سالها بعد عملی نشد. در سال 1303 بود که بلدیه تهران مطالعهای را آغاز کرد و بررسی آب و برق شهر تهران را در دستور کار خود قرار داد. برنامه پیشنهادی شهرداری این بود که اگر سدی روی رودخانه جاجرود بسته شود، هم کمبود آب شهر جبران میشود و هم برق شهر را تأمین میکند.این طرح در هیأت دولت مطرح شد، اما چون موافقت کمیته امتیازات را نداشت، تصویب نشد و موضوع تقریباً مسکوت ماند. سه سال بعد که آب قناتهای تهران به دلیل کمی باران کاهش یافت، مسئولان را به فکری جدی واداشت.در نهایت، دولتمردان به این نتیجه رسیدند که اجرای نقشه حاج میرزا آقاسی بهترین راهحل ممکن است. به این ترتیب، پس از سالها آب رودخانه کرج به تهران رسید.ملاقات یک مجتهد آن روزگار با حاجی، به نقل از خان ملک ساسانی، نشان می دهد که چرا آن ها تا این اندازه از او بیزار بودند: امام جمعه قبل از حرکت به سمت آذربایجان، مراسلهای به جناب حاجی نوشته بود که یک مجلس بدون شخص ثالث تقاضای ملاقات دارد. حاجی سلمه الله هم این تقاضا را قبول کرده، وقت ملاقات را به روز بعد قبل از طلوع آفتاب معین کرد. عمارت مسکونی آقاسی در ارک روبروی عمارت خورشید بود. از در سمت مشرق که وارد میشدی چندین اطاق و تالار تو در تو بود. به پیشخدمت دستور داد که فردا قبل از آفتاب، جناب امام جمعه به ملاقات من میآید. تو خدمتشان عرض کن من در اطاق آخر منتظرشان هستم. خودشان بدون راهنما تشریف بیاورند.صبح زود موعود آقاسی زیر جامه از پا بیرون آورده در اطاق آخری رو به روی در ورود به حالت سجود افتاده بود. امام جمعه پرده را که بلند کرد جناب حاجی را به این وضعیّت دید لاهول گویان و استغفار کنان خواست مراجعت کند. آقاسی از جا بر خاسته به ترکی گفت "عرضیم وار" [عرضی دارم]. جنابعالی هر چه خواستید از تیول و سیورغال و خالصه و وظیفه و تخفیف مالیاتی همه را دادم. بعد از همهی اینها مرقوم فرمودهاید که میخواهید مرا در خلوت، بدون شخص ثالث ملاقات بفرمایید. گفتم شاید خیال مقاربت با بنده را دارید. به این جهت به چنین صورتی در آمدم.دلو حاج میرزا آقاسی:حاجی میرزا آقاسی عشق و علاقهی عجیبی به امر کشاورزی داشت و نیروی زیادی برای حفر چاه ها و قنات ها میگذ اشت. هم اکنون چندین قنات دایر و بایر از آثار او در گوشه و کنار ایران به ویژه تهران باقی است.در آن عصر و زمان چون موتور پمپ وجود نداشت و استفاده از آب چاهها خالی از اشکال نبود حاجی با فکر و ابتکار خود دلو مخصوصی اختراع کرد که آب کشیدن از چاه را آسان تر و تندتر می نمود و این دلو به دلو حاجی میرزا آقاسی نامبردارگردید.
ارتشبد محمد خاتمی شوهر خواهر شاه(همسر شاهزاده فاطمه پهلوی) و برای 17 سال فرمانده نیروی هوایی بود. او ابتدا خلبان مخصوص شاه و برای مدتی آجودان شاه بود. در زمان درگیریهای مرزی با عراق در اواخر دهه 40 و ابتدای دهه 50 لیاقت زیادی نشان داد و با آماده کردن بموقع نیرو هوایی باعث وحشت و کوتاه آمدن عراق در جریان مالکیت بر اروند رود شد. بعد از مرگ او عده ای شایع کردند که شاه او را به قتل رسانده است چون آمریکایی ها او را به عنوان جانشین شاه در نظر گرفته اند.اما اصل ماجرا چقدر با این شایعه انطباق دارد؟ارتشبد خاتمی معمولا روزهای پنجشنبه در پایگاه چهارم شکاری وحدتی دزفول حضور داشت و ضمن پرواز تفریحی با کایت در دریاچه پشت سد دز و اسکی روی آب ، ناهار را در کنار خلبانان جوان پایگاه صرف کرده و در جریان مسائل و مشکلات خلبان ها و پایگاه قرار می گرفتند. در روز سانحه که با حضور افسر خلبان پست فرماندهی ، درجه دار دیسپچ ، گارسون مخصوص ، راننده قایق و کمک وی و چند دژبان اتفاق افتاد با وجود وزیدن باد شدید و مخالف ، ایشان چند دور پرواز تفریحی با کایت انجام داد به شکلی که به وسیله قایق کشیده میشد و سپس طناب اتصال قطع میشد که پیش از پرواز آخر مسئول قایق به ارتشبد خاتمی اعلام می کند به دلیل باد شدید و شرایط نامناسب هوا بهتر است پرواز متوقف شود که از سوی ارتشبد خاتمی موافقت نمی شود. حادثه در حضور کلیه افراد نامبرده بدون وجود هیچگونه شک و شبهه ای صورت گرفته و بلافاصله با درخواست حضور رسکیو یک فروند هلی کوپتر HH-43 ایشان را به بیمارستان منتقل کرد که به دلیل اصابت سر ایشان به صخره و خونریزی شدید مغزی پزشکان نیز نتوانستند برای نجات وی اقدامی انجام دهند. کلیه مطالبی که در خصوص نقش داشتن ساواک و خانواده سلطنتی در سانحه سقوط کایت ارتشبد خاتمی مطرح می شود نادرست و خلاف واقع است.ارتشبد خاتمی در مقبره رضاشاه به خاک سپرده شد. قبر وی چهار سال پس از خاکسپاری وی به دستور آیت الله خلخالی حاکم شرع دادگاههای انقلاب اسلامی ویران شد.ارتشبد محمد خاتمی عضو تیم فوتبال تاج (استقلال کنونی)بود و دو بار با این تیم قهرمان باشگاه های تهران شد.مرحوم ارتشبد خاتمی عضو تیم ملی فوتبال ایران هم بود و چهار بازی ملی انجام داد و یک گل هم به ثمر رساند.
روایت شده که همسر امام جواد علیهالسلام، امالفضل دختر مأمون، آن حضرت را با دستمالی که آن را به سم آغشته و در آلت تناسلی خود جاسازی کرده بود مسموم نمود؛ در حین رابطه زناشویی امام به این طریق مسموم شد. چون حضرت مسمومیت خود را احساس کرد، به امالفضل فرمود: «خدای متعال تو را به درد بیدرمانی مبتلا سازد.» پس بیماری به او افتاد و به همان بیماری درگذشت.
منبع: مناقب آل علی، ابن شهر آشوب، جلد ۴، صفحه ۳۹۱
بد نیست بدانید که آقای خاتمی نقل کرده است که آیتالله خامنهای به حدی به کتاب «مناقب آل علی» ابن شهر آشوب علاقه دارد و آن را مطالعه کرده است که گوشههای صفحات این کتاب ساییده شده است.
ساس ایالات متحده آمریکا از ۱۳ مستعمرهی بریتانیا در خاک آمریکا درست شده است.البته قبل از بریتانیا اسپانیاییها و فرانسویها در آمریکا مستقر شده بودند. چرا گفته می شود که پیدایش آمریکای مدرن نتیجه استعمار بریتانیاست؟ در حالی که فرانسویها قبل تر انجا بودند؟ بدلیل انکه فرانسوی ها دنبال چیز دیگری بودند. آنها می خواستند که با بومیها تجارت کنند. انگلیسیها به دلیل رقابت با اسپانیا به سمت آمریکای شمالی رفتند و از همان اول هدفشان ساختن زمینهای شمال قاره آمریکا بود.انگلیسیها تقریبا یه قرن بعد از فرانسوی ها و اسپانیاییها به امریکا رسیدند. ولی سیستم کاری آنها متفاوت از سایر اروپاییها بودند. کارکرد آنها بدین صورت بود که کشتیهایی از بریتانیا به سواحل شرقی آمریکا می امدند و حدود ۱۰۰-۱۵۰ نفر رو پیاده میکردند. این عده شروع به آباد کردن این سرزمین جدید می کردندو جامعه جدیدی تشکیل می دادند. با امکانات قرن ۱۶ که معاصر صفویه در ایران است چنین کاری ساده نبود. عجیب هم نیست که این فرآیند اوایلش خیلی موفقیت آمیز نبود. بریتانیاییهای منتقل شده به سرزمین جدید یا بر اثر بیماری یا شرایط نامناسب تغذیه یا جنگ با بومیها میمردند و سال بعد کشتی برمیگشت و معدود افراد باقی مونده رو بر به بریتانیا برمیگرداند. از سال ۱۶۲۰ کم کم جمعیتی که به آمریکا رفته بودند در کشاورزی پیشرفت کردند و شرایط تغذیه و مقاومت آنها در برابر بیماری بهتر شد و توانستند به مرور زمان اولین گروههای جمعیتی بریتانیاییهای مستقر در خاک آمریکا رو تشکیل بدهند. البته این زمینهایی که توی سرزمین جدید آباد میشد همه جزو قلمرو و مایملک بریتانیا بود و این مهاجران و فرزندان و نوادگان شان هم بریتانیایی محسوب میشدند.مستعمرههای انگلبسی همه در ساحل شرقی واقع شده بودند اینها کم کم پس از ۱۲۵ سال به مستعمرههای ۱۳ گانه تبدیل می شدند که بر علیه حکومت انگلستان قیام کردند.در زمان کنونی هم پرچم آمریکا ۱۳ نوار دارد که به یاد این مستعمره نشینهای اولیه ۱۳ گانه میباشد.این ایالتها با هم فرقهایی داشتند که البته مهم بودند. شمالیها بیشتر مزرعه دار بودند حال آنکه جنوبیترها در کشتزارهای خود تنباکو میکاشتند . این تفاوتها باعث شد نیروی کاری لازم که در شمال و جنوب متفاوت باشند. کشت در جنوب با نیروی کار مجانی یعنی بردههای وارداتی از آفریقا انجام می شد. در نتیجه ایالتهای جنوبی یعنی ویرجینیا و کارولینا و جورجیا تمرکز برده داری بالاتر از بقیه مناطق استعمار شده بود. و اون تفاوتی که بعدتر در شمال و جنوب درباره بردهداری وجود داشت در اینده موجب جنگهای داخلی آمریکا می شود.در بین سالهای ۱۷۰۰ تا ۱۷۶۳ سالهایی است که بریتانیا و فرانسه مشغول جنگ بر سر آمریکا هستند. این جنگ بسیار مهم بوده و گرچه مانند جنگ جهانی همه کشورهای دنیارا درگیر نکرده ولی تاثیراتش روی اروپا و امریکا بسیار زیاد بوده است.از ۱۷۵۶ بریتانیا در خاک آمریکا درگیر جنگ ۷ سالهای با فرانسه و بعد از اون بومیان آمریکا شد. خلاصه این جنگهای مهم بعد از ۷ سال تمام شد. در ۱۷۶۳ با معاهده پاریس عملا بیشتر امریکا دست بریتانیا افتاد. ولی به هر حال پیروزی بریتانیا در این جنگ راه رو برای توسعه به سمت غرب امریکای شمالی باز کرد. و از اون مهمتر در عرصه جهانی بریتانیا تبدیل به امپراطوری خیلی قدرتمند و مسلطی شد. منتها این جنگها و پیروزیها مجانی هم نبود و هزینههای زیادی هم داشت. پیروزی در جنگهای بزرگ درست است که قدرت امپراطوری رو تثبیت میکند ولی از طرف دیگر حتی در صورت پیروزی میتواند به خاطر هزینه بالای جنگ نفس یک امپراتوری را هم بگیرد. بریتانیا هم در نهایت با کمک مردم ساکن مستعمرهها مقابل فرانسه و بعد از اون بومیان پیروز شد اما این نبردها هزینهی مالی سنگینی به بریتانیا تحمیل کرد و باعث شد خزانهی بریتانیا خالی بشود. بدهی بریتانیا بعد از این پیروزی ۱۳۳ میلیون پوند بود. این همان نقطه است که عملا انقلاب آمریکا آغاز می شود.برای حل کردن این بحران مالی، بریتانیا قانونی وضع میکند تا از مستعمره نشینان در مستعمرههای ۱۳ گانه مالیات دریافت کند. مستعمره نشینان زیر بار پرداخت مالیات نمیروند و تقریبا این نقطهی اصلی اختلاف و نزاعی است که به انقلاب و در نهایت به استقلال آمریکا منجر میشود.خلاصهای از اقدامات بریتانیا که از سال ۱۷۶۴ شروع میشود به شرح زیر است:بریتانیا در چند مرحله تلاش کرد از بعضی کالاها مالیات دریافت کند. یکی از این قانونها قانون شکر Sugar Act بود که البته فقط روی شکر پیاده نمیشد، روی مجموعهای از محصولات وارداتی به آمریکا که از بریتانیا نمیآمدند مالیات بسته شد.
بریتانیا میخواست عوارض سنگینی روی واردات این کالاها به آمریکا بگذارد تا محصولات بریتانیا با قیمت مناسبتری وارد بازار آمریکا بشود و با فروش ان کالاها بتواند بخشی از کسری بودجه خود را تامین کند و هزینهی نیروهای مستقر در آمریکا رو پرداخت کند. مستعمره نشینها زیر بار این مالیت نرفتند و دولت بریتانیا مجبور شد که این مالیات را لغو کند.مرحله دیگه قانون تمبر بود .یک سال بعد از قانون شکر در سال ۱۷۶۷ قانون تمبر تصویب شد .بریتانیا مستعمره نشینان آمریکا را مجبور می کرد که روی تمام اسناد مکتوب و برگهها و روزنامههایی که در آمریکا منتشر میشود به دولت بریتانیا مالیات بدهند. این قانون گروه بیشتری از مردم رو درگیر میکرد چون مثلا روی روزنامهها هم مستعمرهنشینها باید مالیات میدادند. مستعمره نشینها باز هم زیر بار این قانون نرفتند و بریتانیا مجبور به عقب نشینی شد.یکی از کارکردهای این مخالفت با مالیتها شکلگیری پیوند و اتحادی بین مستعمره نشینها بود. در امتداد شکلگیری همین اتحاد گروه پسران آزادی sons of liberty تشکیل شد که اینها با ماموران مالیات به صورت مستقیم درگیر میشدند. مثلا به ماموران مالیاتی قیر می مالیدند ویا برای تحقیر این مامورها که نمایندگان دولت بریتانیا بودند به آنها پر وصل می کردند. مرحله بعد از اون قانون تاوِنزهِد TOWNSHEND بود. ایشان وزیر خزانهداری بریتانیا بود و یک مجموعه قوانین وضع کرد که بر اساسش روی کالاهای اساسی وارداتی به آمریکا مثل قهوه، چای، سرب، کلاه، شیشه رنگ و… عوارضی بسته میشد. این هم پذیرفته نشد و ساکنان ایالتهای مستعمره تا حد ممکن این کالاهارو در داخل خاک آمریکا تولید کردند.گام دیگه در مسیر استقلال آمریکا مهمانی چای بوستون بود که به تی پارتی مشهوره. بوستونیها محمولۀ بزرگی از چای کمپانی هند شرقی که شامل سه کشتی بود رو از کشتیهای انگلیسی به دریا ریختند که این در نهایت نقطهی شروع انقلاب بود.همه تلاشهای مختلف بریتانیا که بتواند یک طوری از این مستعمره نشینها پول بگیرد شکست میخورد. مستعمره نشینان مالیات که نمیدهند هیچ شروع به بایکوت کردن کالاهای انگلیسی می کنند یعنی دیگر برای بریتانیا دو سر ضرر میشود.در اثر این کشمکشها بریتانیا قوانینی برای جریمه مستعمره نشینان وضع میکند یک نمونهاش قانون کاپیتولاسیون بود. که مثل قوانین قبلی این هم واکنش منفی آمریکاییهارا به همراه دارد. و بعد از این اتفاقها این سیزده تا مستعمره نشین به فکر اتحاد و مقابله با انگلستان افتادند. آنها معتقد بودند که انگلیسیها خیلی زور میگویند واز ما مالیاتی میخواهند بگیرند آنهم برای دولتی و پادشاهی که ما دران هیچ نقشی نداریم.جمله کلیدی و تاریخی که تو اون اعتراضها هست اینه No taxation without representation is tyranny مستعمره نشینان میگفتند مالیات وقتی که ما هیچ نقشی درحکومت انگلستان نداریم حرف زوراست. انگلیسیها از انطرف اقیانوس برای خودشان مجلس و پاد شاه دارند که ما هم هیچ نقشی در ان نداریم ولی برای ما قانون میگذارند ومیخواهند از ما مالیات بگیرند. این امر معیار بارز زورگوییست. در واقع این شعار، اولین شعار در این حرکتی است که مستعمره نشینان به سمت استقلال آغاز کردند.از سوی دیگر بریتانیا نمیخواست صنعت در امریکا پا بگیرد تا رقیبی برای خودش بشود . انگلستان مایل بود که آمریکا همین پنبه، شکر، تنباکو و وسایل محصولات کشاورزی مورد نیاز انگلستان را تولید کند.جهت مقابله با زورگوییهای انگلستان ،نخستین کنگره قارهای بین مستعمرههای ۱۳ گانه تشکیل شد. کنگرهی قارهای Continental Congress درواقع مجلسی بود از نمایندگان متسعمرهها که دیگه این نمایندههارو دولت بریتانیا انتخاب نکرده بود. از طرف هر ایالتی نمایندگانیبه این کنگره آمده بودند و قرار بود مشکل رابطه با بریتانیا رو حل و فصل کنند. این نمایندگان میبایست شکایت و صدای مستعمره نشینهارو به گوش بریتانیا برسانندکنگرهی اول قارهای در فیلادلفیا تشکیل شد و برای نخستین بار آمریکاییها مجلسی سراسری تشکیل دادند که هدفش مقابله با بریتانیا بود. نتیجه و تصمیم نهایی کنگرهی اول بایکوت بریتانیا بود. یعنی ایالتهای ۱۳ گانه به بریتانیا گفتن ما از شما هیچ محصولی نمیگیریم و اگر این شرایط را ادامه بدهیدهیچ محصولی هم به انگلستان نمیدهیم. این نخستین دولت یا پیشادولت آمریکایی بود و قرار گذاشتند برای سال آینده که نوبت دوم کنگره رو تشکیل بدهند. همچنین در اولین کنگره پیشنهاد شد که مستعمرهها کم کم یه نیروی شبه نظامی برای خودشان تشکیل بدهند. از این نقطه است که انقلاب آمریکا کم کم وارد فاز مسلحانه میشود.
بعد از این کنگره که در واقع اولین پیشا دولت آمریکا بود بریتانیا نسبت به مستعمرات ۱۳ گانه حالت حمله نظامی گرفت. بعد از یک سال و درگیریهای کوچک، دومین کنگرۀ قارهای در آمریکا تشکیل شد که در این کنگره آمریکاییها اعلام وضعیت دفاعی کردند و برای اولین بار ایالتهای ۱۳ گانه ارتشی داخلی به فرماندهی جورج واشنگتون تشکیل دادند. جورج واشنگتن قبلا در جنگهای ۷ ساله بین انگلستان و فرانسه اسم و رسمی برای خودش دست و پا کرده بود. توی این کنگره تصمیم به خودگردانی مستعمرات ۱۳ گانه گرفته شد. تا قبل از آن تاریخ ایالتهارا فرماندارانی که بریتانیا منصوب میکرد اداره میکردند ولی در کنگرهی دوم تصمیم گرفته میشود که هر ایالت به صورت خودگردان اداره بشود. اینکه دولتهای ایالتی در ایالات متحده کنونی آمریکا اختیارات فراوانی دارند ریشهاش در همین موضوع دارد.در نهایت چهارم ژوئیۀ ۱۷۷۶ نمایندگان مردمی مستعمرات اعلام استقلال کرده و اعلامیه استقلال منتشر میشود. متن اولیه و اصلی اعلامیه استقلال رو توماس جفرسون مینویسد که در ان زمان به نمایندگی از ایالت ویرجینیا توی کنگره بود و بعدها هم به عنوان یکی از پدران بنیانگذار آمریکا شناخته شد. این اعلامیه در اصل قرار بود پاسخی باشد به این پرسش که چرا کنگرهی قارهای رای به استقلال از بریتانیا داده است. در این اعلامیه تاکید مستعمره نشینها روی حقوق اولیه انسانی بود و بر مبنای این حقوق اولیه ادعا میکردند که باید از زیر استعمار بریتانیا بیرون بیاند. حرف اصلی در اعلامیه استقلال این بود که «ما این حقایق را بدیهی میدانیم که همه انسانها برابر آفریده شدهاند و برخی حقوق غیرقابل انکار توسط پروردگار به آنها اعطا شده است، از جمله این موارد حق زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی است. در کنار این حقوق میگفتند ما از پادشاهی جرج سوم (پادشاه بریتانیا) ناراضی هستیم و حق انقلاب داریم. هر انسانی حقوقی مسلم دارد و وظیفۀ دولت/حکومت تضمین این حقوق است. هر حکومتی این کار را نکند مشروعیتش رو از دست داده و بریتانیا مرتکب همین خطا شده. پس ما اعلام استقلال میکنیم.بعد از این اعلامیه البته جنگ و درگیری تا ۷ سال با بریتانیا ادامه پیدا میکند. از اواسط جنگ فرانسویها به کمک مستعمره نشینها می ایند و موازنهی نیروها در مستعمرات تغییر میکند تا اینکه در معاهده پاریس که در ۳ سپتامبر ۱۷۸۳ به امضا رسید، جدایی کامل مستعمرات ۱۳ گانه از امپراتوری بریتانیا تایید شد. شاه بریتانیا جرج سوم از طرف بریتانیا و از اون طرف هم بنجامین فرانکلین Benjamin Franklin، جان آدامز John Adams و جان جی John Jay که بعدها از پدران بنیانگذار امریکا شدند این پیمان نامه را امضا کردند. بدین سان ایالات متحده آمریکا شکل گرفت.
کمآبی که بنیادیترین ویژگی شرایط محیطی ایران است. متوسط ریزش باران بین ۲۵ تا ۳۰ سانتیمتر در سال که کمتر از یک سوم میانگین دنیاست، ایران را میتوان به معنای دقیق کلمه جزء مناطق خشک جهان به حساب آورد. رشته کوههای پردامنه و مرتفع در شمال و غرب کشور همچون دو دیوار بلند، مانع از ورود ابرهای بارانزا به مناطق مرکزی فلات ایران میشوند.
کمبود آب سه ویژگی مهم اجتماعی را در ایران پدید آورد: پراکندگی اجتماعات، زندگی عشایری و تمرکز قدرت در دست حکومت. برای بقا در این سرزمین خشک، انسانها ناچار به انجام کارهای دستهجمعی عظیمی مانند حفر قنات، احداث سد و کانالکشی بودند که نیازمند سازماندهی و مدیریتی متمرکز بود. به همین دلیل برخلاف غرب که حکومت بر اساس تضاد طبقاتی پدید آمد، در ایران بر اساس «نیاز به همکاری» برای تأمین آب شکل گرفت. این حکومت به تدریج مالک منابع آبی و سپس زمینها شد و به نهادی مقتدر و مطلق تبدیل شد.
حکومتهای طایفهای هرگز نمیتوانستند همه اقشار مردم را در حکومت دخیل دارند و تنها افراد طایفه خود را بر سر کار میآوردند. به جز حکومت پهلوی، سایر پادشاهان ایران از یک ایل و طایفه خاص برمیخاستند مانند ایل قاجار، طایفه زند، ایل افشار و... قزلباشان که استخوانبندی حکومت صفوی را تشکیل میدادند برگرفته از هفت ایل استاجلو، روملو، تکلو، شاملو، ذوالقدر، افشار و قاجار بودند.
برخلاف روم و یونان باستان که تجارت وجه عمده اقتصاد را تشکیل میداد، در ایران کشاورزی ستایش میشد. در سرزمینهایی که تولیدات کشاورزی مستلزم فراهمآوردن دستهجمعی آب بود، مالکیت خصوصی رشد نکرد؛ لذا سازمان دولتی و قدرت پشتوانه آن نیز وارد کار تولید کشاورزی گردیدند. بهجای رشد مالکیت خصوصی، مالکیت جمعی و دولتی رشد کرد و دولت مستبد از این طریق شکل گرفت.
عامل دیگر بیثباتی ایران از قرن ۱۱ تا سالهایی از قرن ۲۰، جنگهای میان قبایل و طایفههای مختلف است. اگر به این مجموعه، بیثباتی، هرجومرج، قتل و غارت، تغییر مداوم پایتخت و تخریبهای پیدرپی را که در نتیجه جنگهای عدیده داخلی به هنگام جابهجایی قدرت از یک قبیله به قبیله دیگر رخ میداد بیفزاییم، آنچه منطقاً حاصل میشود به جز ایران عقبمانده و فلاکتزده عصر قاجار، جامعه دیگری نمیتواند باشد.
مغولان از اوایل قرن سیزدهم میلادی همچون امواج طاعون از دشت گبی سرازیر شدند. ضرباتی که ایران در نیمه اول قرن سیزدهم از مغولان خورد آنچنان گسترده، عمیق و همهجانبه بود که میتوان گفت ایران دیگر نتوانست کمر راست کند. مغولان علاوه بر کشتار فجیع مردم، شهرها و زیرساختها را نیز نابود کردند. زیربنای اقتصادی از بین رفت و شرایط را برای یک عقبماندگی طولانیمدت مهیا کرد.
از مهمترین علل عقبماندگی ایران میتوان به خاموش شدن چراغ علم در کشور اشاره کرد. به مدت چندین قرن هر حرکت علمی متوقف شد و ایران به معنای واقعی کلمه در تولید علم عقیم گردید. یک روند عقلگریزی در ایران ظاهر شد که هدف عمده آن فلسفه و فلاسفه بودند.
اما در خصوص اروپا وضعیت کاملاً متفاوت بود. اروپا از سه طرف در محاصره دریا قرار داشته و این نزدیکی با دریا برایشان بارش کافی و در نتیجه حاصلخیزی مطلوب و رونق کشاورزی و دامپروری را به همراه آورده است. همچنین این مجاورت تمایل به دریانوردی را در آنان زنده میکرد. تحولاتی همچون رنسانس، انقلاب علمی و کشف دنیای جدید جملگی باعث پیدایش انقلاب تجاری در اروپا شدند.
به طور خلاصه علل عقبماندگی ایران را میتوان چنین برشمرد: خشکی آبوهوا، پراکندگی اجتماعی و ایجاد قبیلهها، منشأ قبیلگی حکومتهای ایران، صحرانشینی و بیثباتی اجتماعی ناشی از هجوم قبایل آسیای میانه (ترکها، ترکمنها، ازبکها، تاتارها، مغولها)، تمرکز قدرت در دست حکومت و خاموش شدن چراغ علم.
حسین یزدی پسر دکتر مرتضی یزدی از اعضای گروه ۵۳ نفر، از مؤسسان و عضو کمیته مرکزی حزب توده بود. دکتر مرتضی یزدی یک بار در دوران پهلوی اول، یک بار پس از سوء قصد ناکام به شاه در بهمن ۱۳۲۷ و یک بار در سال ۱۳۳۳ زندانی و بار سوم به اعدام محکوم شد. او در زندان ندامتنامه نوشت اما به استناد اسناد تا آخر عمر به آرمانهای خود وفادار ماند.
حسین یزدی در سال ۱۳۱۳ متولد شد. مادر آلمانی آنها دو پسر خود را در سال ۱۳۱۸ به آلمان دوران جنگ برد. دکتر مرتضی یزدی در نامهای از زندان در سال ۱۹۵۶ اعلام کرد که کیانوری او را به پلیس شاه لو داده است. حسین فاش کرد: «پس از این نامه هیچ احساسی جز کینه و نفرت و انتقامجویی در من نبود. از حزب توده و سیاست حزب زده شدم.»
حسین یزدی پیشنهاد همکاری با ساواک را «بلادرنگ و در همان جلسه اول» پذیرفت. سرهنگ آیرملو، مسئول ساواک در اروپا، مسئولیت حسین را بر عهده گرفت. حسین کپی همه نامههای حزبی، اسامی اعضا، اسامی شرکتکنندگان پلنوم نهم و فعالیتهای رادیو پیک ایران را به ساواک اطلاع داد.
در سال ۱۹۶۱ با کمک برادرش فریدون، اسناد گاو صندوق رادمنش، دبیرکل حزب توده را سرقت و به ساواک تقدیم کرد. اشتازی آنها را دستگیر کرد. فریدون به ۸ سال و حسین به حبس ابد محکوم شدند. حسین در زندان عکس پدرش، شاه و شهبانو را انتخاب کرد. پس از ۱۶ سال به هنگام سفر شاه به آلمان شرقی آزاد شد. پس از انقلاب، سرکوب حزب توده توسط جمهوری اسلامی باعث خوشحالی حسین یزدی شد. او در سال ۱۳۹۹ درگذشت.
واب اربعه چهار نفری هستند که شیعیان دوازدهامامی معتقدند در دوران غیبت صغرا واسطه میان امام زمان و مردم بودند.
نایب اول: عثمان بن سعید عمری — ۶ سال نیابت.
نایب دوم: محمد بن عثمان بن سعید عمری — ۴۰ سال نیابت.
نایب سوم: حسین بن روح نوبختی — ۲۱ سال نیابت.
نایب چهارم: علی بن محمد سَمُری — ۳ سال نیابت. با مرگ او غیبت کبرا آغاز شد.
امام ناپیدا اختراع شیعیان ۱۲ امامی نمیباشد؛ قبلاً مذهب افطحیه به این حربه متوسل شده بود. افطحیه فرقهای از شیعه است که امامت را پس از امام صادق حق فرزند بزرگتر او عبدالله افطح میداند. عبدالله افطح ۷۰ روز پس از مرگ امام جعفر صادق درگذشت. پس از مرگ او، شماری از پیروان توهم کردند که عبدالله فرزندی به نام محمد داشته که به سوی خراسان رفته و همو قائم منتظر است.
هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش عرضه میکردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش که او را پانتهآ مینامیدند و همسرش به نام «آبراداتاس» برای انجام دادن مأموریتی از جانب شاه خویش (نبونه اید شاه بابل) به سرزمین باختر رفته بود.چون وصف زیبایی پانتهآ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بگیرد. مادیها اصرار داشتند که کوروش حداقل یک بار زن را ببیند تا شاید نظرش عوض شود و کوروش گفت: میترسم او را ببینم و عاشقش شوم و نتوانم او را به شوهرش بسپارم. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از ندیمان که مردی به نام آراسپ - هم بازی کودکی کوروش- بود سپرد اما آراسپ خود عاشق پانتهآ شد و خواست از او کام بگیرد، پانتهآ به ناچار از کوروش کمک خواست. کوروش که مطلع شد از عجز و زبونی آراسپ که خود را در برابر عشق رویین تن می دانست به خنده درآمد و آرتاباس سردار خود را به همراه خواجه ای نزد وی فرستاد و به او تأکید کرد، آراسپ را تهدید نماید که مبادا از راه جبر و عنف به زن پاکدامنی چون پانته آ تجاوز کند، ولی به آرتاباس اجازه داد که با وی صحبت کند و از او خواست با تندی و شدت عمل با آراسپ برخورد کند و تا جایی که می تواند رعب و ترس در دلش ایجاد کند. آراسپ مرد نجیبی بود، به شدت شرمنده شد.پانته آ پس از مشاهدۀ رفتار جوانمردانه کورش قاصدی را مأمور ساخت تا به تاخت به سوی سرزمین باختر رفته و آبراداتس را از ماوقع کارها با خبر سازند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش بر خود لازم دید که در لشکر او خدمت کند و به جنگ دشمنان کوروش رفت.آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانتهآ بر سر جنازهٔ او رفت و شیون و زاری کرد. کورش که این خبر را بشنید آهی پر سوز کشید و بی درنگ بر اسب خویش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتم رو آورد. به گاداتس و گوبریاس امر داد که فاخرترین و مجلل ترین تزئینات را با خود بردارند تا جنازۀ آن مرد شریف را که شجاعانه جان خود را فدا کرده بود بپوشانند. سپس فرمان داد گله داران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمایند تا بر سر مزارش قربانی کنند.کوروش به ندیمان پانتهآ سفارش کرد که مراقب او باشند تا او که از مرگ شوهر خود بسیار متأثر بود خودکشی نکند، اما پانتهآ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و خنجری که به همراه داشت را در سینهٔ خود فرو کرد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد. کورش به محض این که از عمل پانته آ اطلاع یافت سراسیمه به آن محل دوید تا اگر به کمکی احتیاج بود مبادرت ورزد. خواجگان پر محبت و با وفا و دایه نیز چون این صحنه را بدیدند هر چهار نفر خنجرهای خود را از نیام برکشیدند و در همان محلی که بانویشان مقرر نموده بود بایستند، سینۀ خود را سوراخ کردند و به خاک در غلتیدند.پیکر آن دو دلداده و خدمه وفادارشان را با هزاران گل و سبزه های معطر پوشاندند و در میان حزن واندوه همگان آنها را در درون تابوتشان و در آرامگاه ابدیشان قرار دادند. - ایرانیان رسم به خاک کردن مردگان را نداشتند – بنا به دستور کورش نام آن دو عاشق وفادار بر ستون آرامگاهشان به زبان بابلی حک شد. می گویند این بنا که به یادگار آن دو همسر با وفا و خواجگانشان به دست کورش ساخته شد هنوز در کشور عراق بر پاست، بر ستونی که به خط بابلی نام آن زن و شوهر منقور است، نوشته اند« علم داران». در یک روز از سال تمام زن و شوهران و هر زوج عاشقی به محل دفن آنها آمده به آنها ادای احترام کرده و یاد و خاطره آن زوج عاشق و پاکدامن را گرامی می دارند.اطلاعات کاملی از داستان پانتهآ و کورش بزرگ در کتاب کورشنامه گزنفون قابل دسترسی است
قبلاً در خصوص عقاید آقای احمد شاملو در خصوص نوروز داستان ضحاک و روز قدس توضیح دادم. احمد شاملو از دید من فردی ریاکار بود که سعی میکرد چهره واقعی خود را مخفی کند حال آنکه چهره واقعی او با آنچه به دیگران نشان میداد تفاوت اساسی داشت اقای یدالله رویایی شاعر معاصر چنین نقل میکند زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم. بهار ۱۳۵۴ بود. بعد از اتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها و یا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب. و یا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .در بازگشت به تهران ، چند روز بعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پر از تحمل و تلخی:روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدای من کجاست ... و هر روز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی( همسر سوم احمد شاملو)من کجاست؟ و می گریستم. فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هر روز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هر روز با گاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو(رمان نویس ایتالیایی)بوده آقای عباس کیارستمی کارگردان معروف سینما خاطرات خود به حواشی ناگفتهای از سفر اعتراضی احمد شاملو به اروپا یک سال پیش از انقلاب اشاره میکند:«سال ۱۳۵۶ شاملو لندن بود. هتلی برایش گرفته بودند. من هم لندن، خانه مرتضی کاخی( شاعر و نویسنده معاصر) بودم؛ یعنی مهمان او بودم. بعدها مرتضی کاخی برایم تعریف کرد که شاملو از هتل به او زنگ زده بود که مرتضی خسته شدهام. میخواهم چند روزی به خانه تو بیایم و بچههایت را ببینم. به هر حال ظاهرا بعد از این که من رفتم، شاملو به خانه کاخی میرود و همان جا، دم در، بدون آن که توجهی به خانم و بچههای آقای کاخی بکند میگوید که یک فکس به دفتر علیاحضرت بفرست که پول هتل را به حساب تو واریز کنند، که تو به من بدهی... مرتضی به من گفت که شاملو در لندن با من بیرون میرفت و از طریق همین پولها زیرپوش ابریشمی و لباسهای فاخر میخرید و میپوشید. این شاعر مردمی ما بود؛ یعنی به قول شما و گفته خودش ایران را به نشانه اعتراض به سیاستهای رژیم پهلوی ترک کرده بود و در همان حال از دربار پول میگرفت.» (ص ۴۱- ۴۲)اقای احمد شاملو بسیار بی چشم رو بود. ایشان بیشتر اعتبار روشنفکری و ادبی خود را در مخالفت و ژست مبارز گرفتن در برابر حکومت پهلوی کسب کرده بود.اقای امیر شیلاتی، سفیر شاه در پاریس به تاریخ یک آذر 135 خطاب به آقای امیر عباس هویدا نخست وزیر وقت چنین نوشته است«احتراماً به استحضار میرساند آقای احمد شاملو، نویسنده معروف، امروز بعد از ظهر از بیمارستان تلفنی اطلاع دادند که مایلند قبل از عمل جراحی نخاع، یکی از اعضای سفارت شاهنشاهی را ملاقات نماید. فوراً متصدی امور کنسولی شاهنشاهی به دیدن ایشان رفت. آقای شاملو اظهار داشتند که حسبالامر آن جناب [منظور هویدا نخستوزیر است]، برای عمل جراحی نخاع به پاریس آمده و در بیمارستان بستری شدهاند. آقای شاملو ضمن سپاسگزاری از بذل توجه آن جناب تقاضا داشت نسبت به پرداخت هزینه بیمارستان دستور مقتضی صادر شود. اقای امیرعباس هویدا در حاشیه این نامه دستور داده است: «لطفاً هزینهی معالجهی آقای شاملو را سفارت بپردازد و صورتحساب را برای نخستوزیری ارسال نمایید. برای مشارالیه از طرف اینجانب یک دستهگل ارسال نمایید و احوالپرسی کنید و از حالش مرا مطلع کنید»این در حالیست که آقای احمد شاملودر شعر قصیدهای برای انسان بهمن ماه، رضا شاه را آدولف رضاخان و بیهمه چیز خطاب کرده بود ولی از دربار سلسله پهلوی درخواست کمک مالی میکند
در مورد رفتار ساواک با مخالفان خود زیاد گفته شده است. ساواک از زمان تاسیس خود در سال ۱۳۳۵ تا زمان انحلال آن در سال ۱۳۵۷ به مدت ۲۲ سال مشغول مبارزه با مخالفان سیستم شاهنشاهی بود باید توجه داشت که شکنجه ها در ساواک بعد ازواقعه سیاهکل در بهمن سال ۱۳۴۹ تا آبان ماه سال که جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا رسید در ساواک رایج بود و گرنه در سایر موارد برخورد فیزیکی ساواک با مخالفان در حد سیلی و یا مشت و لگد بوده است. این موضوع حتی مورد تایید طرفداران حکومت اسلامی نیزمی باشد (می توان به خاطرات آقای عزت شاهی در این خصوص مراجعه کرد).اما موضوعی که بدان کمتر پرداخته شده است این است که رفتار مخالفان رژیم شاهنشاهی در جریان انقلاب سال ۵۷ با ساواکیها و یا کارگزاران رژیم سلطنتی چطور بوده است؟بازماندگان این گروههای سیاسی اینک چنان از حقوق بشر دم می زنند که انسان متحیر می شود که اینان چطورسابقه ننگین خود در ابتدای انقلاب و همکاری با حکومت اسلامی در سرکوب مخالفان را فراموش کرده اند. در اینجا سعی دارم گوشه های از سیاه کاری این گروههای سیاسی در ابتدای انقلاب را مرور کنم. یک نمونه از این رفتار وحشیانه و شرم آور انقلابیون با طرفداران رژیم شاهنشاهی را می توان در حمله به ساواک رشت در بهمن سال ۵۷ مشاهده کرد.گروه های سیاسی ایران عوض اینکه به اینگونه اعمال وحشیانه علیه وابستگان سلسله پهلوی اعتراض کنند و خواستار محاکمه عادلانه آنها بشوند به اینگونه اعمال وحشیانه و غیر قانونی افتخار می کردند غافل از اینکه این شتر روزی در خانه آنها خواهد خوابید. سازمان پیکارگزارشی شرم آور در خصوص حمله به ساواک رشت منتشر کرد.این گزارش تنها ۴ ماه و ده روز قبل از سی خرداد ۱۳۶۰ و آغاز کشتار وابستگان نیروهای سیاسی که اعضا و هواداران سازمان پیکار یکی از قربانیان اصلی آن بودند، انتشار یافته است. شنبه ۲۱ بهمن، ۸ شب بود که ساختمان ساواک رشت را به محاصره درآوردیم. بچهها فقط یک تفنگ سرپر داشتند. و بقیه دارای کوکتل و سنگ بودند. اما در مقابل، ساواکیها در داخل ساختمان کاملاً مسلح بودند و مرتب آتش میکردند. بر اثر تیراندازی ساواکیها یک نفر از بچهها از کتف گلوله خورد و زخمی شد و یکی دیگر هم از ناحیه کشاله ران مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید. (این مطلب دروغ است و تنها برای توجیه این اعمال جنایتکارانه جعل شده است. کلیه شاهدان عینی معترفتند که ساواکیها تنها تیراندازی هوایی می کردند) کشته شدن او خشم بچهها را به حد انفجار برانگیخت. درگیری تا ۴-۵ صبح ادامه پیدا کرد و بالاخره ساواکیها بر سر تفنگ پارچه سفیدی را بالا بردند. بلافاصله من با یکی دیگر به داخل ساختمان ساواک پریدیم. یکی از ساواکیها در حالیکه یک اسلحه در دست داشت در مقابل ما ظاهر شد با دیدن نفر اول به حالت تسلیم درآمده و اسلحه خود را میاندازد. به دنبال ساواکی اول ۸ ساواکی دیگر در مقابل جمعیت به حالت تسلیم در میآیند. در این موقع دیگر حیاط و ساختمان ساواک از جمعیت پر شده بود. ما با چماق و لگد به جان ساواکیها افتادیم. از آنها پرسیدیم زندانیان ما کجا هستند؟ آنها میگفتند ما نمیدانیم. ما آنقدر آنها را سنگ و چوب زدیم که از حال رفته و بالاخره کشته شدند. ساعت ۶ صبح لاشه ساواکیهای مزدور را از ساختمان بیرون آورده در محل پارک شهر (باغ محتشم) از پا به درخت آویزان کردیم. خبر در شهر پیچید و تودههای مردم بدیدن اجساد میآمدند. هرکس تفی بر روی جسدهای متعفن ساواکیها میانداخت و بدین ترتیب خشم و کینهی خود را نسبت به نظام ستمگر پهلوی ابراز میداشتند.» (نشریه پیکار شماره ۹۳ بیستم بهمن ۱۳۵۹صفحهی ۲۰) سازمان مجاهدین خلق در اول انقلاب در ساختمان خود در حوالی میدان انقلاب چندین سلول زندان درست کرده و تعدادی از ساواکی ها را زندانی کرده بود. هیچکس نمی داند این افراد تحت چه شرایطی بازجویی شدند.یکی از این افراد شاهمراد دلفانی بود و در انتها اصلا مشخص نشد که سرنوشت این افراد چه شد و بر سر جنازه ایشان چه آمدنگاهی گذرا به تاریخ ۴۵ سال اخیر کشورمان، نشانمیدهد که نطفهی جنایات حکومت اسلامی، در فردای انقلاب بهمن و در اولین ساعتهای بامداد بیست و ششم بهمنماه در پشتبام مدرسهی علوی، با اعدام نعمتالله نصیری، منوچهر خسروداد، رضا ناجی و مهدی رحیمی چهارتن از امرای ارتش شاهنشاهی بسته شد و پیوسته رو به رشد گذاشت. شاید هم ریشه آن را بتوان به یک هفته قبل از پیروزی انقلاب برگرداند؛ هنگامی که آیت الله خمینی در شانزدهم بهمن ۵۷ در معرفی مهندس بازرگان به عنوان نخستوزیر دولت موقت گفت:
.ایشان واجبالاتباع است، ملت باید از او اتباع کند. یک حکومت عادی نیست؛ یک حکومت شرعی است... مخالفت با این حکومت، مخالفت با شرع است... در فقه اسلام، قیام بر ضد حکومت الهی، قیام بر ضد خداست. قیام بر ضد خدا، کفر است.» در بیست و پنجم بهمنماه ۵۷ بنا به حکم "نایب امام زمان"، "خمینی بت شکن"، دادگاهی بنیان نهاده شده که حاکم شرعاش صادق خلخالی بود. این سنگ بنایی بود برای حاکم شدن "حکام شرع" بر جان و مال مردم میهنمان و انتخاب شیوهای از حکومت که در سالهای آتی، نقش مخرب و ویرانگر خود را به عیان نشان داد. روزهای بعد، با حکم "امام خمینی" یک آخوند مرتجع به نام احمد آذریقمی به دادستانی انقلاب اسلامی مرکز منصوب شد و محمد محمدی گیلانی نیز به یاری صادق خلخالی پرداخت. هیچ یک از گروهها و جریانهای سیاسی لب به اعتراض نگشودند.اتفاقا نیروهای انقلابی در آن مقطع، نقش کارگزار آنان را نیز پیدا کرده بودند. فاجعه در این است که امثال آیت الله خلخالی و محمدیگیلانی مانند آیت الله خمینی با دید کهنه و ایستا، برای حل و فصل مسائل انقلاب به "وسایلالشیعه" حر عاملی دخیل می ببندند و گروهای سیاسی نیز به حمایت از اقدامات آنها برخیزند.هنگامی که خلخالی حق اعتراض زندانی نسبت به حکم صادره، برخورداری از وکیل مدافع، وجود هیئت منصفه در دادگاه و محاکمه طبق آیین دادرسی را شیوهای اروپایی خوانده و مخالفت خود را با آنها اعلام کرد، نه تنها هیچ کس به اعتراض و شکوه لب نگشود بلکه گروههای سیاسی حمایت هم کردند!حزب توده یکی از اصلیترین جریانهای مدافع دادگاههای انقلاب چنین نوشت:«... آنان از این که دادگاههای انقلابی آییننامه تصویب شده ندارند، جریان دادگاهها علنی نیست، متهمین وکیل مدافع ندارند و غیره شکایت میکردند. ... بگذار بانگ رسای جنبش انقلابی ایران صدای اربابان جنایتکار رژیم سابق را که از گلوی مدافعین دروغین حقوق بشر بیرون میآید خفه کند. هیچ جریان سیاسی آن روزها به حقوق بشر، حقوق ابتدایی انسانی، حق دفاع، هیئت منصفه و آیین دادرسی نمیاندیشید. آنها نه تنها به روند دستگیریها و محاکمهها و اعدامهای غیرقضایی سران رژیم پهلوی که در زمرهی دشمنان ما بودند، اعتراض جدی نداشتند بلکه همچنان خواستار ادامهی کار به همان شیوه و سبک و سیاق بودند و در پنهانی و آشکار بدون توجه به پیامدهای آن، ادامهی کار دادگاهها و دادسراهای انقلاب را میخواستند.حزب توده نه تنها در دستگیری مخالفان حکومت اسلامی همکاری می کرد بلکه مخالفان را شکنجه می کرد تا اطلاعات آنها را در اختیارجمهوری اسلامی بگذارد. همان ایام سازمان پیکار در ارتباط با دادگاههای انقلاب و احکام صادره از سوی آنان نوشت: «یک بار دیگر شعلههای خشم مقدس خلق در دادگاههای انقلاب تجلی یافت و جاسوسان و جنایتکاران دیگری را در کام خود فرو کشید. روبهکان و فرومایگانی که تا دیروز به چپاول و غارت و خیانت به تودههای رنجدیدهی خلق ما مشغول بودند و با تبختری فرعونی فرمان میراندند، چه نفرتانگیز و تهوعآور در پیشگاه خلق به عجز و لابه در افتادند و برای ادامهی زندگی ننگین خود به التماس و استغاثه دست یازیدند. و چه کوردل و احمقند اینان که میپندارند خلق، خون شهیدانش را و رنج و مشقت سالیان دراز دوران اختناق را به همین سادگی فراموش میکند و تسلیم تضرع و زاری این خائنین و جنایتکاران که دستشان تا مرفق به خون عزیزانش آغشته است، میشود. و چه کوردلتر و احمقترند اربابان این سفلگان که در غرب و اسرائیل جنجال راه میاندازند و برای "حقوق بشر" اشک از دیدگان کثیف خود فرو میریزند و برای "بشر"های زالو صفتی چون القانیان، اظهار تأثر و تأسف میکنند تا شاید که در ارادهی خلق دایر بر معدوم ساختن خائنین به خود، خللی ایجاد شود و مدافعین و عاملین برای آنان باز پس ماند، تا از منافع استثمارگرانه آنها پاسداری کنند. مجاهدین در مخالفت با اعتراضهای بینالمللی مبنی بر عدم رعایت حقوق متهمان نوشتند:«دادگاههای انقلاب که با چند اعدام انقلابی کارش را شروع کرد، از تأیید و حمایت گستردهترین اقشار خلق ما برخوردار بود. آنهم در شرایطی که همه امپریالیستها و محافل ارتجاعی جهان یک صدا زبان اعتراض علیه این دادگاهها گشوده بودند. و ظاهراً به خاطر نقض آنچه که خود "حقوق قانونی متهمین" و یا "محاکمه عادلانه" میخواندند، اعدامهای انقلابی این دادگاهها را محکوم مینمودند.چریکهای فدایی خلق پیش از انشعاب، چنین داوری کردند: «آغاز محاکمات ضدانقلابیون،به دستور امام خمینی و ادامه آن علیرغم زمزمههای سازشکارانه "عفو عمومی" بار دیگر قاطعیت امام را در پشتیبانی اصولی از خواست به حق مردم و گروه های مبارزی که خواستار مجازات مزدوران بودند، نشان داد.
اعدام انقلابی جنایتکاران و سرسپردگان به امپریالیسم از تجدید سازمان این عناصر ضدمردمی جلوگیری کرده و عامل مهمی در راه تحکیم حفظ دستاوردهای انقلاب است.» فداییان خلق اکثریت حتی رفقای قدیمی خود را به رژیم اسلامی لو دادند. بعنوان مثال آقای سیامک اسدیان فرمانده نظامی چریکهای فدایی خلق اقلیت توسط دوستان سابق خود در شاخه اکثریت لو رفت. فرخ نگهدار رهبر فداییان خلق اکثریت خود شخصاً از حاشیهی امنیت برخوردار بود و به دیدار لاجوردی در اوین میآمد و مسئولان این سازمان تماس مستقیم با دادستانی و شعبههای بازجویی داشتند. اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب چنان با آقای نگهدار صمیمی شده بود که در حضور سایر زندانیان او را فرخ صدا می کرد!!! در 6 بهمن سال 60 در جریان حمله مسلحانه اتحادیه کمونیستهای ایران به آمل، فدائيان (اکثريت) به گفته خودشان "دوش به دوش" نيرو های انتظامی در سرکوب و دفع مهاجمان با جمهوری اسلامی همکاری کردند. فدائیان خلق ( اکثریت ) و نیروهای حزب توده ایران از همان نخستین لحظات یورش مهاجمان ضدانقلابی ، دوش به دوش مردم و نیروهای انتظامی شهر با فداکاری در سرکوب و دفع مهاجمان فعالانه شرکت داشتند و دو تن از رفقای ما و حزب در حوادث آمل توسط مهاجمان ضدانقلابی از ناحیه شکم و سر مجروح شدند که هم اکنون در بیمارستان بستری هستند ".نشریه کار شماره 147 14 بهمن 60خانم رقیه دانشگری(فران) از رهبران اکثریت در توجیه اعدام دختران کم سن و سال توسط جمهوری اسلامی که در نشريه کار شماره120 به تاريخ 7 مرداد 1360 درج شده می گويد:" س- رفیق رقیه ، اخیرا تعدادی از دختران جوان که متهم به فعالیت در گروه های ماجراجو بودند ، اعدام شدند . لطفا نظرتان را درباره این اعدام ها و پی آمدهای آن بگویید؟ ج- قبل از اینکه به مساله اعدام تعدادی از دختران و پسران جوان توسط دادگاه های انقلاب بپردازیم لازم است اول به عوامل و شرایط بوجود آورنده این قبیل خشونت ها توجه کنیم و مساله را نه صرفا از جنبه عاطفی و اخلاقی - که به نوبه خود حائز اهمیت است - آن چنان که ضد انقلاب سعی در عمده کردن آن دارد، بلکه از زاویه مصالح و منافع انقلاب بررسی کنیم... در چنین فضائی هم طبعا ، اعمال قاطعیت از جانب جمهوری اسلامی جهت دفاع از موجودیت خود ، مساله ای است قابل درک و پیش بینی. در این جا صحبت از زن و مرد بودن و یا نیات حسنه افراد در میان نیست بلکه پای دفاع از موجودیت انقلاب و در هم شکستن جبهه متحد ضد انقلاب در میان است.( البته بعدا جمهوری اسلامی دستمزدش را داد و همسرش اقای علیرضا اکبری شاندی را اعدام کرد)سازمان انقلابی یکی از سازمانهای تشکیل دهندهی حزب رنجبران چنین نوشت:«از دو هفته پیش سرکوب ضدانقلاب به طور وسیع و پیگیری آغاز گشته است. ...سازمان ما از این مواضع راستین و سرکوب ضدانقلاب به وسیلهی دادگاههای انقلاب اسلامی پشتیبانی کامل نموده و محاکمه و نابودی کلیه خائنین به میهن و خلق و کلیه کسانی که دستشان به خون ملت آغشته است را قدمی در ادامه و تحکیم انقلاب میداند. علیاصغرحاج سیدجوادی که از قضا حقوقدان و عضو "کمیته ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر نیز بود، در روزنامه اطلاعات نوشت: "لاتاخذكم بهما رأفته فی دینالله، در اجرای احكام الهی دستخوش رأفت و عطوفت نشوید" (قرآن کریم سوره نور آیه2) آقای علی اصغر حاج سید جوادی سپس اظهار داشت:«محیط انقلاب، باید با سرعت و شدت پاكیزه شود. یعنی همهی دشمنان انقلاب، همهی میكربها و سمومات مولد فساد و ظلم باید و بدون كمترین درنگ نابود شوند... صاحبان قلوب رئوف و با گذشت هرگز نمیتوانند قانون و ناموس انقلاب یك ملت ستمدیده را درك نمایند و بین بردباری و صبر برای روبهرو شدن با مشكلات و عجله و شتاب برای نابودی عناصر فاسد و خطرناك رژیم استبدادی فرق بگذارد... اگر شما بخواهید آنها را به دست دستگاه عدالت زمان استبداد بسپارید. سکوت گروههای سیاسی و یا آن تلاش خستگیناپذیر برای سربه نیست کردن سران رژیم شاه و امرای ارتش، از آنجایی نشأت میگرفت که گروههای سیاسی با شبیهسازی کودکانهی روزهای پس از انقلاب با دوران حکومت مصدق و سالوادور آلنده در شیلی، در توهم کودتایی بودند که توسط "امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکا" و همیاری سران ارتش شاه و... احتمال وقوع آن میرفت و هراسشان همه از این بود که امپریالیسم به کمک آنها و سیستم وابستهی ارتش و... دوباره بر کشور مسلط شود و انقلابیون را به مسلخ ببرند. به همین خاطر بیمحابا و بدون توجه به آنچه که در پیش بود در دفاع از دادگاههای انقلاب برخاسته بودند.
گروههای سیاسی فارغ از این واقعیت بودند که کودتای ضدانقلابی، پیش از سقوط تمام عیار رژیم سلطنتی، بر علیه دستاوردهای انقلاب و نیروهای ترقیخواه و انقلابی پیشاپیش تکوین یافته بود و نیازی به دخالت عوامل رژیم سابق نبود. آیت الله خمینی و "سلسله جلیلهی روحانیت" با سوءاستفاده تمام عیار از ذهنیت مذهبی جامعه و با کمک و همراهی عقبماندهترین اقشار و لایههای اجتماع و با هدایت بازار، این مهم را به عهده گرفته بودند. متأسفانه گروههای سیاسی به جای برپایی انجمنها و سازمانهای غیردولتی مدافع حقوق بشر و حقوق انسانی، و اشاعهی فرهنگ انسانی و مترقی، با سر دادن شعارهای "امپریالیسم ستیزانه" در جهت بستن فضای جامعه به کمک و یاری نیروهای حکومت اسلامی شتافتند. متاسفانه تعدادی از گروههای سیاسی هنوز بعد از ۴۷ سال دست از مواضع غلط خود در سال ۵۷ برنداشتند.هستند کسانیکه علی رغم دیدن فجایع پس از انقلاب سال ۵۷ هیچ تمایزی بین رژیم سلطنتی پهلوی و حکومت اسلامی قائل نیستند . این افراد اخیرا شعار مرگ بر ستمگر، نه شاه میخواهیم نه رهبر"را ساخته اند. این ها در واقع بخشی از ملی مذهبی ها و مجاهدین خلق و چپی های عقب مانده ای هستند که سعی دارند با اصرار بر درستی انقلاب ۵۷ بگویند بین شاه و رهبر فرقی نبوده است . آنها این «شعار» را ساختند تا با شعور مردم اینگونه مجادله کنند که فرقی بین دلار ۷ تومن با ۱۰۶ هزار تومان(در هنگام نگارش متن) نیست. فرقی بین رئیس اوپک و دزد دکل، بین قدرت منطقه و تهدید منطقه، بین سپاه دانش و نهضت سوادآموزی، بین ارتش شاهنشاهی با سپاه پاسداران ، بین پاسپورت معتبر جهانی و تحریمهای جهانی، بین آزادیهای اجتماعی و فرهنگی با حجاب اجباری، بین قاضی ناصر کاتوزیان با قاضی صلواتی نیست.انها چشم در چشم ملت دوخته اند و با وقاحت می گویند هیچ فر قی بین نظام آموزش شاه با نظام آموزش جمهوری اسلامی، بین برابری زن و مرد و محاسبه ارزش زن با بیضه چپ مرد، بین یکی از هفت واحد پول معتبر جهان بودن با یکی مونده به آخر بودن ، بین جامعهای که زنانش از فقر جنین خود را میفروشند با جامعه زنان زمان پهلوی نیست. همچنان با پررویی فریاد می زنند اصلاً هیچ فرقی بین یک ایران پیشرفته با یک ایران ویرانه نیست!
خدا پدر و مادر شارل مارتل را بیامرزد — «مارتل» به معنای چکش است زیرا که این فرد مانند چکش جلوی پیشروی مسلمانان در اروپا را گرفت — که مسلمانان را در جنگ تور (جنگ پواتیه، یا به قول مسلمانان «بلاط الشهدا») در جنوب فرانسه شکست داد. وگرنه مسلمانان اروپا را هم تسخیر کرده و به گند کشیده بودند. از آنجایی که مهاجران اولیهای که آمریکا را ساختند همه اروپایی بودند، میتوان حدس زد چنانچه مسلمانان در جنگ تور پیروز شده بودند، آمریکایی هم دیگر در کار نبود.
فرماندهی سپاه مسلمانان در این نبرد بر عهده عبدالرحمن غافقی بود. او حاکم اندلس در جنوب اسپانیا بود و از جمله اهداف او این بود که اروپا را به صورت یک ولایت تابع دمشق، مرکز حکومت اموی، کند. عبدالرحمن در ابتدا دست به پیشروی در فرانسه زد و در مسیر خود شهرهایی را تصرف کرد و سپاهیانش به غارت این شهرها پرداختند. ابتدا شهر آرل را تصرف کرد، سپس به منطقه تور رسید و آماده نبرد با شارل مارتل شد.
علت شکست مسلمانان در جنگ تور مسئله حفظ غنائم بود. با توجه به اینکه سپاه مسلمانان غنائم زیادی به دست آورده بود، بسیاری از مسلمانان خواهان برگشت و حفظ غنائم بودند. پس از آغاز جنگ، در لحظهای که نبرد به اوج حساسیت خود رسیده بود، دستهای از سربازان فرانسوی راه خود را به سوی انبار غنائم مسلمانان گشودند. در این لحظه گوینده ناشناسی فریاد زد: «مسلمانان! چیزی نمانده که غنائم شما به دست دشمنان بیفتد!»
متعاقب آن نیروی زیادی از مسلمانان میدان جنگ را رها کرده و به منظور حفظ غنائم هجوم آوردند. دقایقی بعد موازنه جنگ کاملاً برهم خورد و جریان نبرد به نفع فرانسویان شد. عبدالرحمن غافقی که سعی میکرد صفوف سپاهیان خود را مرتب کند کشته شد.
مهمترین پیامد این جنگ این است که مسلمانان از آن زمان به بعد نه تنها به پیشروی شایانی دست نیافتند بلکه هرگونه لشکرکشی مسلمانان به غرب با شکست مواجه شد. در واقع جنگ تور سدی بر سر راه فتوحات عرب در غرب اروپا شد و باعث رهایی اروپاییان از دست مسلمانان گردید.
سالهاست که ما ایرانیان به «بیماری افتخار» دچار شدهایم. به گمانم در دوران کنونی اهل هیچ کشوری به اندازه اهل ایران «افتخار» نمیکنند. ما به سعدی، حافظ، مولوی و... افتخار میکنیم. گروهی از ما به خونخواران تاریخ هم افتخار میکنیم و ممکن است نام فرزندانمان را چنگیز و تیمور و آتیلا بگذاریم.
اینگونه افتخارکردن نوعی مکانیسم دفاعی است. صدها سال است که جامعه ایران هیچ اختراع و اکتشافی نداشته و در دنیای مدرن حرفی برای گفتن ندارد. بر اساس آخرین فهرست World Population Review، از میان ۱۹۹ کشور مورد بررسی، کانادا در رتبه ۱۶ با میانگین ضریب هوشی ۹۹٫۵۲ و ایران در جایگاه ۱۱۹ با میانگین هوشی ۸۰٫۰۱ جای دارند. ژاپن با میانگین ۱۰۶٫۴۸ بیشترین میزان ضریب هوشی را دارد. بر اساس شاخص سرمایه فکری یا ICI، ایالات متحده در رتبه یک قرار دارد و تنها کشوری است که رتبه A+ میگیرد.
دکتر امیدوار رضایی میرقائد در سال ۱۳۶۳ با استفاده از سهمیه سپاه پاسداران تحصیل در رشته جراحی مغز و اعصاب را آغاز کرد و در سال ۱۳۶۸ از "دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی" فارغالتحصیل شد. روابط ویژه محسن رضایی با دکتر مجید سمیعی، جراح ایرانیآلمانی مغز و أعصاب، باعث آشنایی امیدوار رضایی با وی شد.دکتر امیدوار رضایی سالها واردكننده تجهیزات جراحی مغز از طریق دکتر سمیعی بود و سود کلانی از این طریق به دست آورد.امیدوار در زمره پزشکانی است که در سیاهترین روزهای تاریخ ایران در دهه ۶۰ به عنوان پزشک مورد اعتماد در زندانهای تهران و مشهد و... به جانیان خدمت میکرد. وی که مؤسس و عضو شورای مرکزی بسیج جامعه پزشکی است، خود را "جانباز" انقلاب اسلامی معرفی میکند.قضیه "جانباز"ی امیدوار رضایی به ادعای خودش مربوط به مبارزات دانشجویی در سال ۵۷ است. وی با لگد به شیشه در خروجی دانشگاه زده و پایش زخمی میشود و ده بخیه میخورد و پس از دو هفته مداوا میشود. وی همین حادثه کوچک را به شکل اغراقآمیزی بزرگ کرده و برای خود سابقه "جانباز انقلاب اسلامی" درست کرده و از قبل آن امتیاز میگیرد.امیدوار رضایی علاوه بر نمایندگی مجلس شورای اسلامی در دورههای مختلف، رئیس کمیته سلامت دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام، عضو شورای تخصصی پزشکی صدا و سیما، عضو شورای مشاورین پزشکی قانونی کشور و عضو کمیسیون عالی پزشکی جانبازان است و همچنین در محکمههای پزشکی قانونی داوری میکند.او در مقام داور محکمههای پزشکی قانونی هر وقت پزشکهای وابسته به نظام مریضی را میكشند و یا ناقص میكنند، به محكمه میرود تا متهم را تبرئه كند. او چندین بار از قدرت خود برای تبرئه نوه عمهاش، دکتر رضا جباری که به برکت او جراح مغز و اعصاب شده، استفاده کرده است.دکتر امیدوار رضایی همه این کارها را در حالی پیش میبرد که دیگر به کار اصلی خود که جراحی مغز و اعصاب باشد نمیپردازد. با آنکه سالها مدیر گروه و رئیس بخش جراحی اعصاب "دانشگاه شهید بهشتی" بوده، اما در سه دهه گذشته کمتر پیش آمده که شخصاً عمل جراحی انجام داده باشد.سالها است که پزشکان دیگر به جای او عمل میکنند و در بالای برگه شرح عمل اسم او را مینویسند تا اجرت کار را دریافت کند.امیدوار رضایی "پدرخوانده" رشته جراحی مغز و اعصاب ایران است. تعدادی زیادی از پزشکان شاغل در این رشته به ویژه بستگان خودش و جراحان مغز و اعصاب بیمارستان لقمان و... با دریافت و خرید سؤالات امتحان، به رتبههای ممتاز بورد تخصصی نائل آمدهاند.
خسرو پرویز نوه انوشیروان در سال ۵۹۰ میلادی سر کار آمد، اما مدت کوتاهی بعد توسط بهرام چوبین سرنگون شد و تنها با کمک موریس، امپراتور وقت بیزانس، بود که خسرو به تخت بازگشت. در سال ۶۰۲ که موریس به دست رقیبش فوکاس کشته شد، خسروپرویز فرصتی دید تا ساسانیان را به جلال روزهای گذشته و حتی به دوران اوج امپراتوری هخامنشی برساند. این بود که لشکرکشیهای ساسانیان در جهت غرب آغاز شد. این جنگها اهمیت مذهبی نیز داشتند؛ خسروپرویز زرتشتی بود در مقابل روم بیزانس مسیحی.
ارتشیان ایران از «دل ایرانشهر» در بینالنهرین به شمال و غرب زدند و به نواحی مختلف بیزانس تاختند: از مصر و شامات تا آناتولی و قفقاز و ارمنستان. ایرانیان تا دریای اژه رفتند و قسطنطنیه را محاصره کردند. ایران در ۲۰ سال اول موفق بود. در سال ۶۱۴ شهر مقدس اورشلیم سقوط کرد و خسرو موفق شد «صلیب حقیقی» را به نزد محبوبش شیرین بیاورد. اسکندریه، پایتخت مصر، سقوط کرد و برای اولین بار پس از سالها مصر به دست ایران افتاد.
اما در نهایت این همه لشکرکشی فرجامی بهجز عقبنشینی نداشت. هراکلیوس پسر که در سال ۶۱۰ سر کار آمد، فرمان جنگ را به دست گرفت و از حوالی سال ۶۲۲ ورق برگشت. هراکلیوس موفق شد خانهای ترک را از آسیای میانه با خود متحد کند و بیزانس در آن نبرد تاریخی پیروز شد. بهتدریج سپاهیان روم تا «دلِ ایرانشهر» هم پیش آمدند.
اشراف ایران به این نتیجه رسیدند که خسروپرویز باید برود. هراکلیوس در سال ۶۲۷ در نبرد نینوا پیروز شد و یک سال بعد دستگرد، اقامتگاه محبوب شاهنشاه، مورد تاراج قرار گرفت. کودتا بر علیه خسروپرویز به راه افتاد و پسرش شیرویه به قدرت رسید. پس از مرگ شیرویه هرجومرج بر ایران حکمفرما شد و در مدت ۴ سال حداقل ۷ پادشاه و ملکه بر ایران حکومت کردند که در نهایت با حمله اعراب مسلمان سلسله ساسانی سقوط کرد.
گرچه ایرانیان ماه اسفند را با کودتای رضا شاه در ۱۲۹۹ و ملی شدن صنعت نفت در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ میشناسند، اما در ماه اسفند واقعه بسیار مهمتری رخ داده است: کودتا بر علیه خسروپرویز در سال ۶۲۸ میلادی. ساسانیان در کل ۴۲۷ سال حکومت کردند و تا زمان خسروپرویز (حدود ۴۰۰ سال) تنها ۲۲ پادشاه حکومت کرده بودند، اما در مدت ۴ سال پس از اعدام خسروپرویز حداقل ۷ پادشاه و ملکه حکومت کردند. این امر موجب ضعف شدید سلسله ساسانی و سقوط آنان به دست اعراب مسلمان شد که آثار آن بعد از ۱۴۰۰ سال همچنان نمایان است.
سوال تاریخی همچنان پابرجاست: اگر جنگهای ایران و روم فرجامی بهتر پیدا کرده بودند، آیا امکان داشت که لشکرکشی خلفای راشدین با مقاومت دو امپراتوری جهان کهن به جزیرهالعرب محدود بماند و گسترش پیدا نکند؟ شیرویه جوان که در آن شب دست به آن کودتای خونین زد، بیشک از عواقب پیشبینینشده تصمیمهایش بیخبر بود.
محمدعلی فروغی؛ ادیب، نویسنده، مترجم، دولتمرد و سیاستمدار، ملقب به ذکاءالملک (1254ش – 1321ش) از خاندانی اهل ادب و نویسندگی در تهران چشم به جهان گشود. او مؤسس لژ بیداری و از فعالان و مبارزان انقلاب مشروطه بود و در انتقال سلطنت از قاجار به پهلوی نقش اساسی داشت. احمدشاه از مدتها قبل با توجه به امکاناتی که در پاریس داشت، به مخالفت با رضاخان برخاسته بود و با صدور اطلاعیههایی سلطت رضاشاه را غیر قانونی و خلع خویش را نتیجهی کودتایی نظامی اعلام کرد. او خود را به موجب قانون اساسی همچنان پادشاه ایران معرفی میکرد. مطبوعات اروپا نیز در این خصوص سر و صدای زیادی به راه انداختند. فروغی افزون بر نفوذی که میان رجال غربی داشت، چندی معلم احمدشاه بود و او را میشناخت. به همین علت هم از جانب رضاشاه –که از تبلیغات پر سر و صدای احمدشاه به هراس افتاده بود- مأمور انجام این مهم شد تا از راههای گوناگون او را وادار به استعفا کند. محمدعلی فروغی این موضوع را رد کرده است اما به گفتهی روزنامههای پس از شهریور بیست، فروغی موفق شد با پرداخت هفت میلیون تومان به احمدشاه او را متقاعد به استعفا کند.پس از پایان جنگ جهانی اول و قبل از کودتای سوم اسفند رضا شاه در ژوئیۀ 1919 کاخ «ورسای» در حومۀ پاریس، شاهد برپایی کنفرانسی بود که به نخستین جنگجهانی در سدۀ نوزدهم میلادی پایان داد و میان دولتهای بزرگ دنیا که دستی در آتش آن جنگ داشتند، آشتی برقرار کرد. از اینرو کنفرانس صلح ورسای که با عنوان «کنفرانس صلح پاریس» نیز مشهور است، برای جامعۀ بینالملل از اهمیت فوقالعادهای برخوردار بود.دولت ایران با تشکیل جلسات متعدد و پس از گفتوشنودهای بسیار هیأتی را تدارک دید و نمایندگانی را برای شرکت در جلسات کنفرانس صلح پاریس راهی فرانسه کرد، تا تلاش کنند دعاوی مالی و سیاسی ایران را مطرح کرده و پرداخت خسارات ایران از جنگ جهانی اول را در آن کنفرانس به تصویب برسانند. گرچه نتایج مثبتی نگرفته و خسارات ایران پرداخت نشد.آقای فروغی مراسم تاجگذاری رضاشاه را در مقام اولین نخستوزیر دورهی پهلوی برگزار کرد و در سرانجام کار رضاشاه، متن استعفای او را هنگامی که آخرین نخستوزیرش بود، نوشت. همو در تثبیت سلسهی پادشاهی در خاندان پهلوی با برکشاندن محمدرضا شاه بر تخت پادشاهی نقش اصلی داشت.تقیزاده راجع به جایگاه فروغی نزد رضاشاه در این ماجرا مینویسد: «... رضاشاه با مرحوم فروغی خصوصیتی داشت که با هیچ یک از وزرا و رجال مملکت آن خصوصیت را نداشت. غالباً افکار و نیات نهانی خود را با آن مرحوم در میان میگذاشت.محمدعلی فروغی از تاثیرگذارترین روشنفکران ایران است. فعالیتهای او از عرصه نظری فراتر میرود و وزارت و وکالت مناصب دولتی را نیز شامل میشود. فروغی در طول زندگانی سیاسی خود سه بار نخستوزیری، یک بار کفیل نخستوزیری، یک بار رییس مجلس شورای ملی، پانزده بار وزیر امور خارجه، دارایی، جنگ، عدلیه، اقتصاد ملی، یک بار سفیر، وزیر دربار، رییس جامعه ملل، رییس مدرسه عالی حقوق و بالاخره رییس دیوان عالی کشور بوده است.فروغی مانند اکثریت روشنفکران دوران مشروطه ملیگرا بود و به دخالت بیگانگان در امور کشور واکنش نشان میداد. اما مواجهه او با غرب نه مانند سید حسن تقیزاده بود که میگفت «از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد» وض نه مانند غرب ستیزانی چون فردید و آل احمد. عقلانیت و اعتدال در مواجهه او با غرب بهگونهای بود که نظیرش را در روشنفکران ایرانی کمتر میتوان دید. محمدعلی فروغی در مدتی که سفیر کبیر ایران در ترکیه بود، رویهی روابط ایران و ترکیه را تغییر داد و از رهگذر مشورتهایی که با مقامات این کشور داشت، قانون متحدالشکل شدن لباس، استعمال کلاه و کشف حجاب را برای ملت ایران تدوین کرد. بعد از آن که دوباره بر مسند نخستوزیری نشست، بخشنامهی قانون کشف حجاب را صادر کرد که به موجب آن، لازم بود که زنان در انظار عمومی سر و صورت خود را نپوشانند.واقعهی تغییر لباس به تظاهرات مردم در حرم امام رضا و درگیری با قشون حکومتی منجر شد. محمد ولی خان اسدی؛ نایبالتولیه آستان قدس رضوی و پدر داماد فروغی را در دادگاه نظامی محاکمه و تیرباران کردند.(بعدها خاندان اسدی مورد التفات محمدرضا شاه قرار گرفتند و پسر ارشد او یعنی سلمان اسدی به پست معاونت نخست وزیر و وزارت کار رسید) پس از مرگ اسدی در بازرسی از خانهاش کاغذی از فروغی پیدا کردند که به طور خصوصی و دوستانه شرحی از رضاشاه به او نوشته بود. سرلشگر محمدحسین آیرم نامه را برای رضاشاه تلگراف کرد. ناچار فروغی از نخستوزیری مستعفی شد و محمود جم به جای او بر منصب نخست وزیری نشست.
آقای فروغی هر چند مغضوب رضاشاه واقع شد واز ریاست فرهنگستان برکنار شد اما همچنان عضو فرهنگستان بود. از شیر و خورشید کنار گذاشته نشد و حتی ریاست شورای عالی انتشارات و تبلیغات هم به او سپرده شد.محمدعلی فروغی که سیاستمداری محافظه کار بود، در مقابل رویۀ حکومتی رضاشاه سیاست مماشات در پیشگرفت و در شش سال آخر سلطنتش از کارهای اجرایی به کل کنار کشید و بقیه زندگی خود را صرف امور علمی و ادبی کرد. تحقیق، تألیف و ایراد سخنرانی در مجامع فرهنگی فعالیتهای او در این دوران را تشکییل میداد. اولین ترجمههای او در هفتهنامهی تربیت چاپ شدند. کتابهای "ثروت ملل" و "تاریخ ملل مشرق زمین" از دیگر آثار او هستند. مهمترین اثر تألیفی فروغی که در سالهای پایانی عمرش به نگارش درآورد، "سیر حکمت در اروپا" است که بخشی از آن ترجمۀ "گفتار در روش راه بردن عقل" اثر دکارت است. فروغی در این اثر کوشید بنیاد فلسفه و دلایل مدرنیته در غرب را بیان کند.آقای فروغی را باید ادیب بزرگ و سیاستمدار قابلی دانست که در وقایع شهریور 1320 نقش بسیار مثبتی بازی کرد و کشور ایران را از پیچ خطرناکی گذراند.اقای فروغی نقشی کلیدی در به سلطنت رسیدن محمدرضا شاه داشت.باتدبیر فروغی سلطنت از پهلوی پدر به پسر منتقل شد. گرچه عده ای سعی در القا این اندیشه دارند که فروغی با دولت بریتانیا مرتبط بود و اراده لندن درباره کنار رفتن رضا شاه و انتقال قدرت به فرزندش را منتقل کرد. اما اگر انگلستان چنین اراده ای داشت چرا رضا شاه را به آن شکل تحقیر آمیز کنار زد و بعدتر که چرچیل به همراه استالین و روزولت در کنفرانس تهران شرکت کردند چرا حاضر به دیدار محمدرضا شاه جوان نشد وتنها استالین با او ملاقات کرد؟در نگاه خوش بینانه اما کشور به اشغال قوای روس و انگلیس درآمده و وجود یک شاه ولو کم قدرت و صوری و دولت و نخست وزیر برای حفظ استقلال ایران و تامین نیازهای اولیه در وضعیت جنگی و مقابله با قحطی لازم بود. فروغی می توانست پیشنهاد اعلام جمهوری و معرفی خود در این جایگاه را بپذیرد اما چنین نکرد .آقای فروغی کسی بود که به نجات ایران از اشغال می اندیشید ولو به بهای یاری رضا شاه که 6 سال خانه نشیناش کرده بود به گونه ای که لباس مندرس او در روز نخست وزیری در شهریور ۱۳۲۰ توی ذوق میزد. راز حمایت بریتانیا از این فرمول هم این بود که پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی و انقلاب روسیه و سقوط تزارها و روی کار آمدن شوروی کمونیستی، دولت انگلستان تجزیه ایران را از دستور کار خود خارج کرده بود و ترجیح می داد با یک دولت مرکزی سر و کار داشته باشند.آخرین گفتوگوی رضا شاه با فروغی و قبل از سوار شدن، قولی بود که دوباره از او گرفت نشان دهنده عدم اعتماد رضا شاه به فروغی بوده است.قولی که رضاشاه از فروغی گرفت این بود: چنان که قول دادهاید محمد رضا، شاه شود. بعد با اشاره به نوۀ فروغی - که آن موقع دختر بچه ای پنج شش ساله بود- و گفت به جان او قسم بخور و فروغی گفت: به جان نیکی، به جان نیکی و رضاشاه این قسم را که شنید اسوده خاطر شد و در اتومبیل نشست و رفت. اصرار رضا شاه ناشی از این نگرانی بود که انگلیسیها یا فروغی او را فریب داده باشند و نه تنها محمدرضای جوان بر تخت سلطنت ننشیند که روسها تهران را اشغال و ولیعهد را دستگیر کنند یا فروغی اعلام جمهوری کند و خود رییس جمهوری شود. البته این تنها رضا شاه نبود که به فروغی بدگمان بود تأکیدی که برخی منابع بر کیش یهودی فروغی و نیاکانش دارند، موضوعیست که بر بار مفهومی آن حمل میشود. "یهود" و "یهودیت" نزد ایرانیان بار ارزشی سیاسی برخلاف جهت منافع ملی دارد. یهودی خواندن فروغی نیز گمانهایست بر این موضوع که تمام اقدامات او در خدمت منافع یهود و صهیونیسم بوده است.شعر مشهور ملکالشعرای بهار خطاب به محمدرضا پهلوی هم مؤید این موضوع است:شـاهـا کـنم از خبث فـروغـی خبرتخون میکند این جهود ناکس جگرتخطبه شهی و عزل تو را خواهد خواند زانگـونه که خوانـد از برای پدرتآغازین روز شاهی محمد رضا شاه را اما باید 26 شهریور دانست. انتقال سلطنت، سیمای ایران را از یک کشور اشغال شده و فاقد حکومت به دولتی تغییر داد که با تدبیر فروغی از بیطرفی هم خارج شد و پل پیروزی لقب گرفت و همانی شد که روزولت در تلگراف خود به رضاشاه خواسته بود.اقای فروغی در اسفند 1320ش هنگامی که ششمین ماه دوران نخستوزیریش را سپری میکرد، به دلیل کسالت از مقام خود کناره گرفت و جای خود را به علی سهیلی، وزیر امور خارجهاش داد. محمدرضا شاه بلافاصله او را به وزارت دربار منصوب کرد، اما به دلیل بدگمانیها و سوءنیتهایی که درباریان در موردش داشتند، مقرر شد به عنوان سفیر کبیر به آمریکا برود که در رفتنش تعللهایی صورت گرفت و بیماریش شدت یافت. سرانجام در آذر 1321ش بر اثر سکته در 67 سالگی درگذشت.
قرن بیستم برای روسیه مملو از جوش و خروشهای سیاسی و اجتماعی بود که نه تنها اثرات بنیادینی برای روسیه داشت بلکه بر تمام جهان اثر گذاشت .انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه مهمترین انقلاب سده بیستم بود که تقریبا تمام دنیا را تحت تاثیر خود قرار داد و جهان را به دو بلوک شرق و غرب تقسیم کردو تاریخ را به پیش و پس از خود تقسیم کرد.افکار تحولخواهانه از قرون هجدهم وارد روسیه شدند. روسها پس از اصلاحات گسترده پتر کبیر به کاروان پیشرفت و ترقی پیوستند و روسیه قرون نوزدهم تبدیل به یکی از کشورهای قدرتمند جهان شد. اما با وجود تمامی پیشرفتها تا اوایل قرن بیستم هنوز بسیاری از جمعیت کشور بیسواد و روستایی بودند و روسیه به نسبت کشورهایی، چون آلمان و بریتانیا عقبمانده بود.روشنفکران روس نیز در قرون هجدهم و نوزدهم به دو گروه غربگرا و اسلاوگرا تقسیم میشدند که یک گروه (غربگرا) خواستار اصلاحات گسترده و کاملا اروپایی شدن کشور بودند و گروه دیگر (اسلاو) با مدرنیته و ارزشهای روشنگری مسئله داشتند و بر رهایی و رستگاری به واسطه کلیسای ارتدکس روسیه تاکید میکردند. اما نهایتا هر دو گروه با تزار و خاندان رومانف دشمنی داشتند.فقر و تبعیض طبقاتی، فساد گسترده و ماجراجویی نظامی در کشورهای دیگر مسائلی بود که مخالفان تزار را برآشفته میکرد و اوضاع بد اقتصادی نیز مردم را با آنها همراه کرده بود. نان و غذا بسیار کم و گران بود و مردم روسیه به معنای واقعی کلمه غم نان داشتند. اینها همه باعث اعتراض مردم شده بود.حمله روشنفکران متمایل به غرب متوجه تزار و مقام فراقانونی و مستبدانه او بود که در این راستا مذهبیون و روشنفکران متحد شده و دست به انقلاب ۱۹۰۵ زدند که چیزی مانند انقلاب مشروطه ایران بود. علت این واقعه شکست خفتبار روسیه از ژاپن و بحران اقتصادی بود که با چند اعتصاب در شهرهای اصلی شروع شد و به زودی تبدیل به تظاهرات خیابانی گشت که کاملا صلحآمیز بود. در جریان این اعتراضات لنین اجازه نداد کارگران به تجمعات بپیوندند زیرا این اعتراضات را جنگ درونی مرتجعان میدانست و میگفت کارگران نباید گوشت جلوی توپخانه بورژازی بشوند.
در سال ۱۹۰۵ معترضان دست به تظاهراتی زدند که در آن هیچگونه سلاحی حمل نمیشد و هیچگونه توهینی به تزار نشد. مردم در سرمای شدید سنت پترزبورگ انقلابیون را همراهی کردند و برای معشیت اقتصادی خود شعار دادند. در این اتقلاب کشیشی به نام گئورگی گاپون رهبر تظاهرات بود و مردم علاوه بر اعتراض به گرانی و فقر خواستار حق رای عمومی و پایان دادن به ماجراجوییهای نظامی روسیه در ژاپن نیز بودند.تزار اما با خشونت تظاهرات را سرکوب کرد و به سربازان دستور شلیک و جلوگیری از اعتراضات را داد و به مسئولان رده بالای حکومت گفت در حالی که کشور در جنگ است و دشمنان روسیه چشم طمع به آن دارند هیچگونه تحریکی از داخل نباید تحمل شود. سربازان به دستور تزار مردم را به گلوله بستند و بیش از هزار نفر در روز ۲۲ ژانویه سال ۱۹۰۵ در روسیه کشته شدند. خیابانها مملو از خون معترضان بود و این سبعیت تزار همگان را شگفت زده کرده بود. مردم روسیه این روز را یکشنبه خونین نامیدند و پس از آن تمام تلاش مردم روسیه به یک چیز خلاصه میشد: سقوط تزار.تزار تا پیش از آن نقش «پدر ملت» را داشت و توسط کلیسای ارتدکس روسیه به عنوان قدیس شناخته میشد. بسیاری از مردم نیز به این اعتبار وی را دوست داشتند و برایشان قابل احترام بود. اما پس از یکشنبه خونین چنین تصوری از اساس تخریب شد و خونهای ریخته شده در سالهای بعدی حکومت هیچگاه از دامن تزار پاک نشد. پدر گئورگی گاپون با جملهای ماندگار این واقعیت را بیان کرد: «تزار دیگر وجود ندارد؛ رودی از خون میان تزار و مردم فاصله انداخته است.»تزار سرکوب مخالفان را از سالهای پیش آغاز کرده بود، اما پیش از وقایع ۱۹۰۵ هیچگاه مردم عادی در این وسعت هدف گلوله ارتش تزاری قرار نگرفته بودند و بیشتر کسانی که در سالهای پیشین سرکوب شدند مبارزان انقلابی بودند. لنین و دیگر مبارزان انقلابی و حتی مسیحیان تحولخواه در مواجهه با چنین خشونتهایی راه اصلاح را در روسیه تزاری بسته میدیدند و از همان سالهای ابتدایی قرن بیستم اغلب کنشگران سیاسی به فکر انقلابی تمامعیار برای سقوط تزار بودند.
در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول آغاز شد.نابسامانی و نارضایتی از حکومتی تزاری در ارتش نیز گسترش پیدا کرده بود. در سال ۱۹۱۴ میلادی، یعنی در آغاز جنگ جهانی اول، روسیه بزرگترین ارتش جهان را داشت، حدود ۱۲ میلیون سرباز و ۶ میلیون سرباز ذخیره؛ ولی در پایان سال ۱۹۱۶ میلادی، پنج میلیون نفر از سربازان روسیه کشته، زخمی یا اسیر شده بودند. حدود دو میلیون سرباز نیز محل خدمت خود را ترک کرده و غالباً با اسلحه به شهر و دیار خود بازگشته بودند. در میان ۱۰ یا ۱۱ میلیون سربازِ باقیمانده نیز، اعتبار تزار و سلسله مراتب ارتش و اتوریته افسران بالا دست از بین رفته بود. این امر با توجه به اینکه تنها نیروزی حفظ قدرت تزاری نیروی قهری بود اهمیت بسیاری داشت.خشم عمومی از کشتار تزار در یکشنبه خونین ۱۹۰۵ بالاخره در ۱۹۱۷ بالا گرفت و اعتصابات کارگری یکی پس از دیگری شروع شدند. در اوایل فوریه ۱۹۱۷ میلادی اکثر کارگران صنعتی در پتروگراد و مسکو دست به اعتصاب زدند. سپس شورش به پادگانها و سربازان رسید. اعتراضات دهقانان نیز گسترش یافت. سوسیال دموکراتها هدایت اعتراضات را در دست گرفتند.۱۱ مارس ۱۹۱۷ میلادی نیکلای دوم تزار وقت روسیه فرمان انحلال مجلس روسیه را صادر کرد، اما اکثر نمایندگان مجلس متفرق نشدند و با تصمیمات نیکلای دوم مخالفت کردند. در ۱۵ مارس ۱۹۱۷ میلادی، نیکلای دوم سعی کرد برادرش گراند میخائیل را به عنوان جانشین خود بگمارد ولی میخائیل پیشنهادش را نپذیرفت و اعلام کرد پذیرش تاج و تخت توسط او منوط به رأی موافق مردم است. سرانجام در پی تظاهرات گسترده کارگران و سپس نافرمانی سربازان در سرکوب تظاهرکنندگان در پتروگراد، نیکلای دوم از مقام خود استعفا کرد و به این ترتیب حکمرانی دودمان رومانوفها بر روسیه پس از حدود سیصد سال پایان یافت اما این پایان ماجرا نبود.مجلس دومای روسیه، در ۱۵ مارس ۱۹۱۷ میلادی، یک حکومت موقت را به رهبری شاهزاده گئورگی لووف و وزارت الکساندر کرنسکی سوسیال دموکرات مسئول اداره امور کشور کرد. همزمان با به قدرت رسیدن حکومت موقت، تزار نیکلای دوم و اعضای خانوادهاش به سیبری انتقال یافتند.در این دوره حزب بلشویک قدرت بالایی در روسیه داشت و برای آنها محدود ماندن قدرت به اشراف و شاهزادگان قابل قبول نبود. دولت در مواجهه با اعتراضات کاری انجام نداد بهجز اینکه وزیر دادگستری شاهزاده، یعنی الکساندر کرنسکی را به نخست وزیری گمارد تا ظاهرا به خواسته بلشویکها که پایگاه تودهای قدرتمندی داشتند تن بدهد. اما دولت موقت کرنسکی و شاهزادگان و اشراف باقیمانده در حکومت عملا کاری نکردند و نارضایتی مردمی برطرف نشد.
در این هنگام بلشویکها ( در داخل حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در سال ۱۹۰۳ میلادی، دو شاخه اصلی شکل گرفت. شاخه اکثریت، بلشویکها به رهبری لنین و شاخه اقلیت منشویکها با رهبری مارتوف تشکیل شدند) با شعارهای «به جنگ خاتمه دهید»، «تمام زمینها برای دهقانها» و «تمام قدرت در دست شوراها» به میان مردم آمدند. رهبر نیرومند آنها، ولادیمیر ایلیچ اولیانوف( لنین) که در تبعید به سر میبرد سریعا خود را به روسیه رساند. لئون تروتسکی ( او بنیانگذار ارتش سرخ بود ولی بعدها با استالین اختلاف پیدا کرد در سال ۱۹۴۰ توسط عوامل استالین در مکزیک کشته شد) نیز از آمریکا به وطن بازگشت. بلشویکها با مدیریت تروتسکی در شورای پتروگراد، ملوانان کرونشتات و سربازان ناراضی را سازماندهی و منظم کردند. لنین به پتروگراد رفت و از اقدامات تروتسکی در سازماندهی قیام حمایت کرد.در اکتبر۱۹۱۷ کمیته انقلابی شورای پتروگراد به رهبری تروتسکی، شبانه پلها، راهآهن، خطوط تلفن و ساختمانهای دولتی را تصرف کردند و با یک یورش نظامی، کاخ زمستانی تزار را در شب هفتم نوامبر ۱۹۱۷ به اشغال خود درآوردند. الکساندر کرنسکی گریخت، ولی اکثر اعضای حکومت موقت دستگیر شدند و به این ترتیب بعد از ۹ ماه حکومت موقت سوسیال دموکرات ناشی از انقلاب فوریه سرنگون شد.بر اثر انقلاب اکتبر، بلشویکها شورای کمیسرهای خلق را بهوجود آوردند. لنین رهبر شورا، تروتسکی کمیسر امور خارجه و استالین کمیسر داخلی شد. مسکو به تصرف بلشویکها درآمد و پایتخت از سنتپترزبورگ به مسکو منتقل شد و اینگونه انقلاب اکتبر روسیه پیروز شد و بلشویکها بلافاصله به جنگ خاتمه دادند و پیمان «برست-لیتوفسک» را در مارس ۱۹۱۸ با امپراتوری آلمان امضا کردند.درجریان انقلاب روسیه مالکیت خصوصی لغو شد و تمام امور به شوراهای روستایی واگذار شد. تمام زمینهای مالکان نیز میان دهقانان تقسیم شد. در ۱۹۱۸ میلادی، بلشویکها رسماً نام خود را به حزب کمونیست اتحاد شوروی تغییر دادند.پیروزی بلشویکها در نتیجه اتحاد دهقانان و کارگران بود که در نوع خود پدیده بسیار منحصر به فردی به حساب میآید. این دو طبقه بنابر تعاریف تاریخی دو طبقه مجزا به حساب میآیند که در شرایط خاص روسیه تزاری به منافع مشترکی رسیده بودند.
کمونیستها که در سال ۱۹۱۷ بقدرت رسیدند طی سالیان بعد روسیه را از کشوری دهقانی به یکی از قدرتهای صنعتی جهان تبدیل کرد و در عرصههای اجتماعی دست به اقداماتی زد که تا آن زمان در جهان بیسابقه بود. اقداماتی، چون آزادی و برابری کامل زنان و مردان، برگزیدن نخستین وزیر زن در تاریخ، حق سقط جنین، حمایتهای گسترده اجتماعی و رفاهی از طبقات تهیدست و آزادسازی اراضی استعماری که توسط دولت تزاری به دست آمده بودند. مورد اخیر بهویژه برای ایران بسیار مفید بود چرا که ایران را از تجزیه بین دولت بریتانیا و روسیه نجات داد و باعث خروج نیروهای روس از ایران شد.بنابر عهدنامهای که روسیه و بریتانیا در اوت ۱۹۰۷ امضا کرده بودند بنا بود به زودی ایران که دولتی بسیار ضعیف داشت و کشوری عقبمانده و فقیر بود مابین این دو کشور تقسیم شود و منطقه بیطرفی مابین دو قلمر به صورت مستقل باقی بماند.لنین اعلام کرد که عهدنامه سری راجع به تقسیم کشور ایران محو و پاره گردید وقشون روس از ایران خارج میشود و حق تعیین مقدرات ایران به دست ایرانیان تأمین خواهد شد.در پی اعلامیه لنین، تروتسکی به عنوان کمیسر نیروهای مسلح روسیه اعلام داشت که به واحدهای نظامی روسیه که بر طبق عهدنامه انگلستان و روسیه مبنی بر تقسیم ایران در این کشور مستقر شدهاند، دستور خروج فوری از ایران را داده است.در نتیجه اقدامات لنین، دولت ایران در مرداد ۱۲۹۷ در مصوبهای، الغای قرارداد ترکمانچای و دیگر امتیازات واگذار شده به دولت روسیه تزاری را اعلام کرد و از جمله امتیاز کاپیتولاسیون برای شهروندان روسیه را لغو شد.این واقعه از معدود رویدادهای خوشایند تاریخ معاصر ایران است و به همین دلیل روشنفکران و شعرای آن دوره اشعار ستایش آمیز فراوانی برای لنین سرودند. در واکنش به این تغییرات ملکالشعرای بهار چنان بر سر ذوق آمد که در باره تغییر روابط دو طرف گفته است: دو دشمن از دو سو ریسمانی به گلوی کسی انداختند که او را خفه کنند. هر کدام یک سر ریسمان را گرفته میکشیدند و آن بدبخت در میان تقلا میکرد، آنگاه یکی از آن دو خصم یک سر ریسمان را رها کرد و گفت ای بیچاره من با تو برادرم و مرد بدبخت (ایران) نجات یافت. آن مرد که ریسمان گلوی ما را رها کرده لنین است.عارف نیز لنین را «فرشته رحمت» نام نهاد و از وی ستایش کرد. از آن زمان به بعد موجی در میان روشنفکران ایران و جهان آغاز شد که میتوان آن را ارتعاشات ناشی از زمین لرزه انقلاب اکتبر نامید. در این امواج پی در پی روشنفکران و دانشجویان به صورت روزافزونی به مارکسیسم گرایش پیدا کردند و قرن بیستم عملا تبدیل به قرن رویارویی لنین و دشمنانش شد.
متاسفانه دولت وقت ایران متوجه قدرت دولت انقلابی روسیه نشده بود و تحت تأثیر انگلیس به حمایت از مخالفان دولت شوروی( ارتش سفید) مشغول شد. وثوقالدوله وقتی نمانیده روسیه انقلابی به تهران رسید، او را به سفارت روسیه راه نداد.در عوض آن سفیری که به نمایندگی از تزار در تهران بود، با این بهانه که او دستوراتش را از دولت تبعید روسیه در پاریس میگیرد، به عنوان نماینده روسیه به رسمیت شناختند. دولت روسیه بسیار از این جریان ناراضی شد.دولت شوروی نماینده دیگری فرستاد که متأسفانه آن نماینده به نام کلومیتسف، از طرف دولت ایران به افسران روس سفید تحویل داده شد و آنها هم او را در محل کنسولگری روسیه در گرگان، اعدام کردند و روابط دولت ایران و دولت جدید بلشویکی روسیه، از این جهت تیره شد.خوشبختانه لنین در صدد انتقام گرفتن نبود و پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ قراداد ۱۹۲۱ را با دولت ایران امضا کرد و در عوض خسارت های ایران در دولت روسیه تزاری کلیه بدهی های ایران به دولت روسیه به ارزش ۱۱ میلیون لیره انگلیس به ایران بخشیده شد. افزون بر آن دولت شوروی طی قراداد ۱۹۲۱ همچنین امتیازات زیر را به ایران اعطا کرددر فصل اول و دوم قرار داد ایران و شوروی چنین آمده است:"دولت شوروی یک مرتبه دیگر رسما اعلان مینماید از سیاست جابرانه که دولتهای مستعمراتی روسیه که به اراده کارگران و دهاقین این مملکت سرنگون شدند نسبت به ایران تعقیب مینمودند قطعا صرف نظر مینماید. نظر به آنچه گفته شد و با اشتیاق به این که ملت ایران مستقل و سعادتمند شده و بتوانند آزادانه در دارایی خود تصرفات لازمه را بنماید دولت شوروی روسیه تمام معاهدات و مقاولات و قراردادها را که دولت تزاری روسیه با ایران منعقد نموده و حقوق ملت ایران را تضییع مینمود ملغی و از درجه اعتبار ساقط شده اعلان مینماید"دولت شوروی روسیه کوشش سیاست مستعمراتی دنیا را که در ساختن راهها و کشیدن خطوط تلگرافی در ممالک غیر برای تامین نفوذ نظامی خود بر توسعه تمدن ملل ترجیح میدهد نفی کرده و مایل است که وسایل مراودات و مخابرات که برای استقلال و تکمیل تمدن هر ملتی لزوم حیاتی دارد به اختیار خود ملت ایران واگذارده شود و ضمنا هم به قدر خسارات وارده به ایران به واسطه قشون دولت تزاری جبران شود لهذا دولت شوروی روسیه موسسات روسی ذیل را بلاعوض به ملکیت قطعی ملت ایران واگذار مینماید.الف - راههای شوسه از انزلی به تهران و از قزوین به همدان با تمام اراضی و ابنیه و اثاثیه متعلق به راههای مذکوره؛ب- خطوط راه آهن از جلفا به تبریز و از صوفیان به دریاچه ارومیه با تمام ابنیه و وسایل نقلیه و متعلقات دیگر؛ت- اسکلهها و انبارهای مال التجاره و کشتیهای بخاری و کرجیها و کلیه وسایل نقلیه در دریاچه ارومیه با تمام متعلقات آنها ؛ث- تمام خطوط تلگرافی و تلفونی با تمام متعلقات و ابنیه و اثاثیه که در حدود ایران به توسط دولت سابق تزاری ساخته شدهاست ؛ج- بندرانزلی (پر) با انبارهای مال التجاره و کارخانه چراغ برق و سایر ابنیهدر سالهای بعد بسیاری از انقلابیون روسیه همچون تروتسکی, کامنف, زینوویف, بوخارین, پیاتاکوف و.... همگی قربانی شدند و انقلاب روسیه فرزندان خود را مانند انقلاب فرانسه خورد.
ظل السلطان(مسعود میرزا پسر ناصر الدین شاه) همواره با حاج آقا نجفی و برادرش حاج اقا نوراله که از روحانیون متنفذ اصفهان بودند به شدت خصومت می ورزید. در 1325 ه ق چنین اتفاق می افتد که مونس السلطنه همسر ظل السلطان و مادر صارم الدوله به دنبال اختلاف با ظل السلطان ، به خانه حاج آقا نجفی پناهنده میشود تا طلاق خود را بگیرد . ظل السلطان به شدت خشمگین می شود و پسر را برای حل قضیه به خانه حاج آقا نجفی می فرستد. صارم الدوله که نمی خواست این چنین بد نامی در خانواده شان بماند ، با جماعتی رفته و هر چه به مادر التماس میکند ، مادر نمی پذیرد. صارم الدوله نیز ششلول کشیده و وی را به قتل میرساند . صارم الدوله کسی است که قرار داد 1919 را امضا کرد و از بابت آن نیز مبلغ یکصد هزار تومان دریافت نمود. البته رضا شاه این پول را از او پس گرفت و به خزانه دولت واریز کرد. صارم الدوله بعدها به یاد پدرش نام خانوادگی مسعود را برگزید. او در زمان رضا شاه استاندار کرمان, کرمانشاه و همدان و سپس فارس شد و بعدا به نمایندگی مجلس رسید. صارم الدوله بعدها در زمان محمدرضا شاه نماینده مجلس موسسان شد
او متولد ۱۳۳۲ در شهرستان رزن از توابع همدان است. او به علت مخالفت پدرش حجتالاسلام محمود رازینی با سیستم آموزشی نوین، به مدرسه نرفت به ادعای خودش در امتحانات متقرفه شرکت و موفق به کسب مدرک تحصیلی شد.وی در طی سالهای گذشته بدون یک ساعت حضور در محیطهای دانشگاهی و یا کلاسهای درس، مدارک متعدد تحصیلی از دانشگاههای کشور اخذ کرده است. برای مثال وی فارغ التحصیل کارشناسی حقوق در دانشگاه تهران، کارشناسی ارشد حقوق جزا و حقوق خصوصی از دانشگاه شهید بهشتی و فارغ التحصیل دکتری حقوق از واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی است. و در سالهای ۱۳۷۲- ۱۳۷۳ ریاست دانشکدهی علوم قضایی به عهده داشته است.در پی سیاست وارد کردن طلبههای مدرسهی حقانی به سیستم قضایی و امنیتی، رازینی در اسفند ۱۳۵۹ قاضی دادگاه انقلاب اسلامی تهران شد و همزمان در «دادگاه انقلاب ارتش» و در «دادگاه انقلاب سپاه» مشغول به خدمت شد. او به واسطهی ابلاغ خاصی که داشت پروندههای ارتش را رسیدگی میکرد و از این طریق با ریشهری آشنا شد.او از جنایات خود با افتخار زیاد یاد میکند وی در مورد حضورش در دادگاه انقلاب اسلامی بجنورد میگوید:من در سال ۶۰ بهعنوان حاکم شرع به بجنورد رفتم، مسئولان فرهنگی آن شهر به من اعلام کردند که ٨٠ تا ٩٠ درصد از جوانان این شهر گروهکی هستند و ٢٠ درصد حزباللهی و بیخط. بجنورد از مناطقی بود که منافقین زودتر از ٣٠ خرداد جنگ مسلحانه را در آنجا شروع کردند. وقتی پنج نفر محاکمه و اعدام شدند، قضیه تمام شد.حجتالسلام رازینی دارای عقب ماندهترین دیدگاهها در ارتباط با مجازاتهای شرعی است:«حدیثی داریم که میگوید: حدی که در زمین اقامه شود، منافعش از ۴۰ روز باران بر زمین بیشتر است. مثلا طبق احکام اسلام، اگر دست یک دزد قطع شود یا یک محارب اعدام شود، خیر آن از ۴۰ روز باران بر روی زمین بیشتر است و این را کسی که در فضاهای تبلیغاتی ضداسلامی حضور دارد نمیتواند درک کند.رازینی به صراحت میگوید به جنایاتی که مرتکب شده افتخار میکند:«ما این شهامت را داشتیم که هرکس را اعدام کردهایم، نوشتیم این آقا به این دلیل اعدام شده است و زیر آن را امضا کردهایم و این افتخاری است برای ما.حجت الاسلام رازینی دلیل ناامنی در عراق و افغانستان و سوریه را در نداشتن «دادگاه انقلاب» و «امام» و عدم به کارگیری حکم اعدام گسترده میداند:«علت ناامنی امروز افغانستان، عراق و سوریه این است که آنجا امام ندارند، دادگاه انقلاب ندارند؛ اگر امام و دادگاه انقلاب داشتند، عراق وقتی صدام سقوط کرد در دو هفته امن میشد.
در مورد نقاشی معروف هفتسین و یا تحویل سال نو باید گفت که تابلو معروف هفت سین اثر کمال الملک نیست بلکه اثر آقای حسین شیخ (معروف به حسین احیا)از آخرین شاگردان کمال الملک است.حسین شیخ در سال 1289 متولد شد. او از کودکی بهخاطر استعداد و علاقهای که به هنر داشت، به مدرسهی صنایع مستظرفه وارد شد و کارش را زیر نظر کمالالملک در رشتهی نقاشی آغاز کرد. او را جزو آخرین شاگردان کمالالملک میدانند.تابلوهای «هفتسین»، «سقاباشی» و «بیمار و طبیب» مهمترین آثار این هنرمند بهشمار میروند.حسینخان شیخ معلمی متواضع، کمحرف، اهل صمیمیت و دوستی بود. خوب لباس میپوشید و اهل هیچ تفاخر و تکبری هم نبود. در کار تدریس موشکاف و مسوول بود. سر کار دقیقهای وقت کلاس را به هدر نمیداد. گرم کار تعلیم بود.حسی خان شیخ تقریبا جور تابلوهایی که به کمالالملک سفارش میدادند و اغلب هم از سوی رجال و اشراف بود، میکشید. یعنی کمالالملک چون حوصله و رغبت نقاشی را نداشت و در ضمن میدانست حسینخان در پرتره ساختن ماهر است، او را مأمور کشیدن سفارشها میکرد. حسینخان هم الحق با استادی کار را تمام میکرد. به احترام کمالالملک هم هیچوقت زیر تابلوها امضای خودش را نمیگذاشت. هیچگاه از قبول این سفارشها شانه خالی نمیکرد و گلهای هم نداشت، چون بسیار برای کمالالملک احترام قائل بود.حسینخان در آن زمان که کمتر کسی قادر بود دوربین عکاسی داشته باشد، هم دوربین داشت و هم مسلط به فن عکاسی بود.کمالالملک هم حسینخان را بسیار دوست میداشت. از اینکه میدید جوانترین شاگردش معلم مدرسه است، به او محبت بسیار میکرد، چون میدانست جوان است و سزاوار محبت و رعایت بیشتر، توجهش به او بیشتر از دیگر معلمها بود. او در سال ۱۳۷۰ در تصادف رانندگی درگذشت
پیامبر اسلام بعد از فتح مکه به صراحت دستور قتل ۱۰ نفر را صادر کردندرسول الله از طریق أذاخر (به مکه) وارد شد و جنگیدن را ممنوع کرد. او دستور قتل شش مرد و چهار زن را صادر کرد، این افراد (1) عكرمة بن أبي جهل (2) وهبار بن الأسود (3) وعبد الله بن سعد بن أبي سرح (4) ومقيس بن صبابة الليثي (5) والحويرث بن نقيذ (6) وعبد الله بن هلال بن خطل الأدرمي (7) وهند بنت عتبة (8) وسارة مولاة (برده آزاد شده) عمرو بن هشام (9) وفرتنا و (10) وقريبةطبقات الکبری جلد ۲ صفحه ۱۶۸جرم تعدادی از کسانی که پیامبر اسلام پس از فتح مکه دستور قتل آنها را داد به شرح زیر است - عبدالله ابن سعد بن ابی سرح او از کاتبان وحی بود. وقتی که سرح وحی ها را مینوشت بسیار پیش می آمد که به محمد پیشنهاد هایی را برای بهبود آیه ها و نگارش آنها به میداد، محمد اغلب اوقات آنها را تایید میکرد و به سرح اجازه میداد که این جملات تغییر یافته را بجای آن چیزهایی که او دیکته کرده بود ثبت کند. سرانجام ابی سرح در مورد آيهْ « فتبارك الله احسن الخالقين » ( سورهْ مؤمنون – آيهْ 14 ) با پيغمبر اختلاف پيدا كرد ؛او معتقد بود كه : ” اين آيهْ را من سروده ام و محمد آنرا از من دزديده است ”. – ( آيهْ 93 – سورهْ انعام اشاره به همين ماجرا است )بر طبق گزارش واقدى ابی سرح مىگفت: «من هر چه مىخواستم مىنوشتم و آنچه را كه مىنوشتم به من وحى مىشد. همان گونه كه به محمدوحى مىشدابي سرح مرتد شد و اسلام را ترک کرد و به مکه رفت زیرا دریافت که آنچه محمد میگوید نمیتواند از طرف خدا باشد.- عبد الله بن خطل: او مردى از قبیله تیم بن غالب بود که پیش از آن مسلمان شده بود و رسول خدا صلى الله علیه و آله او را به همراه مردى از انصار براى جمع آورى صدقات و زکات به جایی فرستاد. و در یکى از منازل به غلامش که مسلمان بود دستور داد بزغالهای را بکشد و براى او غذائى طبخ کند، سپس خوابید، و چون از خواب برخاست دید غلام دستور او را انجام نداده و غذا طبخ نکرده است، از این رو خشمگین شده و آن غلام را بقتل رسانید، سپس مرتد شده بحال شرک و بت پرستى باز گشت. او در حالی که به پرده کعبه آویخته شده بود توسط مسلمانان کشته شد- دو کنیز آوازه خوان عبد الله بن خطل : (نکته قابل توجه آن که در زمان قدیم شعر و مجالس شعر و شاعری کار رسانههای تبلیغاتی امروزی را میکرد. و گاه یک شعر سالیان سال بر روی زبانها میگشت). کار این دو کنیز سرودن شعر در مذمت پیامبر خدا بود. و یکى از آنها نامش فرتنا و دیگری قریبه بود، پیغمبر اسلام دستور داد آن دو را هر کجا یافتند بقتل برسانند.- حویرث بن نقیذ: وی از آزار دهندگان رسول خدا صلى الله علیه و آله را در مکه بود، همچنین وی پس از هجرت پیامبر به مدینه، به قصد تهدید و آزار خانواده پیامبر به دنبال دختران رسول خدا فاطمه و ام کلثوم حرکت کرد. اما تنها موفق شد شتر آنها را رم دهد و شتر دختران حضرت را به زمین کوبید- مقیس بن حبابة (یا صبابة): که مردى از انصار برادرش را اشتباها کشته بود او نیز آن مرد مسلمانِ انصارى را کشت و بسوى مکه فرار کرد و بحال شرک برگشت- عکرمة بن أبى جهل: وی پسر ابوجهل یکی از بزرگترین دشمنان رسول خدا و اسلام بود. که در این زمینه همکار پدر بود. عکرمة پس از فتح مکه بسوى یمن فرار کرد- -ساره کنیز عَمرو بن هِشام: وی پیش از حرکت سپاه اسلام برای مشرکان جاسوسی کرده بود. او در روز فتح مکه کشته شد.
من فکر میکنم که فردوسی به عمد از سرنوشت زال و رودابه در شاهنامه سخنی به میان نمیآورد و این کنایه از این است که آنها همواره در جامعه ایران زنده هستند و رستمهای دیگری در آینده در ایران متولد خواهد شد. مسئله که معمولا به ان اشارهای نمیشود که در واقع زال رستم را به کشتن میدهد به رستم چنین گفت زال ای پسرترا بیش گریم به درد جگرکه ایدون شنیدم ز دانای چینز اخترشناسان ایران زمینکه هرکس که او خون اسفندیاربریزد سرآید برو روزگاربدین گیتیش شوربختی بودوگر بگذرد رنج و سختی بودهمانطور که پدر اسفندیار گشتاسب هم پسر خود یعنی اسفندیار را به جنگ رستم میفرستد در حالی که طالع بینان(جاماسب) به او گفته بودند که اسفندیار در جنگ با رستم کشته میشود.بخواند آن زمان شاه جاماسپ راهمان فال گویان لهراسپ راورا در جهان هوش بر دست کیستکزان درد ما را بباید گریستبدو گفت جاماسپ کای شهریارتواین روز را خوار مایه مدارورا هوش در زاولستان بودبه دست تهم پور دستان بودتراژدی واقعی رستم اسفندیار در اینجاست که هر دو پدر میدانند که پسر کشته میشود ولی او را به جنگ میفرستند. رستم در جنگ با اسفندیار در روز اول به شدت زخمی میشود به طوریکه که امکان مرگ او میرفت.رستم تصمیم به فرار میگیرد ولی زال که میداند تنها کسی که میتواند جلوی اسفندیار را بگیرد رستم است و اگر رستم فرار کند تمام ثروت و قدرت خود را از دست میدهد از رستم میخواهد که به نزد سیمرغ بروند.چه اندیشم اکنون جزین نیست رایکه فردا بگردانم از رخش پایبه جایی شوم کو نیاید نشانبه زابلستان گر کند سرفشانسرانجام ازان کار سیر آید اواگرچه ز بد سیر دیر آید اوبدو گفت زال ای پسر گوش دارسخن چون به یاد آوری هوش دارهمه کارهای جهان را در استمگر مرگ کانرا دری دیگر استیکی چاره دانم من این را گزینکه سیمرغ را یار خوانم برینگر او باشدم زین سخن رهنمایبماند به ما کشور و بوم و جای. سیمرغ رستم را از نقطه ضعف اسفندیار که چشمهای اوست آگاه می کند . رستم تصمیم میگیرد که به جای فرار، در روز دوم به جنگ اسفندیار برود.رستم با پرتاب تیر گز به چشمهای اسفندیار او را میکشد .تهمتن گز اندر کمان راند زودبران سان که سیمرغ فرموده بودبزد تیر بر چشم اسفندیارسیه شد جهان پیش آن نامدارخم آورد بالای سرو سهیازو دور شد دانش و فرهینگون شد سر شاه یزدانپرستبیفتاد چاچی کمانش ز دستگرفته بش و یال اسپ سیاهز خون لعل شد خاک آوردگاهولی خود نیز به زودی بعد از کشتن اسفندیار به دست برادر خود شغاد کشته میشود. رستم با آخرین توان خود و در حالی که به شدت زخمیست برادرش شغاد را با تیر به درختی که پشت او پنهان شده بود میدوزد.چو با خستگی چشمها برگشادبدید آن بداندیش روی شغادبدانست کان چاره و راه اوستشغاد فریبنده بدخواه اوستچو رستم چنان دید بفراخت دستچنان خسته از تیر بگشاد شستدرخت و برادر به هم بر بدوخت به هنگام رفتن دلش بر فروختشغاد از پس زخم او آه کرد تهمتن بر او درد کوتاه کرد
گرچه ایرانیان در سالهای اخیر ماه اسفند را با کودتای رضا شاه در سال ۱۲۹۹ و سپس ملی شدن صنعت نفت در روز ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ میشناسند، ولی به نظر نگارنده در ماه اسفند واقعه بسیار مهمتری رخ داده است: کودتا بر علیه خسرو پرویز در سال ۶۲۸ میلادی. ساسانیان در کل ۴۲۷ سال حکومت کردند و گرچه نام و تعداد پادشاهان ساسانی مورد اختلاف مورخان است، تا زمان خسرو پرویز (حدود ۴۰۰ سال) تنها ۲۲ پادشاه حکومت کرده بودند؛ ولی در مدت ۴ سال پس از اعدام خسرو پرویز حداقل ۷ پادشاه و ملکه حکومت کردند، امری که موجب ضعف شدید سلسله ساسانی و سقوط آنان به دست اعراب مسلمان شد و اثرات آن پس از ۱۴۰۰ سال همچنان نمایان است.
اما سوال تاریخی همچنان پابرجا است: اگر جنگهای ایران و روم در اوایل قرن هفتم میلادی فرجامی بهتر از کودتای ۲۵ فوریه ۶۲۸ پیدا کرده بودند، اگر زودتر خاتمه یافته بودند، یا اگر چیدمانی متفاوت میان تیسفون و قسطنطنیه آرایش سیاسی منطقه را تغییر داده بود، آیا امکان داشت که لشکرکشی خلفای راشدین با مقاومت دو امپراتوری جهان کهن، به جزیرهالعرب محدود بماند و گسترش پیدا نکند؟ شیرویه جوان که در آن شب دست به آن کودتای خونین زد، بیشک از عواقب پیشبینینشده تصمیمهایش بیخبر بود.
استالین از تاریخ ۳ آوریل ۱۹۲۲ تا ۵ مارس ۱۹۵۳ رهبر حزب کمونیست شوروی بود و تا آخر عمرش جامعه بزرگ شوروی را در زیر پنجه آهنین خود نگه داشت.پاکسازی بزرگ نامی است که به تصفیه خونین حزب کمونیست شوروی و سرکوب سیاسی و دستگیریهای وسیع در اتحاد شوروی در اواخر دهه ۱۹۳۰ میلادی اطلاق میشود.یکی از دلایل قدرتگیری استالین این واقعیت بود که وصیتنامه لنین را منتشر نکردند. در این وصیتنامه لنین به ضعفها و قدرتهای استالین و تروتسکی و سایرین پرداخته بود و پیشنهاد کرده بود که پس از او، گروهی کوچک به رهبری حزب گماشته شوند.یکی از جنبههای مهم قدرتگیری استالین شیوهای بود که او بین رقبایش اختلاف ایجاد میکرد. او ابتدا با زیوونیف و کامنف اتحادی علیه تروتسکی تشکیل داد. وقتی تروتسکی کنار زده شد، استالین با بوخارین و رایکوف علیه زیوونیف و کامنف متحد شد.رایکوف در پانزدهمین کنگره حزب کمونیست شوروی که در سال ۱۹۲۷ برگزار شد، برای اینکه از شر بدگمانیهای ذاتی استالین رها شود و خودش را در دل او جا دهد و مرید او باشد، به صورت نمادین جارویی را بر داشت و به دست استالین رهبر شوروی داد و گفت «من این جارو را به رفیق استالین میدهم که با آن همه مخالفین خود و دشمنان حزب را جارو کند و بروبد»استالین وقتی میلیونها نفر از مخالفین خود و انقلابیون سابق را کشت، سرانجام به سراغ الکسی رایکوف رفت و او را در دادگاههای نمایشی مسکو محاکمه و اعدام کرد. این بود سرنوشت شومی یک انقلابی با سابقهای که علیه دیکتاتوری تزارها مبارزه کرد اما نهایتا خودش ابزار استبدادی بیرحمتر شد.استالین که از نوعی جنون بدگمانی رنج میبرد، مدام در حال کشف توطئههای عجیب و خنثی کردن آنها به شیوه خود بود.تمام اعضای هیئت سیاسی حزب کمونیست محاکمه شدند، غیر از دو نفر: تروتسکی و استالین. تروتسکی از شوروی فرار کرد و استالین خود مشغول محاکمه دیگران بود.طبق آمار رسمی که در زمان گورباچف منتشر شد: در ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ بین ۴ و نیم تا ۵ و نیم میلیون نفر دستگیر شدند. بین ۸۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر به اعدام محکوم شدند. در اواخر دهه ۱۹۴۰ میان ۵ و نیم تا ۶ و نیم میلیون نفر در مجمع الجزایر گولاگ زندانی بودند. تنها یک دهم افرادی که به اردوگاهها فرستاده شدند، از سرما و گرسنگی جان سالم به در بردند.در دوران جنگ سرد(به ویژه دهه ۱۹۵۰) برخی از کشورهای اروپای شرقی(مجارستان و چکسلواکی و بلغارستان) الگوی دادگاههای نمایشی استالین را تکرار کردند.دوران تصفیه مختص به مقامات حزبی نبود و بسیاری به جرم «فعالیت ضد شوروی» و به عنوان «دشمن خلق» دستگیر و محاکمه می شدند
استالین به عنوان صدر دفتر سیاسی در اواسط دهه ۳۰ با «تصفیه کبیر» در حزب تقریبا تمام قدرت را در دست خود گرفت. او این کار را به عنوان تلاش برای اخراج اپورتونیستها و ضدانقلابیون توجیه میکرد. قربانیان تصفیه معمولا از حزب اخراج میشدند اما مجازاتهای بیشتری از اردوگاههای کار اجباری و گولاگ تا محاکمه توسط ان.ک.و.د و اعدام انتظار بسیاری را میکشید.محاکمههای اصلی که به ریاست آندره ویشینسکی برگزار میشد، به «محاکمههای مسکو» معروف شدند، اما محاکمههای مشابهی در تمام کشور برگزار شد.به دستور استالین ۶۶ نفر از چهرههای برجسته حزب و فعالان «صدر انقلاب» که برخی از آنها حتی معروفیت جهانی داشتند، در سه دادگاه «علنی» محاکمه شدند.دادگاه اول:از ۱۹ تا ۲۴ اوت ۱۹۳۶ شانزده نفر از اعضای برجسته رهبری حزب کمونیست از جمله زینوویف و کامنف یاران نزدیک لنین محاکمه شدند. همه متهمان اعدام شدند.دادگاه دوم:از ۲۳ تا ۳۰ ژانویه ۱۹۳۷ هفده نفر از مقامات حزبی محاکمه شدند. ۱۳ نفر تیرباران (مانند پیاتاکوف) و ۴ نفر( مانند کارل رادک که البته دو سال بعد در زندان بطرز مشکوکی در گذشت) به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند.دادگاه سوم:از دوم تا ۱۳ مارس ۱۹۳۸ گروهی ۲۱ نفره از سران بلشویک محاکمه شدند. بیشتر آنها از وزیران سابق دولت بودند. در میان آنها کمونیستهایی نامدار مانند بوخارین(رییس سابق کمینترن) و ریکوف(نخست وزیر قبلی) قرار داشتند. همه متهمان اعدام شدند.به موازات این سه دادگاه، یک دادگاه نظامی در ژوئن ۱۹۳۷ ژنرال میخائیل توخاچفسکی و یازده نفر از فرماندهان ارتش سرخ را به محاکمه کشید، که خبر آن در رسانهها انتشار یافت. به دنبال آن سه چهارم فرماندهی ارتش سرخ «تصفیه» شد. همین امر یکی از عوامل شکست ارتش شوروی در ابتدای حمله آلمان به شوروی بود. وقتی نیروهای آلمان به حوالی مسکو رسیدند استالین که دید اوضاع خیلی خراب است مجبور شد بسیاری از فرماندهان تصفیه شده را به ارتش برگرداند و آن فرماندهان نیز با توجه تخصص نظامی خود موفق به عقب راندن ارتش آلمان شدند.اتهام اصلی متهمان نظامی عبارت بود از همکاری با تروتسکی و عناصر دستراستی که گفته میشد تلاش میکنند با حمایت کشورهای سرمایهداری(آلمان یا انگلستان یا ژاپن) نظام سوسیالیستی شوروی را سرنگون کنند. آمار تاریخی میگوید تعداد افسرانی که به دستور استالین کشته شدند، بیش از افسرانی است که در جنگ جهانی دوم در جبهههای جنگ جهانی دوم جان دادند.هنوز هم روش شکنجههایی که برای گرفتن اعتراف به کار رفته بود، کاملا روشن نشده است. اما برخی فشارها و شکنجهها همچون بیخوابیهای چندروزه، شکنجههای جسمی مداوم و طاقتشکن به گونهای که زندانی نمیرد اما روزی هزار بار مرگ خود را آرزو کند؛ تا شکنجههای روانی، انزوای مطلق، بازجوییهای ناگهانی و طولانی و… مرسوم بودند.با فشارها و تحقیرهای دایمی، شخصیت زندانی در هم میشکند. روحیه انسانی و اخلاقیاش درهم میریزد. رفتهرفته حساسیت و هشیاری ذهنی خود را از دست میدهد به طوری که شاید حافظه او فلج میشود. زیر دست ماموران چنان احساس ضعف و حقارت میکند، که همه چیز، از جمله مقاومت، برای او بیمعنا میشود. اعترافات بوخارین را شخص استالین تدوین کرده بود. وقتی او در دادگاه از خواندن بخشی از متن سرباز زد، روند بازرسی متوقف شد و بوخارین به سلول برگشت. در دادگاه بعدی بوخارین سر به راه شده بود.یکی از شیوههای دیگر فشار بر متهمان با استفاده از روابط خانوادگی و عاطفی بود. زینوویف و کامنف به برخی خطاهای سیاسی «اعتراف» کرده بودند، اما زیر بار اتهام «خیانت» نمیرفتند. استالین از طرف هیئت سیاسی حزب به آنها قول داد که اگر اعتراف کنند، آزاد میشوند و بستگان آنها نیز در امان خواهند ماند. پس از صدور رای دادگاه نه تنها هر دو به قتل رسیدند، بلکه بیشتر خویشاوندان آنها نیز دستگیر و اعدام شدند
استالین با تصفیههای بیرحمانه و خونین، که حدود یک و نیم میلیون نفر قربانی گرفت، یکی از مخوفترین وقایع جهان است. در جهنمی که استالین بر پا کرده بود هر کسی ناچار بود وفاداری خود را به حکومت ثابت کند، و راه آن لو دادن عدهای از «دشمنان خلق» بود. اگر کسی دستگیر میشد، خویشان و دوستان باید از او بیزاری نشان میدادند، و گرنه خود به خطر دستگیری میافتادند.در اواخر تصفیه دفتر سیاسی، استالین رییس وقت سازمان امنیت( نیکولای یژوف) را برکنار و بعدها اعدام کرد. بعضی تاریخدانان معتقدند که این عمل از سوی استالین برای پاک کردن جرم از نام خود بوده است.استالین، به خصوص در زمان جنگ جهانی دوم، دست به تبعیدهای جمعی بزرگی زد که نقشه قومی اتحاد شوروی را عوض کردند.بیش از یک و نیم میلیون نفر به سیبری و جمهوریهای آسیای مرکزی تبعید شدند. دلایل تبعید جداییطلبی، مقاومت در مقابل دولت شوروی و همکاری با آلمانیهای اشغالگر عنوان میشدند.در روز ۵ مارس سال ۱۹۵۳ میلادی ژوزف استالین، در نزدیکی مسکو درگذشت. بر اساس برخی روایات تاریخی استالین ۳ یا ۴ روز زودتر از این تاریخ مرده بود، اما مقامات وقت که بر سر جانشینی او اختلاف داشتند ترجیح دادند خبر مرگ این نماد کیش شخصیتپرستی را دیرتر اعلام کنند.شب ۲۴ فوریه سال ۱۹۵۶ میلادی، نمایندگان و شرکتکنندگان کنگره بیستم حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی بعد از چند روز بحثهای عادی و کسلکننده آماده ترک سالن بودند. روزنامهنگاران و شرکتکنندگان خارجی قبلا از سالن خارج شده بودند، اما نیکیتا خروشچف، دبیر کل حزب کمونیست شوروی از نمایندگان خواست دوباره بنشینند.سپس نیکیتا خروشچف مدت ۴ ساعت یک گزارش محرمانه را برای آنها خواند و به آنها تاکید کرد، مطلقا حتی بخش کوچکی از این گزارش نباید به خارج درز کند.خروشچف در مقابل نمایندگان بهتزده سلف خود جوزف استالین را به جنایات وحشتناکی متهم کرد که همگی حقیقت داشتند. او فاش کرد: «کمیسیون ویژهای با مراجعه به اسناد فراوان آرشیوهای سری به این نتیجه رسیده است که افراد بیگناه بیشماری در کشور ما به قتل رسیدهاند. روشن شده است بسیاری از اعضای حزب و دولت که در سالهای ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ دشمن خوانده شدند، هرگز دشمن و خائن و جاسوس نبودند، بلکه کمونیستهای شریف و صادقی بودند. آنها زیر شکنجههای وحشیانه گناهان سنگینی را به گردن گرفتند.» این متن به طور کامل منتشر نشد.با وجود تمام تدابیر احتیاطی حکومت وقت شوروی، روزنامه نیویورک تایمز از روز ۱۶ مارس سال ۱۹۵۶ میلادی بخشهایی از این گزارش محرمانه را منتشر کرد.این گزارش عمدا توسط سیا در اختیار نیویورک تایمز قرارداده شده بود. با انتشار این گزارش افکار عمومی مردم و کمونیستهای سراسر جهان ۳ سال بعد از مرگ استالین با واقعیت خونبار حکومت استالینی آشنا شدند.در ژانویه ۱۹۸۹ روزنامه رسمی پراودا اطلاع داد که همراه با تحولات شوروی از بیش از ۲۵ هزار نفر که در دوران استالین تیرباران شدهاند، اعاده حیثیت شده است. تنها در همین سال بود که متن سخنرانی خروشچف به طور کامل به چاپ رسید.شخص استالین در معرض شخصیتزدایی قرار گرفت، نام او از کتب درسی حذف شد، استالینگراد دوباره ولگاگراد نامیده شد و جسد استالین در سال ۱۹۶۱ از کنار مقبره ولادیمیر لنین برداشته شد و در زیر دیوار کرملین بدون هیچ مراسم و تشریفاتی دفن شد.
.حاج آقا نجفی روحانی معروف دوره قاجار که یکی از ثروتمندترین مردان آن زمان بود و ثروتش به کرورها میرسید، چندین سال بود که مالیات دیوانی خود را نپرداخته بود.میرزا اسدالله خان وزیر مالیه وقت، روزی آقا نجفی را برای تصفیه حساب مالیاتی به خانه خود دعوت نمود.آقا نجفی با جمعی از طلاب و علما به منزل او رفتند. وزیر به استقبال آنان رفت و دست آقا نجفی را بوسید و با احترام هر چه تمامتر او را در صدر تالار نشانید.پیشخدمت چای و شیرینی به حضور آقا آورد ولی آقا از خوردن امتناع کرد و با بیشرمی گفت «مردم بعضی صحبتها در اطراف عقیده دینی وزیر میکنند!»معنی این حرف این بود که چون وزیر متهم به بیدینی و لامذهبی است، رعایت حدود شرع به من اجازه نمیدهد که چیزی در خانه او بخورم!حرف آقا نجفی که ممکن بود به قیمت جان آن وزیر بدبخت تمام شود، چون صاعقه بر سر آن مرد بیچاره فرود آمد.وزیر که جان و آبروی خود را بر باد رفته میپنداشت، ناچار برای نجات از این مهلکه مخوف با تنی لرزان و رنگپریده، قلمدان و کاغذ خواست و سطری بدین مضمون روی کاغذ نوشت و تقدیم آقا کرد: «حضرت آیت الله آقا نجفی اصفهانی، تا این تاریخ کلیه بدهی مالیاتی املاک و مستغلات خود را به اینجانب پرداختهاند و دیگر از این بابت حسابی با دیوان اعلی ندارند.»آقا پس از خواندن کاغذ مذکور، خندهای کرد و دست به طرف شیرینی دراز نمود و گفت البته آنها حرف مردمِ بیاطلاع است، من جناب وزیر را از هر مسلمانی مسلمانتر میدانم و در علاقهمندی ایشان به اصول دین مبین کمترین تردیدی ندارم! سپس آقا نجفی روی میزبان را که تا ساعتی پیش نجس میدانست، بوسید و با کمال کامیابی به منزل خود مراجعت نمود
ابوالقاسم آزادمراغه اى فرزند ميرزا عبدالمحمد ثقهًْالاسلام در دى ماه 1261ش در مراغه متولد شد. پس از پايان تحصيلات ابتدائى و متوسطه در مراغه در سن هفده سالگى از سوى پدر راهى نجف شد تا به كسوت روحانيت درآيد.اما به رغم ميل پدر از روحانيت كناره گرفت، به تهران رفت و به آموزگارى و فراگيرى زبان فرانسه مشغول شد. آزادمراغه اى دوسال در تهران بود و سپس براى فراگرفتن علوم جديد راهى اروپا شد.او در اروپا زبان فرانسه و انگلیسی را آموخت و همزمان با روزنامه «حبلالمتین» همکاری کرد.ابوالقاسم مراغهای از کسانی بود که به تغییر خط فارسی فکر کرده بود و خواستار نوشتن به خطی غیر از الفبای عربی بود. او از نخستین کسانی بود که تقویم «جلالی» که توسط «خیام» طراحی شده و ایرانی است را جایگزین تقویم عربی کرد.ابوالقاسم خان که در بازگشت به ایران، به هشت زبان زنده جهان و خطوط باستانی مسلط بود، در «وزارت معارف» به عنوان معلم زبان استخدام شد. در همین جا بود که با خانواده میرزا حسن رشدیه آشنا شد و با وجود تفاوت 20 ساله سنی، با شهناز دختر رشدیه ازدواج کرد.این ازدواج زمینه بیش تر فعالیت را برای شهناز به وجود آورد. او در سال ۱۲۹۹ به همراهی ابوالقاسم خان آزاد مراغه ای تصمیم گرفت روزنامه نامه زنان را منتشر کند؛ روزنامهای مترقی و بیپروا در زمان خود که جامعه مردسالارانه را به نقد میکشید.بالای لوگوی نامه زنان نوشته شده بود:«زنان نخستین معلم مردان هستند.»در پایین لوگو هم درج شده بود:«این روزنامه برای بیداری و رستگاری زنان بیچاره و ستمکش ایرانی است.»سرمقاله اصلی روزنامه به قلم خود شهناز آزاد بود که در زمان انتشار آن تنها ۱۹ سال داشت. او در نخستین شماره نامه زنان، در مقاله بسیار تندی نوشت:«چه چیز است که نمیگذارد و مانع میگردد از این که با دیده بینایی خود ببینیم، با گوش شنوای خود بشنویم و با پای سالم خود در شاهراه ترقی قدم زنیم؟ آن عبارت است از حجاب، موهومات و قیدهای کهنهپرستی.» شهناز رشدیه ( آزاد) سپس چنین می نویسدآیا در تهران صد نفر مرد نیست که هر یکی هزار تومان، یعنی خرج عیاشی یک یا چند شب خود را برای زنده کردن این ملت مرده نثار نماید تا آن صرف مخارج مقدماتی چند مدرسه برای نسوان بشود؟
در دو شمارهٔ اول «نامهٔ بانوان» شعر «کفن سیاه» از میرزاده عشقی وبحث های مجلس سوریه راجع به حق رای زنان و مبارزه با حجاب منتشر شده و در مقالات آن سعی شده کاملا از استفاده از کلمات عربی و ترکی اجتناب کند و طرفدار پاکسازی زبان فارسی از عبارات خارجی بود. در اولین شمارهٔ این نشریه، ضمیمهای یکصفحهای منتشر شد که لغتنامهای به نام فرهنگ آزاد را معرفی میکرد و ابوالقاسم آزاد مراغهای همسر شهناز آزاد این فرهنگ را تدوین و جمعآوری کرده است.در ۱۳۰۲ خورشیدی ابوالقاسم آزاد مراغهای به همراه همسرش، شهناز رشدیه، “مجمع کشف حجاب” را بنیان گذاشتند. این مجمع، اگرچه با استقبال روبهرو شد و از سههزار عضو داشت، دولت حکم به تعطیل آن داد. آزاد مراغهای نیز بازداشت و سپس تبعید شد.آزاد مراغهای به احتمال نخستین فردیست در ایران که در نفی حجاب کتاب نوشته است. او سالی پس از مشروطیت سفر آغاز میکند، مدتی در ترکیه به سر میبرد، به روسیه میرود و از آنجا سفر خویش را به اروپا ادامه میدهد. پس از آن به هند بازمیگردد، به مصر و حجاز مسافرت میکند، چندین زبان میآموزد و در هند نخستین فرهنگ انگلیسی به فارسی را منتشر میکند. در همین سال کتابی نیز در “رفع حجاب” با عنوان “دلایل لزوم و وجوب رفع حجاب” مینویسد و چون مطمئن است اجازه نشر نخواهد گرفت، آن را در صد نسخه چاپ و در اختیار “بعضی علما و رجال و روشنفکر” قرار میدهد.او در سال ۱۳۰۶ در تبعیدگاه خویش، مراغه، در لزوم کشف حجاب کتابچهای آماده میکند که در سفر رضاشاه به آذربایجان، آن را به وسیله تیمورتاش با مقدمه و عریضهای برای شاه میفرستد. تیمورتاش که خود مخالف چادر و حجاب بود، با خواندن آن، رضاشاه را متوجه اهمیت این نوشته میکند. رضاشاه پس از خواندن، آزاد مراغهای را به دربار فرامیخواند و در موافقت با نوشته او میگوید که در این زمینه اقدام خواهد کرد.آزادمراغه اى بعدها جمعيتى به نام گروه طرفداران الفباى آسان را در تهران و شهرستانها تشكيل داد و خود نيز دبير اين گروه شد. او براى جلب نظر نمايندگان مجلس دوره چهاردهم كتابى تحت عنوان الفباى آسان تأليف كرد تا شايد خط پيشنهادى وى مورد بررسى قرار گيرد و در مجلس پانزدهم به عنوان يك طرح قانونى مطرح و تصویب شود. در اين كتاب به ذكر معايب خط فارسى پرداخت و خط پيشنهادى را يكى از عوامل پيشرفت معرفى كرد. شهناز با کمک همسرش کودکستان شهناز و دبستان ستاره را با سرمایه شخصی خودشان تاسیس کردند و دراین راه مجبور به فروش املاک شخصی خود در آذربایجان شدند.ابوالقاسم آزادمراغه اى در پنجم خرداد 1325 در حالى كه نه فرهنگش به چاپ رسيده و نه نسخه پيشنهادى وى در خصوص تغيير خط راه به جايى برده بود در تهران درگذشت. شهنازازاد در سال ۱۳۴۰ در ۶۰ سالگی در گذشت
ژاپن از حدود ۱۵۰ سال پیش وارد یک دورهای به نام دوره اصلاحات میجی شد. این اصلاحات در حدود پنجاه سال ژاپن را از کشوری عقب افتاده از نظر فنی تبدیل به یک قدرت جهانی با توان نقش آفرینی در جنگهای جهانی کرد.میجی اسم امپراتوری بود که این اصلاحات و تغییرات در دورهاش اتفاق افتاد. ولی اینطوری نبود که ایشان یک روز صبح از خواب بلند شود و بگوید اینک وقت اصلاحات است. این تغییرات در واقع از بیرون به ژاپن اعمال شد و عامل اصلی آن ایالات متحده آمریکا بود.حدود ۱۰ سال قبل از حضور ناوگان پری توی ساحل ژاپن، جنگ تریاک اتفاق افتاده بود. درهای چین برای تجارت و حضور غربیها در منطقه باز شده بود و این امر موجب میشد که رفت و آمد کشتیهای امریکایی در این منطقه زیاد باشد. که همین رفت و آمد هم نیازشان را به سوخت گیری بیشتر میکرد. یک خبرهایی هم منتشر شده بود که ژاپن معادن ذغال سنگ زیادی دارد و می توان از بنادر ژاپن برای سوخت گیری کشتیها استفاده کرد. یک موضوع دیگری هم بود که توجه امریکاییهارو به ژاپن جلب میکرد. از چند سال قبل امریکاییها برنامهی گستردهای برای صید نهنگ در اقیانوس آرام داشتند. چون روعن نهنگ تا قبل از اینکه استفاده از نفت باب بشه خیلی کالای مهمی بود. بارها کشتیهای آمریکایی که برای صید نهنگ به اقیانوس آرام میرفتند به دلیل شرایط جوی دراقیانوس آرام راه را گم میکردند و از اطراف ژاپن سر در می آوردند و یا به تور کشتیهای ژاپنی می خوردند که وسط آب بودند. ژاپنیها رفتار خوبی با این آمریکاییها نداشتند یعنی نه تنها هیچ کمکی به کشتیهای آمریکایی نمیکردند. گاهی هم امریکاییها را میگرفتند و درژاپن اسیرشان میکردند و یا حتی آنها را میکشتند. امریکا برای همین دنبال این هم بود که شرایط اقیانوس آرام را برای صیادهای نهنگش امن کند.جز این دو مورد امریکاییها میدانستند که درهای تجارت با ژاپن الان دو قرن است که تا حدود زیادی بسته است . ژاپنیها با هلندیها تجارت میکنند و در واقع درتجارت را به روی کاتولیکهای اسپانیایی و پرتغالی بستند و با مسیحیهای پروتستان در حد کمی رابطه را حفظ کردند. اصلا آشنایی ژاپنیها با بدمینتون و بیلیارد و گوجه فرنگی و شکلات از همین رابطهی محدود با هلندیها بود چون هلندیها در کشتار مسیحیهای کاتولیک به حکمرانان محلی ژاپن کمک رسانده بودند و در عوضش در تمام این سالها راه تجارت را با ژاپنیها باز نگه داشتند. برای همین هم امریکاییها فکر کردند که ما هم که پروتستان هستیم و احتمالا قادر به گسترش مسیحیت پروتستان در ژاپن خواهیم بود.
در این هنگام دولت آمریکا به متیوپری فرمانده نیروی دریایی آمریکا دستور داد که با کشتیهای جنگی عازم ژاپن شود و راههای آبی اقیانوس آرام را امن کند.متیو پری فرماندهی نیروی دریایی آمریکا بود که قبل از ژاپن توی جنگ افریقا برای جلوگیری از بردهداری و بعد هم توی جنگ مکزیک شرکت کرده بود. از طرف روسیه هم به او فرماندهی نیروی دریایی پیشنهاد شده بود که او نپذیرفته بود. توی امریکا هم به او لقب پدر ناوگان کشتیهای بخاری داده بودند. همین لقب ایشان هم بیارتباط با شروع ماجرای پیشرفت ژاپن نیست. چون امریکا از فناوری نیروی بخار برای کشتیهایش استفاده میکرد. کشتیهای ذغالی امریکا جایگزین کشتیهای بادبانی شده بودند و برای همین امریکا به زغال سنگ برای سوخت کشتیهایش نیاز داشت.جز ارتباط محدود با هلند، چین و کره، ژاپن عملا برای دو قرن درهای کشورش را به روی غرب بسته بود. به این دوه ساکوکو Sakoku یا دوره انزوای ژاپن میگویندکه دو قرن پیش از حضورمتیو پری بابیرون کردن کاتولیکها شروع شده بود. این دوران عملا هر رفت و آمدی به غرب ممنوع بود جز برای ۴۵ تا خانوادهای که تجارت با دنیای خارج را به آنها سپرده بودند . انقدر این ممنوعیت جدی بود که اگر صیادهای ژاپنی به قایقهای اروپایی کمک میکردند ملوانان تا مدتی باید توی حبس خانگی میماندند چون ممکن بود اطلاعاتی از دنیای غرب گرفته باشندو این اطلاعات رو بین مردم پخش کنند.حالا بعد از دویست و پنجاه سال که ژاپنیها اینطوری درهای کشورشان را بسته بودند، کشتیهای آمریکایی به ژاپن رسیدند و بدجوری ژاپنیها را ترساندند. هیبت کشتیهای بخار و از آن وحشتناک تر توپهای جنگی این کشتیها بود که خاک ژاپن رو نشانه گرفته بود. ژاپنیها از متیو پری خواستند کشتی های امریکایی را به ناکازاکی ببرد که انجا یک سری کشتی خارجی اجازه رفت و آمد دارند. متیو پری گفت همینجا در خلیج ادو (خلیج توکیو امروز) میمانم و با۷۳ تا توپ هم به سمت خاک ژاپن نشانه گرفت. چند تاتوپ هم شلیک کرد گفت البته به مناسبت روز استقلال امریکا شلیک میکنم ولی خب معلوم بود هدفش ترساندن ژاپنی ها است.
در این هنگام دولت آمریکا به متیوپری فرمانده نیروی دریایی آمریکا دستور داد که با کشتیهای جنگی عازم ژاپن شود و راههای آبی اقیانوس آرام را امن کند.متیو پری فرماندهی نیروی دریایی آمریکا بود که قبل از ژاپن توی جنگ افریقا برای جلوگیری از بردهداری و بعد هم توی جنگ مکزیک شرکت کرده بود. از طرف روسیه هم به او فرماندهی نیروی دریایی پیشنهاد شده بود که او نپذیرفته بود. توی امریکا هم به او لقب پدر ناوگان کشتیهای بخاری داده بودند. همین لقب ایشان هم بیارتباط با شروع ماجرای پیشرفت ژاپن نیست. چون امریکا از فناوری نیروی بخار برای کشتیهایش استفاده میکرد. کشتیهای ذغالی امریکا جایگزین کشتیهای بادبانی شده بودند و برای همین امریکا به زغال سنگ برای سوخت کشتیهایش نیاز داشت.جز ارتباط محدود با هلند، چین و کره، ژاپن عملا برای دو قرن درهای کشورش را به روی غرب بسته بود. به این دوه ساکوکو Sakoku یا دوره انزوای ژاپن میگویندکه دو قرن پیش از حضورمتیو پری بابیرون کردن کاتولیکها شروع شده بود. این دوران عملا هر رفت و آمدی به غرب ممنوع بود جز برای ۴۵ تا خانوادهای که تجارت با دنیای خارج را به آنها سپرده بودند . انقدر این ممنوعیت جدی بود که اگر صیادهای ژاپنی به قایقهای اروپایی کمک میکردند ملوانان تا مدتی باید توی حبس خانگی میماندند چون ممکن بود اطلاعاتی از دنیای غرب گرفته باشندو این اطلاعات رو بین مردم پخش کنند.حالا بعد از دویست و پنجاه سال که ژاپنیها اینطوری درهای کشورشان را بسته بودند، کشتیهای آمریکایی به ژاپن رسیدند و بدجوری ژاپنیها را ترساندند. هیبت کشتیهای بخار و از آن وحشتناک تر توپهای جنگی این کشتیها بود که خاک ژاپن رو نشانه گرفته بود. ژاپنیها از متیو پری خواستند کشتی های امریکایی را به ناکازاکی ببرد که انجا یک سری کشتی خارجی اجازه رفت و آمد دارند. متیو پری گفت همینجا در خلیج ادو (خلیج توکیو امروز) میمانم و با۷۳ تا توپ هم به سمت خاک ژاپن نشانه گرفت. چند تاتوپ هم شلیک کرد گفت البته به مناسبت روز استقلال امریکا شلیک میکنم ولی خب معلوم بود هدفش ترساندن ژاپنی ها است.
حالا این شوگان که داشت برای تجارت با آمریکا تصمیم می گرفت چه بود؟ سمتش و جایگاه آنها چه بود؟ اینان در واقع بالاترین ردهی ساموراییها بودند. از قرن ۱۲ قدرت توی ژاپن دست اینها افتاده بود و این شوگانها هم بودند که درهای ژاپن را به روی خارج بسته بودند زیرا که از نفوذ مسیحیت نگران بودند و و معتقد شده بودند که مسیحیت ارزشهای سامورایی و فرهنگ ژاپنی رو میبلعد مردم هم به سمت کاتولیکها گرایش پیدا کرده بودند و جایگاه آنان خیلی لرزان شده بود. بدین سبب مسیحی هارو بیرون کردند و امپراتورهم یک جایگاه فرمایشی پیدا کردو قدرت عملا دست شوگانها بود. اربابهای محلی حتی به شوگان خدمت میکردند نه به امپراتور. مقام امپراتور سرجاش بود و موروثی هم منتقل میشد اما اگر شوگان اراده میکرد با نیروی نظامی که در همه مکانهای امپراتوری داشت میتوانست امپراتور را خلع کند. به این دورهی شوگان سالاری ژاپن دورهی ToKugawa (توکوگاوا) هم میگویند. یعنی دورهای که شوگانها از خاندان توکوگاوا بودند. این زمان ژاپن تقریبا ۲۷۰ تا تیول بوده که هر کدامش یه ارباب یا Daimyo داشت. اربابها عملا زیر نظر شوگان در مناطق خود فرمانروایی میکردند.دراین شرایط نامهی متیو پری به دست شوگان می رسد.شش ماه از رفتن دریا سالارپری گذشت و انها کماکان مشغول شور و مشورت با هم بودند. سال بعد در ۱۳ فوریه ۱۸۵۴ متیو پری با ۱۰ تا کشتی جنگی و ۱۶۰۰ نفر باز میگردد. شوگانها که توان مقابله با آمریکا را در خود نمیدیدند مجبور به مذاکره با آمریکاییها شدند. در نهایت شوگانها موافقت کردند که چهارتا از بندرهای ژاپنی را برای تجارت به آمریکا اختصاص دهند و کشتیهای آمریکایی بتوانند به آنجا رفت و آمد کنند.بعد از آمریکاییها پای اروپاییها هم به ژاپن باز شد و آنها هم خواستار اجرای قراردادهای تجاری با ژاپن بودند.سیاست ژاپن در این هنگام این بود که تا میتواند مذاکرات را با کشورهای غربی کش بدهد تا سر از راز قدرت غربیها درآورد. اما مسئله این بود که در طول ۲۰۰ سال انزوای ژاپن فاصله این کشور با غربیها به حدی بود که با یک یا دو سال کش دادن مذاکرات این فاصله قابل پر شدن نبود.
در این هنگام پرسش اساسی در ژاپن این بود که ایا باید غربیها را همین الان بیرون کنیم و یا صبر کنیم تا به اندازه کافی قدرتمند شویم و سپس با غربیها درگیر شویم.در این هنگام گروهی از جوانان ژاپنی که از انعقاد قرارداد با غربیها عصبانی بودند و شوگانها را متهم میکردند که به غربیها امتیاز زیادی داده اند دست به قیام زدند و نام خود را شیشی Shishi (انسانی با اهداف والا) گذاشته بودند. آنها در سال۱۸۶۱ ابتدا نایب السلطنه و سپس یک تاجر انگلیسی را کشتند. این امر موجب شد که انگلستان بخشی از خاک ژاپن را گلوله باران کند. سپس شیشیها به یک کشتی جنگی آمریکا حمله کردند و در نتیجه آمریکا بندر ژاپنی هارا ویران کرد.این درگیریها به ژاپنیها نشان داد که آنها فعلاً قادر به جنگ با قدرتهای اروپایی و آمریکا نیستند.در این هنگام،با توجه به مشکلات به وجود آمده شوگانها تصمیم گرفتند که از قدرت کنارهگیری کنند و گروهی از مشاوران امپراطور قدرت را در دست گرفتند.کنارهگیری شوگان از قدرت زمانی اتفاق افتاد که Mutsuhito موتسوهیتو در سن ۱۶ سالگی بعد از مرگ پدرش امپراتور شده بود. این گروه مشاوران در واقع بخشی از ساموراییهای جنوب ژاپن بودند که از شوگانها ناراضی بودند زیرا که معتقد بودند آنها امتیازات زیادی به غربیها دادند و باید به نفع امپراطور وارد عمل شوند. بالاخره در سال ۱۸۶۸ امپراطور عملاً قدرت را به دست گرفت وامپراتوری موتسوهیتو تثبیت شد.این هیئت مشاوران متن سوگندنامهای را به امپراطور دادند که بسیار مهم است و در تاریخ ژاپن به نامchater oath معروف است و بعدها پایه قانون اساسی ژاپن شد. در این متن سیستم سلسله مراتبی در جامعه ژاپن برداشته شد و حقوق شهروندان برابر اعلام گردید. حق آزادی بیان به رسمیت شناخته شد و کلیه ژاپنیها موظف بودند که برای پیشرفت کشور قدم بردارند و هر جا که دانشی وجود دارد آن را یاد گرفته و به ژاپن منتقل کنند.
این هیئت مشاوران برنامهای به نامIwakura طراحی کردند و طی آن هیئتهایی از ژاپن به آمریکا و اروپا میرفتند و از پیشرفتهای کشورهای غربی الگوبرداری کرده و آنها را به ژاپن منتقل میکردند. آنها از سیستم آموزش کشورهای غربی، ارتش، سیستمهای مالی و بانکی کشورهای غربی الگوبرداری کرده و بدین طریق کشور ژاپن را قوی میکردند.بسیاری از افرادی که در این هئیت های بازدید کننده از کشورهای غربی شرکت داشتند بعدها به پستهای بالا در ژاپن مانند وزارت و یا ریاست دانشگاهها رسیدند وایدههای خود را در کشور ژاپن پیاده کردند. گرچه سیستم آموزشی ژاپن کاملاً غربی شده بود ولی هدف در پشت این سیستم آموزش ژاپنی بود.هدف در نظام آموزشی ژاپن تبدیل ژاپنیها به شهروندانی بود صادق و میهن دوست که خودشان را خدمتگزار امپراتور بدانند، یعنی«ذرهی غباری بیارزش برای فدا شدن برای وطن.» در ارتش ژاپن هم بدین گونه بود پیش از اصلاحات در دوران امپراتوری میجی ارتش ملی در ژاپن وجود نداشت. وقتی میخواستند ارتش ملی رو سر و سامان بدهند برای ناوگان جنگی دریایی از بریتانیا الگوبرداری کردند و برای ناوگان زمینی هم از آلمان الگوبرداری شد ولی ایدئولوژی پشت ارتش فداکاری برای ژاپن و اعتلای کشور بود. همین امر باعث شددر سال ۱۸۹۵ ژاپن کشورگشایی و استعمار راشروع بکند، جنگ اول و دوم با کره را راه بندازد، با روسیه در سال ۱۹۰۵ درگیر بشود، با چین بجنگد و موفقیتش مخصوصا در این جنگهای با روسیه و چین باعث شد ارتش ژاپن خودش رو کم کم به عنوان یک قدرت جهانی مطرح کند. در جنگ جهانی اول ژاپن پر قدرت به چین حمله کرد و بخش زیادی از خاک چین را تصرف کرد.و البته تغییرات نظامی با یک دوره سریع صنعتی شدن همراه بود. از کشتی سازی تا ذوب آهن و صنایع سنگین دیگر و بعد هم شبکه حمل و نقل ریلی و ارتباطات.اهمیت اصلاحات دوران میجی در این است که ژاپن مدرن متولد شد. این امر یکی از سریعترین نمونههای تغییرات اساسی است که در تاریخ دنیا روی داده است. ژاپن از کشوری منزوی با درهای بسته در کمتر از نیم قرن به یک قدرت بزرگ مبدل شد.تغییراتی که ژاپن تو این مدت کرد انقدر زیاد بود گاهی میگویند اصلاحات و بازسازی حق مطلب را ادا نمیکنه و این تغییرات را باید انقلاب نامید.دامنه اصلاحات میجی به حدی عمیق بود که آثارش به ژاپن هم محدود نماند بلکه بروی تایوان و کره و چین و فیلیپین و خیلی جاهای دیگر هم اثر گذاشت.
اما نوئل کانت فیلسوف آلمانی در خصوص روشنگری چنین می نویسدروشنگری همانا بدر آمدن انسان است، از حالت کودکی ای که گناهش به گردن خود اوست. کودکی یعنی ناتوانی از به کار گرفتن فهم خود، بدون راهنمایی دیگران، و اگر علت این کودکی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: «جسارت آن را داشته باش که فهم خود را به کار گیری.این که بخشی بدین بزرگی از انسانها، با آن که دیریست طبیعت آنان را به بلوغ طبیعی رسانده، باز به دلخواه تا دم مرگ کودک می مانند و دیگران چنین به سادگی خود را سرپرست ایشان می کنند، علتی جز کاهلی و بزدلی ندارد.اما آنچه از بنیاد ممنوع است، همانا توافق بر سر یک اساسنامه دینیِ پایدار است که هیچ کس، گیرم فقط برای دوره ای برابر با عمر یک انسان، نتواند آشکارا در آن تردیدی راه دهد.، وجه بنیادی روشنگری [یعنی] بدر آمدن انسانها از کودکیِ خود کرده شان را بیش از همه، در امور دینی دانستم؛ چرا که در زمینهٔ هنرها و علوم، فرمانروایان ما هیچ نفعی ندارند که نقش قیم فرودستانشان را بازی کنند، و نیز از آن رو که این کودکی [عدم خردورزی در امور دینی] نه تنها زیانبارترین که خوارکننده ترین کودکی ها نیز هست.ولتر»، فیلسوف بزرگ عصر روشنگری، در نمایشنامه ای، ادعای آگاهی از غیب را که عموماً توسط پیامبران مطرح می گردید و توسط روحانیون دامن زده می شد و مورد قبول عوام الناس قرار مےگرفت، شیادی ای دانسته که توسط اولین «شیاد»، در برخورد با اولین «اَبله» بروز و ظهور یافته است.دکّان این شیادی هنوز باز است؛ «نواندیشان دینی» نه تنها خبر از غیب، خواست و تمایلات امروزینِ الله می دهند، بلکه وارد خواب و رویای پیامبر اسلام شده اند ( مانند عبدالکریم سروش) و خود را مطلع از آن خوابهای هزار و چهار صد ساله می داند.این که جامعه ایران حکومتِ دینیِ «ولایت مطلقه فقیه» را تحمل می کنند و در امور دینی، روحانیونی را بعنوان مرجع تقلید می پذیرند و خود را قلاده به دست آنان محسوب کرده و با افتخار «مقلّد» می دانند، جز کاهلی، عافیت طلبی و منفعت طلبی چه می توان محسوب نمود.در جامعه کنونی ایران دینی متحجر، عقب افتاده، غیراخلاقی و تبعیض آمیز حاکم شده است که هیچکس اجازه تردید نسبت بدان را ندارد، مگر اینکه مرتد شده و انگاه مجازات اعدام در برابرش پدیدار شود و هیچ جمعیتی، با هر اکثریتی نیز اجازه تعطیل نمودن احکامش را ندارد. این دین، دینی است که به اندازه هزارو چهارصد سال بر گرده مردم تحمیل شده و تمام شئونات آنان را محاصره نموده و به عقب رانده است.سرپرستان و متولیان این دین، آنچنان رمهٔ مومنان را تهی مغز و بی خرد بار آورده اند که می اندیشند بدون این دینِ متحجر و عقب افتاده، زیستن ممکن نمی باشد. این جاست که نواندیش دینی ظهور می کند.نواندیشی دینی» یک تضادِ غیر قابل پوششی در خود دارد که ناتوان از رفع آن است.نواندیش دینی خود را «مسلمان» می داند، اما دست به تخریب جوهرِ اعتقادش می زند.نواندیشی دینی همان بر سر شاخه نشستن و بُن بریدن است.جوهر و ذات مسلمانی، «تسلیم» و «فرمانبرداری» از خداست؛ در هر حال و هر زمان و هر مکان، تسلیم امر خدا بودن است. خدایی که حیّ و حاضر و ناظر می پنداردش.اما «نواندیش دینی» که با تمسک و پذیرش احکام غیراخلاقی، غیر انسانی و غیر عقلایی خدایش، قافیه برایش تنگ مےآید، جوهر و ذات «مسلمانی» را واژگون و دگرگون نموده، خدا را برای خود فرمان پذیر و فرمان بردار نموده است.نواندیش دینی در عین حال که در مقام ادعا خود را فرمان پذیرِ الله می داند، در عمل از فرمان او سر باز زده و احکام خدا را تعطیل نموده و احکام خود را به جایش می نشاند.لابد توقع اش این است که الله در روز قیامت او را نه با احکام الهی، بلکه با احکام نواندیشی دینی مورد سنجش قرار داده و فرمان پذیر و فرمان بردارِ فرامین نواندیشی دینی باشد.نواندیش دینی معتقد است که فرامین خدایش بوی کهنگی و فساد می دهد، لذا بهتر است الله از جمع نواندیشان دینی فرمان برد و دستور پذیرد.آنهایی که می گویند، چرا ایران و ایرانی با داشتن منابع بيشمار زیرزمینی، این چنین در ادبار و بدبختی به سر می برد، باید بدانند، مشکل از منابع زیر زمینی نیست؛ مشکل از مردمِ بی خردی است که بر روی آن راه می روند.امیدوارم روزی ایرانیان به جای خواندن آیةالکرسی، چهارقُل،وان یکاد و هزاران آیه و ادعیه مهمل و مزخرف و بی فایده، کمی به فکر خواندن این متون و یادگیری خردورزی بیفتند تا بتوانیم راهِ بزرگی و سعادت در پیش گیریم.
پیامبر و امامان شیعی هیچ گونه ابایی از فحش دادن به مخالفان خود نداشتند که حتی نیروهای سنتی مذهبی هم به آن معترف هستند مانند حاج منصور ارضی مداح معروف حکومتی .ولی برخی از شیادانِ مذهبیِ فرار کرده از حکومتِ شیعی، به نام «نواندیش دینی»، سر برآورند و همانند همیشه آب تطهیر به این نوع رفتارها می ریزند و می گویند" این رفتارهای زشت و قبیح هیچ جایگاه اسلامی نداشته و امامان شیعه مبرا از این نوع رفتارهای مشمئزکننده اند"اما واقعیت چیست؟
سالهاست که همین شیعیان، حکومت اُمویان را مورد نکوهش قرار مےدهند، که این اُمویان از شجره ملعونه و خبیثه بوده اند که بر «علی بن ابےطالب» بر روی منابر لعن و نفرین کرده و تنها در زمان خلافت «عمر بن عبدالعزیز» بوده است که سنت لعن و نفرین بر علی نهی شده است.آیا این همه ی واقعیت است؟
«طبری» مورخ بزرگ جهان اسلام، ذیل وقایع بعد از جریان «حکمیت» مےآورد؛
▪و چنان شد که علی وقتی نماز صبح مےکرد در قنوت مےگفت: خدایا، معاویه و عمرو و ابوالأعور سُلمی و حبیب و عبدالرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید را لعنت کند؛ و چون این خبر به معاویه رسید، او نیز در قنوتِ نماز، علی و ابن عباس و اشتر و حسن و حسین را لعن مےکرد. (تاریخ طبری، جلد۶، ص۲۷۲)
و «ابن ابی الحدید»، شارح اعظم نهج البلاغه، از قول «نصر بن مزاحم» در کتاب «صفین» مےآورد؛
نصر گفت: پس علی علیه السلام بعد از پایان حکمیت هرگاه نماز صبح و مغرب را به جای مےآورد و از نماز فارغ مےشد و سلام نماز را به جای مےآورد، مےگفت: خداوندا، معاویه و عمرو و ابوموسی و حبیب بن مسلمه و عبدالرحمان بن خالد و ضحاک بن قیس و ولید بن عقبه را لعنت کن؛ و هنگامی که این خبر به معاویه رسید، او نیز هر گاه نماز مےخواند، علی و حسن و حسین و ابن عباس و قیس بن سعد بن عباده و اشتر را لعنت مےکرد.(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد۲، ص۲۴۷)
ابوموسی از مکه در نامه ای به علی علیه السلام نوشت؛ اما بعد، به من خبر رسیده است که مرا در نماز لعنت مےکنی و نادانان نیز آمین مےگویند، و من نیز همان را مےگویم که موسی علیه السلام گفت: پروردگارا، بدانچه مرا ارزانی داشته هرگز پشتیبان گناهکاران نمےباشم (شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد۲، ص۲۴۸)
از اینجای مطلب به علت فحشهای زشتی که ائمه شیعه و پیامبر اسلام به کار میبرنداز نقطه چین کردن و یا تغییردادن این کلمات زشت به کلمات مودبانه تر (تا حدی که به معنی آسیبی نزند) استفاده میشود . کلمات به کار برده شده به وسیله پیامبر اسلام و ائمه شیعه به حدی زشت است که قابل نوشتن و یا ترجمه نمیباشند.جای تاسف است که به اصطلاح روشنفکران دینی سعی می کنند ائمه شیعه و پیامبر اسلام را با این فرهنگ گفتاری الگوی بشریت معرفی میکنند. این به اصطلاح روشنفکران دینی از دید من در بهترین حالت یا بیسواد و سفیه هستند و یا اینکه مشتی شیاد حرفهای میباشند. مثلاً به کتاب «آری این چنین بود برادر» و یا فاطمه فاطمه است (حالا معلوم نیست کی گفته بود که فاطمه رقیه است) دکتر علی شریعتی مراجعه کنید تا از ستایشات اغراق آمیزی که ایشان از علی بن ابیطالب و فاطمه زهرا میکند شگفت زده شوید. اینک به بحث اصلی که فرهنگ گفتاری پیامبر اسلام و ائمه شیعه است برمی گردیم
عوف بن حسن روایت می کند : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند : اگر دیدید کسی به روش جاهلیت عزاداری می کند به او بگویید آلت تناسلی پدرت در دهانت و این کلام را بدون کنایه و صریح بگویید.
این مطلب در کتاب سنن کبری نسائی - چاپ مؤسسة الرسالة - جلد ۸ - کتاب السیر - باب ۱۷۳ اعضاض من تعزّی بعزاء الجاهلیّة - صفحه ۱۳۶ - حدیث ۸۸۱۳ موجود می باشد.
همچنین فحاشی و ادبیات غیرمتمدنانه علی بن ابی طالب در تاریخ ثابت شده است، و به عنوان یکی از مولفههای شناخت ایشان میتواند عنوان شود. ایشان در نامهای حکومتی به ابوموسی اشعری( نام واقعی او عبدالله بن قیس بن سلیم بود) والیاش در کوفه میگوید:
" از بنده خدا علی به عبدالله بن قیس:اما بعد ای بافنده زاده،ای آن که آلت پدر خویش گزیده (گاز گرفته).... "
منبع: شرح نهجالبلاغه، جلد ۱۴، صفحه ۱۴.
همچنین علی بن ابی طالب به خالد بن ولید میگوید:
" ای خالد کسی که مرا میکشد، سوراخ ک… تنگتر از تو است! (یعنی ای خالد تو ک…. گشاد هستی!) "
تاريخ الحديث النبوی، ج۱، ص۱۴۰.
همچنین علی بن ابی طالب به عمروعاص میگوید: " ای پسر نابغه تو در روزگار زندگیات آزاد شده از ک…. هستی!
المناقب، الخوارزمی، ج۱، ص۲۳۶.
امام صادق گفت: دشمنان ما اهل بیت، یا ولدالزنا هستند و یا مادرشان در حیض به او حامله شدهاند.
منبع: کتاب حلیه المتقین، نوشته محمد باقر مجلسی، صفحه ۹۶
امام حسین خطاب به مردم کوفه و عراق می فرماید: الا و انّ الدعیّ ابن الدعیّ قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله ..
آن زنازاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما، مرا بین دو چیز مجبور کرده است؛ بین مرگ و ذلت و ……
1. محمد دشتی، فرهنگ سخنان امام حسین علیه السلام ، ص 297
روزی ما [ روایت از سوی اسماعیل بن ابراهیم اسدی از ابن عون از عمیر بن اسحاق] حضور حسن [بن علی] بودیم؛ گفته شد فلان کس بر در خانه است و اجازه می خواهد. فرمود : اجازه اش دهید هر چند به خدا سوگند گمان می کنم برای بدی و آزار آمده است. اجازه داده شد. و چون درآمد گفت: ای حسن، من از پیش حاکم[مروان بن حکم ، حاکم مدینه] و با تصمیم او پیش تو آمده ام. حسن فرمود: بگو؛ گفت مروان در جستجوی مثل تو و علی بود. اینک می گوید، همه دشنامها سه بار نثار علی و تو باد. مثل تو را مثل استر می بینم که چون به او می گویند پدرت کیست؟ می گوید مادرم اسب است. حسن (ع) فرمود: پیش مروان برگرد و بگو به خدا سوگند من دشنامت نمی دهم تا با مقابله ، چیزی از گناه تو کاسته نشود. وعده گاه من و تو در محضر پروردگار. اگر راست می گویی خداوند به راستی تو پاداشت دهاد و اگر دروغگویی انتقام خدا دشوارتر است. خداوند جد مرا گرامی تر از آن داشته است که مصداق آن مثل باشد و مثل من استر نیست.
آن مرد از خانه بیرون رفت، همینکه به دهلیز رسید، حسین(ع) او را دید و از او پرسید برای چه کار آمده است؟ گفت: پیامی آوردم و گزاردم. حسین فرمود: به خدا سوگند اگر پیام خود را که اوردی به من ندهی دستور می دهم چندان تو را بزنند که نفهمی چه هنگام از تو دست برمی دارند؛ اینک میان خانه برگرد. آن مرد برگشت. همینکه امام حسن او را دید به حسین(ع) فرمود: رهایش کن. حسین فرمود: نمی توانم این کار را انجام دهم، پرسید چرا؟ گفت: سوگند خورده ام. امام حسن به آن مرد گفت:اینک که پافشاری می کند، به او بگو. چون سخن فرستاده مروان تمام شد، امام حسین گفت: ای فلان، اگر آنچه را به تو می گویم از سوی من به مروان ابلاغ نکنی کلیتوریس آلت تناسلی مادرت را خورده باشی" ؛ به او [مروان] بگو آنچه گفته ای نثار "خودت" و "پدرت" و "خویشاوندانت" باد.
طبقات الکبری، ابن سعد جلد پنجم صفحه ۶۵ و۶۶
به درستی معلوم نیست چرا به کریم شیرهای معروف شده بعضی معتقدندواژه شیرهای در ادامه نام وی به این علت است که او قبل از ورود به تهران به امر تهیه و فروش شیره انگور اشتغال داشته است. و برخی نیز بر این اعتقادند چون او همیشه چرت میزده و وانمود میکرده شیرهای است و از این عمل در شیرینکاریهایش کمال بهره را میبرده است، به او چسبیده باشد. او نه تنها از درباریان و شاهزادگان در حضور شاه انتقاد میکرد بلکه در بعضی مواقع حتی از خود شاه هم انتقاد تندی میکرد ولی ناصرالدین شاه به او علاقه داشت و به او لقب دوشاب الملک داده بود. مدتی پس از ورود او به تهران ،ناصرالدین شاه که وصفش را شنید او را به نزد خود خواند و کریم شیرهای دلقک مخصوص شاه شد. او مردی باهوش و موقع شناس بود و هر حرفی را به جای خود میزد، با شوخی در موقعیتی مناسب گره کار گرفتاران را در نزد ناصرالدین شاه رفع و رجوع میکرد و در ازای این خدمت مزدی نیز میگرفت و مثل «خر کریم را نعل کردن» نیز از این نوع فعالیتهای کریم شیرهای نشات گرفته است.وی چندی نیز معاون نقاره خانه تهران بود و از اداره بیوتات حقوق و مقرری دریافت میکرد و به اقتضای شغلش نیز بر دستههایی از عمله طرب و مطربهای شهر ریاست داشت. نمایشنامه «بقال بازی در حضور» که در هر شب عید نوروز و مصادف با روز تولد ناصرالدین شاه برگزار میشد نمونهای دیگر از کارهای کریم شیرهای است.او در این نمایشنامه به خصوص به تندی از القاب شاهزادهها انتقاد میکرد.نسخهای از این نمایشنامه در کتابخانه ملی تبریز موجود است.کریم شیرهای که شاید بتوان گفت عصاره انتقاد، حقیقتگویی و رک گویی بود و همچنین سر نترسی داشت با توسل به اجرای نمایشنامه و مطایبهگویی مطالب خود و مردم ستمدیده را با بیانی مضحک و خندهآور به گوش ناصرالدین شاه میرساند و توطئه و فتنههای درباریان ریاکار را برملا میساخت.محبوبیت او در نزد ناصرالدین شاه به حدی بود که پس از مرگ وی سه روز عزای عمومی اعلام شد.
آقای موسوی تبریزی که بعدها اصلاح طلب شد هیچگاه علت برکناری خود را اعلام ننمود. مسئله برکناری ایشان مربوط به فساد اخلاقی آقای موسوی تبریزی دادستان انقلاب در سال ۶۲ بود. آقای موسوی تبریزی با یکی از زندانیان به نام عطیه رابطه جنسی برقرار کرده بود.گرچه شایعاتی مبنی بر فساد موسوی تبریزی در جامعه پیچیده بود اما تمهیداتی که آیت الله خمینی اندیشید مانع از انتشار عمومی این فساد و یا آگاهی جامعه از جزئیات آن شد.نشر خبر برمیگشت به اعتراضات همسر موسوی تبریزی که دختر نوری همدانی [مرجع تقلید مورد علاقه بیت خامنهای] یکی از نمایندگان آن زمان خمینی بود. او حتی به «بیت امام» مراجعه کرده و علیه همسرش شکایت کرده بود. دلیل اصلی رسیدگی به موضوع نفوذ همسر موسوی تبریزی بود وگرنه محال بود پروندهای علیه وی تشکیل شود.خمینی افشای «فساد روحانیت» را «برخلاف مصالح اسلام» میدانست و نه خود «فساد» را که اگر در پرده میماند به جایی بر نمیخورد و مشکلی ایجاد نمیکرد. او افشای این فساد را از همه «معاصی بدتر» و «جرمی بدتر از آدمکشی» میدانست.جدا از این که موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب بود، او دبیر شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی هم بود و این ابعاد افتضاح را بیشتر میکرد.آیت الله خمینی در درگیری بین شورای عالی قضایی و موسوی تبریزی و اختلاف نظری که داشتند جانب موسوی تبریزی را گرفت اما آنها هم بیکار ننشستند و از آنجایی که موسوی تبریزی به خاطر فساد اخلاقی شهره بود با گذاشتن «شنود»، اسناد و مدارک لازم در این زمینه را تهیه کردند تا دست خمینی را برای دفاع از او ببندند. اما خمینی رأی به برکناری اعضای شورای عالی قضایی داد.با این حال کار بالا گرفته بود و موضوع را نمیشد به دست فراموشی سپرد. شورای عالی قضایی با زرنگی رازینی و پورمحمدی را که وابسته به دادسرای انقلاب بودند احضار کرده و پروندهی موسوی تبریزی را برای بررسی به آنها داد.رازینی و پورمحمدی تا جایی که امکان دارد موضوع را تخفیف میدهند و به ازدواج موسوی تبریزی با یک زندانی اشاره میکنند تا مبادا دچار خشم آیت الله خمینی شوند. حجت الاسلام رازینی خود در این خصوص چنین توضیح میدهد«گفتیم یک فردی که مجرم است و الان محکوم است و الان تحمل حبس میکند، این باید امنیت داشته باشد و از این جایگاه من قاضی سوء استفاده نکنم و ارتباط شخصی بگیرم و این در شأن قوه قضایٔیه نیست. مسائل خلاف شرع را نگفتیم و آن را مفروغ عنه گرفتیم و این امر، اسمش ازدواج است، این که یک نفر در رأس مسائل قضایی [موسوی تبریزی] بیاید از یک متهمی [زنی به نام عطیه ...] که محکوم به زندان اســت بخواهد با آو ازدواج کند این چیز مناسبی نیست و از آن بدتر، این که محکوم به زندان باشد و به خاطر این که جواب مثبت داده، حکم زندان اجرا نشود. خمینی بعد از این که متوجه میشود این دو میکوشند به فساد حجت الاسلام موسوی تبریزی جنبهی شرعی ببخشند، خوشاش میآید و بعدها پروندههای مهمتری از جمله قضاوت در دادگاه ویژه روحانیت و رسیدگی به پروندهی سیدمهدی هاشمی را هم به رازینی میسپارد.
انقلاب فرانسه به بار نشستن آرمانهای عصر روشنگری در عرصه سیاست و اجتماع بود نظم جدیدی که رژیم کهن را نفی میکرد و ظهور مفهوم جدیدی از انسانیت را نوید میداد.پیش از انقلاب کبیر فرانسه نظم سیاسی و مشروعیت قدرت از دو مولفه نشات میگرفت؛ یکم دین و سلسله مراتب روحانیت کلیسای کاتولیک که از قرن پنجم میلادی به قدرتی مسلط در اروپای غربی بدل شده بود و به ادعای خود مشروعیتش را از «مسیح» و «خدای پدر» اخذ میکرد. دوم نهاد سلطنت و اشرافیت که از زمان تاسیس امپراتوری مقدس روم و بسط فئودالیسم در اروپا قدرت گرفته بود. مشروعیت نوع اخیر نیز مبتنی بر خرافات خونی و نژادی و سنت اشرافی بود. انقلاب کبیر فرانسه نفی رادیکال این هر دو منبع مشروعیت و نظم سیاسی و اجتماعی مبتنی بر فئودالیسم بود. آنچنان که یکی از متفکران برجسته عصر روشنگری امانوئل کانت میگوید: «روشنگری خروج از صغارتی است که بر خود تحمیل کردهایم.» از منظر کانت قوانین سیاسی و اجتماعی و حتی قوانین اخلاقی و الهی باید به عقل بشر و خودآیینی او ابتناء داشته باشد. مشروعیت سیاسی و نظام قدرت دیگر نه براساس دین قابل توجیه بود و نه بر اساس سنن بلکه این خرد انسانی بود که میبایست قوانین سیاسی و اجتماعی را وضع کند.بارون دو منتسکیو از لزوم تقسیم قدرت بین قوای مجریه مقننه و قضاییه نوشت. در مدل مونتسکیو دو قوه دیگر را کنترل میکرد و بدین گونه هیچ گروهی یا هیچ فردی قدرت مطلقه بدست نمیآورد. ولتر حمله گستردهای به خرافات را سامان داد و کلیسای کاتولیک را با قلم قدرتمند و بیمانندش به نقد کشید. براساس نگاه ولتر که خدا جهانی آفریده که بر اساس قوانین طبیعی کار میکند و در امور روزانه آن مداخله نمیکند. معجزه، خرافه، تعصب و جهل جایی در جهان ولتر ندارد و هیچکس حق تحمیل عقیدهاش را به دیگری ندارد.دیگر متفکر مطرح فرانسه، مارکی دو کندورسه بود که بر لزوم جایگزینی خرد به جای ایمان مینوشت. کندورسه مینویسد: «زمانی فرا خواهد رسید که خورشید فقط بر انسانهای آزادی خواهد تابید که ارباب دیگری جز خرد خود نمیشناسند.متفکران در فرانسه برای ترویج عقاید روشنگری اثر بزرگی را تحت عنوان انسکلوپدیا (دایره المعارف) تالیف کردند. دایره المعارف به ویراستاری دنیس دیدرو حاوی مقالاتی در توضیح جهان طبیعی و جامعه انسانی بود که معتقدات نهادهای سنتی را به مبارزه میطلبید. به رغم مطرح شدن ایدههای تحول خواه و انقلابی در فرانسه پادشاهان مستبد فرانسوی اعتنایی به آنها نمیکردند
درسال ۱۷۸۹ میلادی فرانسه یکی از ثروتمندترین کشورهای اروپا بود، اما حکومتی ورشکسته داشت؛ مخارج جنگهای گذشته و شیوه تجملی زندگی لویی شانزدهم، خزانه فرانسه را تهی کرده بود. پایههای استبداد مطلق از دوران لویی چهاردهم شروع شد که نزدیک به هفتاد سال سلطنت کرد و در دوران سلطنتش بسیار خودکامه و مستبد بود. گفته مشهوری از او به این مضمون نقل شده است: «من، دولتم» که به این معناست که تمام امور مملکت توسط او معین میشود یا از صافی او میگذرد. لویی شانزدهم نیز این خصلت را از سلفش به ارث برده بود.در حالی که مردم از گرسنگی تلف میشدند، لویی و همسرش ماری آنتوانت به حیف و میل ثروتهای کلان کشور مشغول بودند. مبالغ هنگفتی صرف برپایی جشنها، مهمانیها، نمایشهای اپرایی، ساخت پی در پی قصرها و پارکهای عظیم با فضاسازیهای منظم و طراحی شده و فوجی از خدمتگزاران و صاحبمنصبان درباری ملبس به دانتل و ابریشم و این قبیل چیزها میشد.جامعه فرانسه به سه طبقه تقسیم میشد» طبقه اول روحانیون، طبقه دوم اشراف که هر دو مالک بیشتر زمینها در فرانسه بودند. این دو گروه عملا مالیات نمیپرداختند و سه درصد جمعیت فرانسه را تشکیل میدادند طبقه سوم که ۹۷ درصد مردم فرانسه را تشکیل میداد تمام مازاد تولید و ثروت فرانسه را تولید میکرد، اما حقوقی نداشت و مبتنی بر جهانبینی فئودالی توسط دو طبقه نخست استثمار میشد یعنی همان دو رکن مشروعیت (پادشاه و دین) در جهان ماقبل مدرن.اشراف همچنین بیشتر مناصب بالای نظامی، کلیسایی و حکومتی را در اختیار داشتند. اشرافزادگان فقط با اشراف ازدواج میکردند و به این ترتیب ثروت و قدرت درون طبقات بالایی بازتولید میشد. دهقانانی که جز طبقه سوم بودند، مشکلات بسیاری داشتند؛ خرید زمین دشوار بود و دهقانان تنها به رفع نیازهای اولیه خود و خانواده خود فکر میکردند. در سال ۱۷۸۷و ۱۷۸۸ خشکسالی و قحطی، فقر را تشدید کرد و قیمت مواد خوراکی افزایش یافت؛ رشد قیمتها به شهرها لطمه زد و بر شمار گرسنهها افزود. با وجود این مشکلات سلطنت همچنان خواهان اخذ تمام هزینهها و مالیاتها از طبقه سوم بود؛ که غالب این هزینهها خرج تجملات درباری میشد.
سال ۱۷۷۴ میلادی لویی شانزدهم به قدرت رسید؛ شورای قانونگذاری فرانسه (مجلس اتاژنرو) برای رویارویی با مشکلات مالی فراخوانده شد. اتاژنرو ۱۷۵ سال بود که تشکیل نشده بود. اشراف امیدوار بودند بر مجلس مسلط شوند و قدرتشان افزایش دهند. طبقه سوم تشکیل دوباره اتاژنرو را به منزله فرصتی برای دگرگون کردن اوضاع خود میدید، اعضای طبقه سوم با الهام از آرمانهای عصر روشنگری خواهان افزایش قدرتشان فرانسه بودند.امانوئل سیهیس نماینده طبقه سوم در رساله تاثیرگذار و توفندهای چنین نوشت: «طبقه سوم چیست؟ همه چیز. تاکنون چه بوده است؟ هیچ چیز. چه نیاز دارد؟ که چیزی شود.»طبقه سوم که تا آن زمان نقش چندانی در اتاژنرو نداشت، خواستار آن شد که چیزی شود. هر طبقهای یک رای داشت و طبقات اول و دوم حایز اکثریت بودند طبقه سوم در این مجلس با شعار «بدون نمایندگی از مالیات خبری نیست» به جنگ با طبقات بالا رفت و به لویی شانزدهم فشار آورد تا اتاژنرو را تبدیل به مجلس ملی کند.زمانی که مجلس ملی در تابستان ۱۷۸۹ تشکیل شد، لویی دو تصمیم مهم گرفت که مسیر تاریخ جهان را تغییر داد. ابتدا در یازدهم ژوییه ژاک نکر وزیر مالیهاش که حامی طبقه سوم بود را برکنار کرد و دوم واحدهایی در اطراف پاریس و ورسای مستقر ساخت. شایعه شد که شاه میخواهد مجلس ملی را منحل کند. این شایعه خشم مردم را بیشتر کرد و فضا را در آستانه یک رویارویی انقلابی قرار داد.شاه مأموری به مجلس ملی فرستاد که وظیفه اعلام انحلال مجلس را به نمایندگان برعهده داشت. هنگامی که مامور پادشاه میخواست وظیفهاش را انجام بدهد غریوی تکان دهنده از انسانی بسیار هوشمند به نام میرابو برخاست که میگفت: «برو به اعلیحضرت بگو که ما به اراده مردم در اینجا جمع شده و جز به زور سرنیزه اینجا را ترک نخواهیم کرد.» هیچ انسانی تا آن زمان پادشاه فرانسه را اینچنین خطاب نکرده بود. لویی شانزدهم به سپاهیانش دستور داد مجلس ملی را با زور متفرق سازد. این اقدام خشم مردم را دو چندان کرد و جمعیتهایی از آحاد ملت به سوی زندان دولتی باستیل هجوم آوردند که بسیاری از متفکران روشنگری در آن محبوس بودند.زندان باستیل نماد خودکامگی و ستم سلطنتی بود. مردم زندانیها را آزاد کردند و فاتحانه در خیابانهای پاریس به حرکت درامدند.
نمایندگان تصمیمی باور نکردنی اتخاذ کردند: آنها خواستار آن شدند که اصول روشنگری در کلیت آن به مورد اجرا نهاده شود.مجلس ملی اعلامیه حقوق بشر و شهروندان را تدوین کرد؛ در این سند ایدههای روشناندیشانه اینگونه بیان شدهاند: «مردم، آزاد به دنیا میآیند و آزاد باقی میمانند و در حقوق برابرند هدف همه اتحادیههای سیاسی حفظ حقوق طبیعی بشر است هیچ کس و هیچ سازمانی نمیتواند قدرتی را اعمال کند که مستقیما از ملت منبعث نشده باشد.» مجلس ملی همچنین به امتیازاتی که به روحانیون و اشراف اعطا شده بود، پایان داد. برخی از مالیاتهای دهقانان را لغو کرد و زمینهای کلیسا و اشراف را دوباره بین دهقانان تقسیم کرد و به این ترتیب آنچه که به حقوق بشر شهرت یافت عملا پا به عرصه وجود نهاد. از آن به بعد دیگر مردم حمکران واقعی و پادشاه صرفا نماینده آنها بود.در تابستان ۱۷۹۱ مجلس ملی قانون اساسی جدیدی را تصویب کرد که چندین اصل دوره روشنگری در آن بود. قدرت پادشاه بسیار محدود شد و مجلس منتخب قانونگذاری به عالیترین مرجع قدرت تبدیل شد. کشورهای همسایه و قدرتهای اول اروپا ازین تحولات انقلابی به بیم افتادند.شاهان اتریش و پروس در آوریل ۱۷۹۲ علیه دولت انقلابی فرانسه اعلام جنگ کردند. اقدامی که خشم فراوان مجلس فرانسه را در پی داشت. مردم سراسر فرانسه در برابر مداخلات ارتجاعی این کشورها دست در دست به پاخاستند. از این زمان به بعد هر فرد اشرافی یا حامی پادشاه به عنوان همدست متجاوزان خارجی خائن به شمار میآمد. توده غضبناک خلق، اربابان را شبانه از بسترشان بیرون میکشیدند به زندان میافکندند یا به قتل میرساندند. مردم پاریس در ۱۷۹۲ به رهبری «ژرژ ژاک دانتتون» مجلس قانونگذاری را مجبور کردند انتخابات جدیدی برگزار کنند. این مجلس جدید را کنوانسیون ملی نامیدند که سلطنت را در فرانسه الغا کرد و حکومت را رسماً جمهوری اعلام کرد. کنوانسیون لویی شانزدهم را به جرم توافق با اتریش و پروس متهم کرد و مردم خشمگین در سال ۱۷۹۳با گیوتین سر از تن شاه و ملکه جدا کردند.انقلابیون دیگر لباسهای اشراف را به تن نکردند لباسهای ساده و ارزان پوشیدند و در خیابانهای سراسر فرانسه فریاد میزدند: «مرگ بر اشرافیت، زنده باد ازادی، برابری و برادری» و کنوانسیون ملی گروهی که به ژاکوبنها معروف بودند به قدرت رسیدند. ژاکوبنها ملت فرانسه را بسیج کردند و به رویارویی دولتهای پروس و اتریش رفتند. این گروه که خشنترین گروه انقلابیون بودند با هر کس و هر آنچیزی که نشانی از اشرافیت داشت، خصومت میورزیدند و سر از بدن تمامی مخالفان جدا میکردند، انقلابی بسیار خشونتبار.در سرتاسر کشور دادگاههای انقلاب تشکیل شد که هر روز از صبح تا شام حکم مرگ هزاران انسان را اجرا میکردند و محکومان در میادین اصلی شهرها با گیوتین اعدام میشدند.
رهبران این تودههای خشمگین در این مرحله از انقلاب فرانسه دو تن از چهرههای عجیب تاریخ بودند یکی از آنها «دانتون» خطیبی پرشور و انسانی جسور بود که سخنرانیهای آتشینش تودهها را علیه اشرافیت میشوراند. دیگری «ماکسیمیلیان روبسپیر» که در نقطه مقابل دانتون قرار داشت حقوقدانی خشک و سرد مزاج که همواره آراسته لباس میپوشید. روبسپیر گفتمانی علیه آنچه خود شرارت میخواند ایجاد کرد و از آنجا که شرارت مستحق نفرت بود، سر دشمنان شرور فرانسه میبایست از تنشان جدا میشد.دوران اعدامهای انقلاب فرانسه که از آن به دوره وحشت (ترمیدور) یاد میکنند همواره نقطه حمله مخالفان انقلاب بوده است. به عقیده منتقدان انقلاب فرانسه که خود منادی آرمانهای روشنگرانه بود در دوره ترور به ضد خود بدل میشود.(اناتول فرانس کتاب خدایان تشنه اند را بر اساس وقایع همین دوران نوشته است) ژاکوبنها در دوره پانزده ماهه حکومت خود حدود بیست هزار نفر را گردن زدند. دانتون پس از اعدام بسیاری از مخالفان انقلاب در مجلس ملی خواستار اتمام خونریزیها شد و برای محکومان باقی مانده طلب بخشش کرد. روبسپیر بی درنگ پاسخ داد: «فقط جنایتکارانند که برای جنایتکاران دیگر طلب بخشش میکنند.» و دستور اعدام دانتون را نیز صادر کرد. اندکی بعد روبسپیر به یکی از سخنرانیها دیگرش دست زد و اعلام کرد اعدامها تازه شروع شدهاند و دشمنان آزادی همچنان در گوشه و کنار کمین کردهاند و باید اعدام شوند. این نطق همه را ترساند به نحوی که با اقدامی پیشگیرانه خود روبسپیر را محکوم کردند و به گیوتین سپردند.با مرگ روبسپر دوران اعدامهای انقلابی به انتها رسید. اکنون دیگر بسیاری از اشراف از کشور گریخته بودند و تمام داراییهای کلیسا بازپس گرفته شده بود. دهقانان از اسارت فئودالی رها شده بودند و همگان در برابر قانون برابر بودند. در این دوران بود که تاثیر انقلاب فرانسه فراتر از مرزها رفت و سوئیس و بلژیک نیز در همان سال طبق آموزههای روشنگری و حقوق بشر قانون اساسی نوشتند.حکومتی نیز تحت عنوان «دیرکتوار» تاسیس شد که هیات مدیره پنج نفرهای برای تدوین قانون اساسی جدید عضو آن بودند. در ۱۸ برومر (۹ نوامبر) سال ۱۷۹۹ ناپلئون بناپارت با کودتا حکومت دیرکتوار را سرنگون کرد و خودبهعنوان قدرت اول فرانسه به روی کار امد. خیلی از مورخین این کودتا را پایان انقلاب فرانسه میدانند.
ابتدای ورود چراغ برق به کشور، جمعی از روحانیون و حتی کسبه و افراد عادی بهشدت با این تکنولوژی مخالفت میکردند و روی خوش به آن نشان نمیدادند؛ به آن نور شیطان میگفتند.اینطور استدلال میکردند حبابی که بتواند بدون فوت کردن و خودبهخود خاموش شود، قطعا از اعمال شیطان است.به همین خاطر کمتر کسی حاضر میشد در خانه یا دکانش از نور شیطان استفاده کند؛اصلا کاسبی در شب جزو محرمات بود و چه معنی داشت که شب هم مثل روز روشن شود.خلاصه اینکه مخالفان، کاسبانی را که به لطف چراغ برق مشغول کار بودند، کاسبان شیطان مینامیدند و سرسختانه با آنها مخالفت میکردند.اما پس از مدتی همانها که مخالفت میکردند، دیدند کاسبان (به اصطلاح خودشان) شیطان، نه تنها مورد لعنت خدا قرار نگرفتند بلکه با گرهگشایی از کار خلق خدا، که نیاز به خرید در شب داشتند، کاسبیشان در حال رونق گرفتن بود.حتی عدهای از مردم که از نور شیطان شنیده بودند و از سر کنجکاوی به میدان شمسالعماره میرفتند، ناخودآگاه مشتری همان کاسبان میشدند.امینالضرب ادم زرنگی بود و برای مبارزه با این عقاید در جشنهای نیمه شعبان به مناسبت جشن میلاد امام زمان تمام خیابانهای امیریه را مزین به لامپهای رنگارنگ کرد و به تدریج عقیده مردم و رجال تغییر پیدا کرد. خدمات و تأسیساتی که امین الضرب به وجود آورد می توان به این موارد اشاره کرد: 1. ایجاد خط راه آهن بین محمودآباد و آمل ۱۳08ق 2. احداث کارخانه برق 3. احداث کارخانه بلورسازی ۱۳۰۵ق 4. تأسیس کارخانه چینی سازی در تهران 5. ایجاد کارخانه ابریشم تابی و ابریشم بافی 6. بنای کاروانسرای حسن آباد میان راه تهران – قم 7. ساخت راه افجه به تهران 8. پیشنهاد تأسیس بانک در ۱۲۹۶قامین الضرب به جز زمینه های اقتصادی و تجاری در امور عمومی و عام المنفعه نیز دخیل و فعال بود. به طور مثال چون گروهی از رجال دانشور عصر مظفری " انجمن معارف " را برای توسعه مدارس و گسترش فرهنگ جدید تشکیل دادند عضویت آن را پذیرفت. خدمت دیگر او که نیکنامی برایش به ارمغان آورد، خرید مقادیر بسیار گندم در قحطی سال ۱۲۸۸ق از مازندران و حمل آن به تهران بود که موجب نجات مردم از مرگ حتمی شد.محمد حسین امین الضرب مسلمان معتقدی بود ولی از دادن رشوه هم ابا نمی کرد و برای رفع توقیف زمینهایش به نصرت الدوله فیروز وزیر دارایی وقت رشوه داده بود. او اقدام به تکثیر بحارالانوار در 22 جلد به هزینه شخصی و توزیع رایگان آن نمود. وی به احداث بناها و نهادهای عام المنفعه و ساختن حجره برای طلاب در اماکن مذهبی نیز علاقه ای مخصوص داشت. سرانجام امین الضرب در 8 شعبان ۱۳۱۶ق (مطابق اول دی ماه ۱۲۷۷ و دسامبر ۱۸۹۸م) درگذشت و جنازه اش را به نجف برده و در جنب گلدسته ایوان حضرت علی به خاک سپرده شد.
قاضی مقیسه در زمان اعدامهای سال ۶۷ قاضی نبود بلکه دادیار زندان بود.او در ابتدا دهه ۶۰ با نام مستعار ناصریان شکنجهگر شعبه سوم دادستانی در اوین بود. او بعدا به سمت دادیار ناظر زندانهای قزلحصار و گوهردشت و سپس سرپرست زندان گوهردشت منصوب شد.البته همانطور که مستحضر هستید در جمهوری اسلامی در زندانها شکنجه نمی کنند بلکه تعزیر می کنند!!!! آقای ابراهامیان در خصوص شکنجه تحقیقاتی انجام داده است و نکته قابل توجه این بود که بیشترین تعداد شکنجه گران دهه 60 طلاب و آخوندها بوده اند. آقایان هادی غفاری, هادی خامنه ای(برادر رهبر و با نام مستعار حسینی), شیخ محمد مقیسه( با نام مستعار ناصریان,) محسن دعاگو(امام جمعه شمیرانات و با نام مستعار محمد جواد سلامتیان) و..... همگی شکنجه گر بوده اند. شکنجه گرانی چون اصغر فاضل قبل از آغاز شکنجه کردن وضو می گرفتند و حتی شب کلاه آخوندی بسر میگذاشتند. آنان مرزهای شقاوت را پشت سر گذاشتند البته تصور نکنید این شکنجه گران دچار عذاب وجدان می شوند. بهیچ وجه این طلاب شکنجه گر یک چیزی هم طلبکار هستند و مدعی هستند با تعزیر متهم از عذاب اخروی متهمان کاسته اند!!!!! یعنی فرد شکنجه شده باید از شکنجه گر خود تشکر کند که عذاب اخرویش را کاهش داده است!!!!!در واقع ناصريان (مقيسه)بدون اينکه سواد حقوقی يا تحصيلی در اين مورد داشته باشد فقط به خاطر اينکه درحدبسيار محدودی دروس حوزوی را پشت سر گذاشته بود به پست دادياری در زندان رسيد که البته در دهه ۶۰ (تخصص وسواد) نمی خواست. همين که شما آمادگی انجام شکنجه را داشتيد می توانستيد به اين پست نايل شويد. .رئیس شعبه دادگاه حجاب و ماهواره در تهران از جمله سمتهای دیگر آقای مقیسه در دهه ۷۰ است. بعد ها بود که در دهه هشتاد رياست شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب را به عهده گرفت. محمد مقیسه با وجود این سوابق در ساختار قوه قضاییه ایران پیشرفت چندانی نکرد. نداشتن سواد حقوقی و حتی حوزوی و نداشتن سوابق و ارتباطات سیاسی شاید از جمله دلایل عدم پیشرفت او باشد.آقای مقیسه پس از سال ۸۸ نیز در سمت رئیس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب با صدور حکم اعدام و زندان برای بسیاری از فعالان سیاسی شهرت یافت. بعضی از متهمان پروندههای سیاسی و امنیتی برخورد محمد مقیسه در دادگاه را "بسیار خشن و همراه با توهینهای بسیار" توصیف کردهاند.بر اساس محاسبه سایت اطلس زندانهای ایران او تنها در سالهای اخیر در ۳۳۵ پرونده ۱۶۵۳ سال حکم زندان صادر کرده است. تعدادی از زندانیان سابق در شبکههای اجتماعی از تجربه مواجهه خود و دیگر زندانیان با مقیسه در دادگاهها نوشتهاند. از جمله ضیا نبوی نوشته است: سال ۸۸ در یک جلسه دادگاه، خطاب به دو متهم که همپرونده بودند گفت: "راستش رو بگید، وبلاگ توی خونه کدوم یکی تون پیدا شده؟! "
صدیقه دولتآبادی دختر هادی دولتآبادی اصفهانی بود. در سن پانزده سالگی ازدواج کرد اما جدا شد و بعدها از منتقدان جدی ازدواج زودهنگام دختران شد. در دوران مشروطه در انجمنهای مخفی زنان شرکت میکرد و سمت منشی انجمن مخدرات وطن را بر عهده داشت.
در سال ۱۳۳۴ هجری قمری، مدرسهای دخترانه به نام «امالمدارس» در اصفهان تأسیس کرد که به خاطر عدم رعایت شئونات دینی تعطیل شد و او را سه ماه زندانی کردند. در سال ۱۲۹۹ نشریه «زبان زنان» را با هزینه شخصی منتشر کرد. دولتآبادی ۱۰ سال پیش از کشف حجاب رسمی، بدون روسری در خیابانها ظاهر میشد. او اولین زن ایرانی است که بعد از مشروطه بدون چادر از منزل خارج شد.
ریاست کانون بانوان را بر عهده گرفت و تمام عمر خود را در راه کشف حجاب سپری کرد. در وصیتنامهاش نوشت: «مرا از محل کانون بانوان به آرامگاه ابدیم ببرید و در مراسم تشییع جنازهام حتی یک زن با حجاب شرکت نکند.» در روز ۶ مرداد سال ۱۳۴۰ در سن ۸۲ سالگی درگذشت. مقبره وی پس از انقلاب ۱۳۵۷ ویران شد.
سارا خادمالشریعه جزو اولین ورزشکارانی بود که پس از جنبش «زن، زندگی، آزادی» با حجاب اختیاری در مسابقات قهرمانی جهان حاضر شد.او درباره دلایل این تصمیم میگوید: «من پیش از این هم زمانیکه در تورنمنتها شرکت میکردم، تنها در صورت حضور دوربینها حجابم را رعایت میکردم چون نماینده ایران بودم. حجاب اجباری باعث میشد احساس کنم خود واقعیام نیستم و از این وضعیت ناراحت بودم. وقتی جنبش "زن، زندگی، آزادی" آغاز شد و زنان ایران آنگونه شجاعانه ایستادگی کردند، از آنها الهام گرفتم و شجاعت بیشتری پیدا کردم.»«آنها به من درس بزرگی دادند و من هم حجاب اجباری را کنار گذاشتم. ترس داشتم اما احساس میکنم این کمترین کاری بود که میتوانستم برای حمایت از زنان ایران انجام دهم.»او در این سالها بهعنوان یکی از ورزشکارانی شناخته شده که همیشه نظرش را بدون در نظر گرفتن عواقب آن مطرح کرده استیکی از واکنشهای او برای بازی نکردن علیرضا فیروزجا مقابل ورزشکار اسرائیلی و مهاجرت اوست: «بازی نکردن با اسرائیل همیشه برای ما مشکلساز بود و جلوی پیشرفت را میگرفت اما من از تصمیم علیرضا برای مهاجرت حمایت کردم، چون او از مدتها پیش ثابت کرده بود که پتانسیل قهرمان جهان شدن را دارد.»«بعد از مهاجرت هم تا رتبه سوم رنکینگ جهانی پیش رفت که واقعاً دستاورد بزرگی است. ایکاش این موفقیتها برای ایران رقم میخورد. اولین مدالی که علیرضا گرفت، تحت پرچم فدراسیون جهانی بود و این موضوع برایم بسیار تلخ بود و واکنش نشان دادم. بعد از آن، ممنوعالخروج شدم و در فرودگاه پاسپورتم را گرفتند.»درباره بیتوجهیها در ایران هم میگوید: «بزرگترین چیزی که همیشه من را آزرده میکرد، بیتوجهی به نتایج و دستاوردهای ما بود. موفقیتهایمان، حتی اگر بزرگ و تأثیرگذار بودند، آنطور که باید دیده و تقدیر نمیشدند. در عوض، کوچکترین مسائل حاشیهای، مثلا اگر روسریمان کمی عقب میرفت و بخشی از موهایمان پیدا میشد، به مهمترین موضوع تبدیل میشد و تمام تلاشها و موفقیتهایمان را تحتالشعاع قرار میداد.خانم خادمالشریعه نخستین شطرنج باز زن ایرانی است که علاوه بر کسب درجه استاد بزرگ زنان در ۱۸ سالگی توانست عنوان استاد بینالمللی شطرنج را بهدست آورد. عنوانی که پیش از آن، تنها توسط شطرنج بازان مرد ایران کسب شده بودسارا خادمالشریعه پس از دریافت تابعیت اسپانیابا مقامهای اسپانیایی از جمله نخستوزیر این کشور، شهردار مادرید و رئیس باشگاه رئال مادرید ملاقات کرده است.او گفت: «یکی از بزرگترین شوکهایی که در اسپانیا به من وارد شد، رفتار دوستانه و محترمانه مسئولان بود. پیشتر، به دلیل تجربههایی که در ایران داشتم، فکر میکردم سیاستمدارها آدمهای خشک و جدی هستند، اما اینجا با احترام و مهربانی رفتار میکنند. درباره ایران هم آگاهی خوبی دارند و رفتار زنان ایرانی را تحسین میکنند.»یک تجربه جالب، دیدار من با شهردار مادرید در روز جهانی زن بود. به دلیل ترافیک ناشی از تظاهرات، دیر رسیدم و فکر میکردم او از من ناراحت است اما برعکس، وقتی رسیدم از من عذرخواهی کرد و گفت: «اینجا شهر من است و اگر شما در ترافیک مانده اید تقصیر من بوده و باید برای آن فکری کنیم. این نوع برخورد که نشاندهنده احترام و ارزشگذاری بود، برای من بسیار تأثیرگذار بود
بعد از آتش زدن قرآن در چند کشور اروپایی تعدادی از پوپولیستها و روشنفکران دینی این کار را تقبیح کردهاند و خواستار احترام گذاشتن به عقاید مسلمانان شدند. حال آنکه مسلمانان در هنگام فتوحات صدر اسلام هیچگونه احترامی به تمدنهای دیگر نمیگذاشتند و کلیه کتابهای کشورهای مغلوب را آتش میزدند.
ابن خلدون که دقیقترین و بزرگترین جامعهشناس و مورخ عرب است درباره کتابسوزی به دست اعراب چنین میگوید: «وقتی سعد ابن ابی وقاص به مداین دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتابها خواست. عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در این کتابهاست سبب راهنمایی است خدا برای ما راهنمایی فرستاده است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن همه کتابها را در آب یا در آتش افکندند.» (دو قرن سکوت، ص ۹۸)
همچنین ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه چنین مینویسد: «وقتی قتیبه ابن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی مینوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بیدریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسره هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد.» (دو قرن سکوت، صفحه ۳۵، ۳۶، ۴۸)
ثانیاً اولین کسانی که قرآن را آتش زدند خود مسلمانان بودند. بنابر منابع اسلامی، پس از مرگ محمد عدهای از صحابیان به مرتبسازی سورههای قرآنی پرداختند. حذیفة بن یمان در جریان بازگشت از جنگ ارمنستان و آذربایجان و مشاهده اختلاف مسلمانان در قرائت قرآن، موضوع را با سعید بن عاص در میان گذاشت که مردم حمص قرائت خود را بهتر میدانستند؛ همانگونه که مردم دمشق و کوفه و بصره نیز در مورد قرائت خود بر همین عقیده بودند. (ابن اثیر عزالدین؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دار بیروت للطباعة و النشر، ۱۳۸۵ ق، جلد ۳، ص ۱۱۱)
حذیفه این موضوع را با مردم کوفه که اصحاب و طرفداران ابن مسعود بودند در میان گذاشت که بین او و ابن مسعود درگیری لفظی بهوجود آمد. حذیفه تصمیم گرفت موضوع را با عثمان در میان بگذارد و در ملاقات با عثمان از او خواست که به این امر رسیدگی کند تا امت اسلامی در کتاب خود به بلای خانمانسوز اختلاف گرفتار نشوند. پس از هشدار حذیفه، عثمان با مشورت و به دست آوردن نظر صحابیان برای به انجام رساندن این امر انجمنی تشکیل داد. این انجمن به جمعآوری مصاحف از مناطق گوناگون و مقابله آنها با یکدیگر و سرانجام نگارش مصحفی واحد پرداخت. سپس عثمان دستور سوزاندن دیگر مصاحف را داد. (الحافظ ابی الخیر محمد بن محمد الدمشقی (ابن جوزی)؛ النشر فی القرائات العشر، بیروت، دارالکتاب العربی، بیتا، ج ۱، ص ۷)
حکومت چین تحت حاکمیت حزب کمونیست چین در دوران حکومت «شی جینپینگ»، سیاستی را دنبال کرده که به بازداشت بیش از یک میلیون مسلمان اویغور انجامیده است. طرح چینیسازی منجر به زندان و قتل افراد بیشماری شده و سازمانهای بینالمللی از آن به عنوان نسلکشی یاد میکنند. در این کشتار صدها مسجد اویغور به کاباره تبدیل شد و چندین هزار جلد قرآن به آتش کشیده شد. حال چگونه است که مدافعان اخلاق در برابر این جنایت ضد بشری خاموشند؟ چرا اخلاقگرایان به قرآنسوزی در چین اعتراض ندارند؟
جامعه همیشه لایههای عقبافتاده فناتیک و لومپن پرولتاریای مذهبی و مافیایی برای حاکمان فاسد، برای انحصارطلبان و برای گروههای فشار دینی و فاشیستی وارد عمل شدهاند. اسلامگرایان فاشیست در همه کشورها و در ایران ما به دستور شبکههای فرماندهی وارد عمل میشوند و با ندای اللهاکبر به تخریب و شکنجه و کشتن اقدام میکنند. در ایران آتشزدگان سینما رکس و اسیدپاشان و مهاجمان به تظاهرات و باندهای تحریککننده و قاتلان و تروریستهای الهی، همهجا هستند و در تمام زمینهها از افراد میخواهند تا اسلام را مقدس بدانند. در فرانسه بمباندازان علیه دفتر شارلی ابدو، اسلامیستهای محلهها، توطئهگران و برهمزنندگان گردهماییها، کارگزاران اسلامی مواد مخدر، باندهای ملاها و امامان مسجدها، همه آماده خدمت به اسلام هستند. همه این افراد در پی خاموش کردن قطعی مخالفان اسلام هستند و از هر فرصتی مانند انتقاد به اسلام، کاریکاتور محمد تا قرآنسوزی، استفاده کرده تا هر مخالفی را خفه کرده و هر کافری را به هلاکت برسانند.
حماقت انسان را نباید نوازش کرد بلکه باید آن را نشان داد و نیشتر زد و با دانایی درمان کرد. پوپولیستها میگویند خواب این افراد را برهم نزنید. پوپولیستها میگویند «اخلاق» را رعایت کنید و قرآن آتش نزنید، ولی همین پوپولیستها یک بار هم به توده عقبمانده فناتیک نمیگویند نادانی خودتان را درمان کنید؛ همین پوپولیستها در بسیاری موارد با اسلامگرایان نواندیش مناسبات مصلحتگرایانه دارند و از نقد قرآن و اسلام و محمد و امامان خودداری میکنند.
جوزف مک کارْتی در سال ۱۹۰۹ در ایالت ویسکانسین آمریکا به دنیا آمد. او پس از اتمام تحصیلات خود در رشته حقوق به عنوان جوانترین قاضی ایالت ویسکانسین مشغول به کار شد. وی سپس وارد فعالیتهای حزبی گردید و در ۳۷ سالگی به نمایندگی سنای امریکا برگزیده شد. مدتی پس از فرار چیانکایچک، رهبر چین ملی که مورد حمایت امریکا بود، مک کارتی در نطق شدیداللحنی اعلام کرد که شکست دولت امریکا در چین، به سبب وجود کمونیستها در وزارت خارجه امریکاست.سخنان تند مککارتی باعث شد دستگاه قضایى امریکا به پیگیری این اتهام بپردازد. از قضا اتهام مک کارتی واقعیت داشت و تعداد زیادی از کارمندان وزارت امور خارجه، به عنوان جاسوسان کمونیست از کار بر کنار شدند و تحت بازجویى قرار گرفتند. انتشار خبر بازداشت این افراد، موجی از تبلیغات ضد کمونیستی را در مطبوعات و محافل سیاسی امریکا به همراه آورد.جوزف مککارتی از 1947 تا زمان مرگش در 1957 سناتور جمهوریخواه ایالات متحده از ایالت ویسکانسین بود. او از آغاز دهۀ 1950 که جنگ سرد بین آمریکا و شوروی شروع شده بود، پرچمدار این ادعا شد که بسیاری از هنرمندان و روشنفکران و کارکنان دولت فدرال آمریکا جاسوس یا سمپات اتحاد جماهیر شوروی هستند. جوزف مککارتی و حامیانش در واقع نگران سقوط نظام سیاسی آمریکا در اثر عملکرد کمونیستهای پنهانشده در گوشه و کنار ساختار سیاسی و فرهنگی جامعۀ آمریکا بودند.موج سیاسی به راه افتاده از سوی جوزف مککارتی را جریانی متعلق به جناح راست افراطی در ایالات متحده میدانند. یعنی مککارتیسم نه فقط علیه کمونیسم بلکه مخالف لیبرالیسم هم بود؛ چراکه در یک جامعۀ لیبرال، کمونیست بودن جرم نیست و کسی را بابت این گرایش سیاسی و اقتصادی نمیتوان محاکمه کرد.در جوامع لیبرال، کمونیستها حق تحزب و شرکت در انتخابات دارند و نیازی نیست خودشان را مخفی کنند یا بابت کمونیست بودن خودشان به دیگران جواب پس دهند. بنابراین مککارتیسم از نظر منتقدان، موج سیاسیای بود معطوف به نابودی آزادیهای مدنی و سیاسی جامعۀ آمریکا. به همین دلیل بسیاری از لیبرالها پدیدۀ مککارتیسم را "خیانت به آمریکا" توصیف کردند؛ چراکه ناقض ارزشهای لیبرالدموکراتیک بود.جوزف مککارتی در دهۀ 1950 به مردم آمریکا هشدار داد کمونیستها در قسمتهای حساس حکومت این کشور مانند وزارت خارجه، رخنه کردهاند و ادعا کرد فهرست اسامی آنها را در اختیار دارد. این ادعا سر و صدای زیادی به پا کرد و بازرسیها و محاکمات متعددی را به دنبال داشت. در دوران مککارتیسم، انتقاد از حکومت و وضعیت اجتماعی بسیار دشوار شده بود .بسیاری از هنرمندان امریکایی، از لیلین هلمن، آرتور میلر، دالتون ترومبو و مارتین ریت، که خود قربانی مککارتیسم بودند، تا نویسندگان نامی امروز مانند داکترو، فیلیپ راث و پل اوستر در رمانهای خود به وجوه گوناگون آن "زمانه شیاد" پرداختهاند. ریچارد نیکسون، ریبس جمهوری آمریکا در اواخر دهۀ 1960 و اوایل دهۀ 1970، از جمله همکاران مککارتی در جریان کمونیستیابی و "کمیتۀ بررسی فعالیتهای غیرآمریکایی" بود. هنرمندان معروفی مثل الیا کازان و والت دیزنی هم با این کمیته همکاری داشتند.در مجموع مککارتیسم دوران سیاهی را برای هالیوود رقم زد و فیلمسازان زیادی به اتهام کمونیست بودن تحت تعقیب قرار گرفتند. بسیاری از چهرههای هالیوود به اتهام ارتباط معنایی آثار هنری خود با ایدئولوژی کمونیسم، محاکمه و مجازات شدند. مککارتی که در 1953 رئیس کمیتۀ فرعی تحقیقات مجلس سنا شده بود، در سال 1954 بابت وارد کردن اتهام ناروا به افراد گوناگون مورد توبیخ سنای آمریکا قرار گرفت ولی فضای سیاسی و شرایطی که او ایجاد کرده بود، تا سالها در آمریکا دوام آورد.روایتی که تا کنون تا حدی معتبر شمرده میشد این است که رسانههای جمعی در افشای سیمای واقعی مککارتی به عنوان سیاستمداری جاهطلب، بیرحم و عوامفریب نقش مهمی ایفا کردند. او نمونهای از سیاستمداران فرصتطلبی بود که خیلی زود به قدرت رسانهها در دوران معاصر پی برده و دریافته بود که میتوان با اظهارت جنجالی و "تیترهای درشت" در افکار عمومی نفوذ کرد و از آن در جهت اهداف خود بهره برد. اما همان رسانهها در افشای سیمای واقعی مککارتی مهمترین نقش را ایفا کردند.آغاز کارزار مککارتی، بسیاری از شخصیتها و محافل سیاسی هشدار داده بودند که مبارزه او با "فعالیتهای ضدامریکایی"، با بنیادها و موازین حقوقی نظام مغایرت دارد، اما مقامات حاکمه در فضای "جنگ سرد" به این هشدارها توجه نکردند. هنگامی که حزب جمهوریخواه با پیروزی دوایت آیزنهاور در پایان سال ۱۹۵۲ به قدرت رسید، دیگر به سیاستمداری از قماش مککارتی نیاز نبود.
مککارتی که خود را یک "امریکایی واقعی" میخواند، هر روز لیستهای بلندتری از "عاملان کمونیسم بینالملل" ارائه میداد. دیگر حتی مأموران سیا نیز پروندهسازیهای او را مسخره میکردند. هنگامی که او از نفوذ افراد کمونیست در "سازمان سیا" سخن گفت، آلن دالس، رئیس سازمان به مأموران خود دستور داد که "قهرمان آنتیکمونیسم" را شب و روز زیر نظر داشته باشند.مککارتی در اجلاسی در فوریه سال ۱۹۵۰ ادعا کرد که لیستی شامل ۲۵۰ نفر در دست دارد از افرادی کمونیست که در مقامات بالای وزارت خارجه ایالات متحده نفوذ کردهاند. این احتمال وجود دارد که افرادی با گرایشهای چپ کارمند وزارت خارجه بودهاند، اما این نیز درست است که حرف مککارتی یک ادعای بیپایه بود. او هرگز چنین لیستی در اختیار نداشت و صرفا "بلوف" زده و دروغ گفته بود. شاید بازگشت چارلی چاپلین به آمریکا در سال 1972 برای دریافت جایزۀ اسکار بابت "یک عمر دستاورد هنری" را بتوان نشانۀ بارز عبور فضای سیاسی آمریکا از پدیدۀ مککارتیسم قلمداد کرد.مککارتیسم در فرهنگ سیاسی جهان برای اشاره به سیاست متهم کردن اشخاص و سازمانها به خیانت و اقدامات براندازانه بدون وجود مدارک و دلایل کافی به کار میرود. بنابراین مککارتیسم دراکثر کشورهای غیردموکراتیک، بویژه اگر حکومت ایدئولوژیک داشته باشند، همچنان رایج است. در جریان موج مککارتیسم در آمریکا، اگرچه افراد زیادی مشاغل و فرصتهای کاری و اعتبار اجتماعی خود را از دست دادند، ولی کسی اعدام نشد. مارکسیستها در جهان همواره از مککارتیسم انتقاد کردهاند اما واقعیت این است که سیاست مککارتیستی در همۀ کشورهای مارکسیستی نیز برقرار بوده است. از شوروی استالین گرفته تا چین مائو و کوبای کاسترو و غیره. در این کشورها افراد زیادی، که بسیاری از آنها کمونیستهایی مؤمن هم بودند، به اتهام مزدوری امپریالیسم و دشمنی با خلق و غیره، با سختترین مجازاتها مواجه میشدند.در واقع آنچه که در حکومتهای مارکسیستی همیشه جاری بود و افراد زیادی بابت آن اعدام هم میشدند، به امری عادی بدل شده بود و اعتراض چندانی در میان چپگرایان دنیا برنمیانگیخت؛ ولی شکل خفیفتر همان سیاست بدبینانه، وقتی در آمریکا محقق شد، با اعتراض شدید سوسیالیستها و مارکسیستها و کمونیستها مواجه شد.جوزف مک کارتی در سن ۴۸ سالگی به علت سیروز کبدی ناشی از مصرف بیش از حد الکل در مریلند آمریکا درگذشت.
ماجرای بنی قریظه یکی از تاریک ترین فصلهای تاریخ اولیه اسلامی است. بنی قریظه نام یکی از قبایل یهودی مدینه بوده است که تمام مردان آن توسط پیامبر اسلام محکوم به مرگ میشوند و قتل عام میشوند.مدت کوتاهی بعد از اینکه جنگ خندق به پایان رسید، محمد ادعا کرد که جبرئیل فرشته او را ملاقات کرده است و در ملاقات «به او گفته است که باید شمشیرش را از غلاف در آورد و به سمت قبیله فتنه جوی بنی قریظه ره سپارد و با آنها قتال کند. جبرئیل همچنین اشاره کرد که خود او به همراه صفوفی چند از فرشتگان دیگر جلوتر به سمت آنها خواهند رفت تا استحکامات آنها را (قلعه و حصارشان را) بلرزانند و بر قلوبشان ترس و بیم بیافکنند.» صحیح بخاری جلد 5 کتاب 59 شماره 443محاصره محل سکونت بنی قریظه 25 روز طول کشید. سر انجام بنی قریظه بدون هیچ شرطی تسلیم شدند. محمد دستور داد که مردان را درحالی که زنان و کودکان در جای دیگری زندانی شده بودند، دست ببندند.چاه هایی در بازار مدینه کنده شد و یهودیانی بین ششصد تا نهصد نفر(علی و زبیر) گردن زده شدند و درون آن چاه ها افکنده شدند.برای جدا کردن مردان از پسر ها، جوان ها را بررسی میکردند، اگر موی زهاری رویانده بودند، کافی بود که مرد به شمار آیند و گردن زده شوند.طرفی محمد به غنایم و اموال بسیاری از این جنگ دست یافت. حداقل 600 مرد بالغ کشته شده بودند (کسانیکه قادر به جنگیدن بودند) که احتمالاً تقریباً حدود 500 خانواده را تشکیل میدادند، که هر کدام حداقل یک زن و یک فرزند را شامل میشدند، یک پنجم کل داراییهای این قبیله (ثروت 100 خانواده برای محمد) به علاوه سودی که از فروختن زنان بعنوان برده بدست می آمد.
آقای بهمن فرقانی از نخستین خلبانان گردان ۱۰۱ شناسایی تاکتیکی نیروی هوایی ارتش مجهز به هواپیماهای شناسایی آر تی-۳۳آ بود. او در سال ۱۳۴۱ پرواز با این هواپیما را شروع کرد و پس از ورود هواپیماهای شناسایی آراف-۵آ، پرواز با آنها را نیز آموزش دید. او در مجموع دو هزار و ۳۰۰ ساعت با آنها پرواز کرد که دستکم پنج ماموریت برونمرزی بر فراز عراق در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی را شامل میشد. نیروی هوایی شاهنشاهی علاوه بر استفاده نظامی از این هواپیماهای شناسایی به درخواست سازمان نقشهبرداری کشور پروازهای عکسبرداری نیز انجام میداد.با ورود شمار بیشتری از جنگنده بمبافکنهای اف-۴ئی فانتوم۲ به ایران در اوایل دهه ۱۳۵۰ خورشیدی، فرقانی بار دیگر به ایالات متحده اعزام شد تا فن پرواز روی این هواپیمای قدرتمند را آموزش ببیند. پس از پایان آموزش، در گردان ۱۱ آموزشی فرماندهی هوایی در پایگاه یکم شکاری تاکتیکی مهرآباد مشغول خدمت شد. او در طول خدمتش به علت داشتن تخصص ایمنی پرواز مسئولیت بررسی مهمترین سوانح نیروی هوایی شاهنشاهی را بر عهده داشت و همزمان به علت علاقه وافر به پرواز با هواپیماهای آموزشی سبک بیجکرافتاف.۳۳آ بونانزا (Beechcraft F.33A Bonanza) خلبانان جوان نیروی هوایی را نیز آموزش میدادباوقوع قیام شاهرخی یا کودتای نوژه، بهمن فرقانی با وجود آنکه هیچ نقشی در کودتا نداشت بازداشت و زندانی شد. او همچون صدها تن از کارکنان نیروی هوایی ارتش که عمدتا خلبانان باتجربه و ارشد بودند، به اعدام محکوم شد اما تنها ۳۰ دقیقه پیش از اجرای حکم، با توجه به آغاز رسمی جنگ ایران و عراق از اعدام نجات یافت و برای دومین بار پس از انقلاب به خدمت در نیروی هوایی ارتش بازگردانده شد.او پس از مدتی جانشین فرمانده پایگاه چهارم شکاری تاکتیکی وحدتی دزفول شد. فرقانی در دوران جانشینی او به اوضاع نابسامان پایگاه سروسامان داد و مهمترین عملیات رزمی علیه ستونهای زرهی در حال پیشروی ارتش عراق در دشتهای خوزستان را فرماندهی کرد.تلاش میکرد تا از تکرار عملیات هوایی غیر کارشناسی و نابودی اموال نیروی هوایی و کشته شدن خلبانان بیشترمی شد جلوگیری کند؛ امری که موردپسند فرماندهان مذهبی و دستنشانده آیتالله خمینی چون عباس بابایی(فیلمی هم از زندگی او بابازی شهاب حسینی ساخته شده است) نبود.درنهایت سرهنگ فرقانی از ستاد نیروی هوایی ارتش اخراج و به آنجا ممنوعالورود شد. او در اعتراض به این مسئله از نیروی هوایی ارتش استعفای کرد؛ استعفایی که پس از ماهها کشوقوس در یکم آذر ۱۳۶۴ تایید شد. در حکم تایید تقاضای بازنشستگی پیش از موعد سرهنگ بهمن فرقانی، عباس بابایی که معاونت عملیات نیروی هوایی را بر عهده داشت، چنین نوشت: «نمونهای است از فرار به خدمت؛ با چه انگیزهای مشخص نیست.» نوشتهای که عصبانیت فرقانی را به همراه داشت. فرقانی در جواب به این ادعای توهینآمیز به بابایی گفت: «وقتی شما یک بچهمحصل بودید من پرواز میکردم و شناسایی برونمرزی میرفتم حالا من از خدمت فرار میکنم؟»سرهنگ بهمن فرقانی پس از استعفا از نیروی هوایی سعی کرد به شرکت هواپیمایی ایران ایر (هما) برود و آنجا بهعنوان خلبان ایرباس ۳۰۰-آ استخدام شود اما به دلیل کارشکنیهای عقیدتی سیاسی نیروی هوایی برای استخدام و گذراندن آزمون خلبانی موفق نشد و در نهایت از کشور مهاجرت کرد.
این وبسایت حاصل سالها پژوهش و علاقه به تاریخ و فرهنگ ایران زمین است.
با عرض سلام و تشکر از بازدید از این وبسایت. من محمدرضا آزادفرد هستم. در سال ۱۳۷۱ از دانشگاه علوم پزشکی ایران در رشته پزشکی فارغالتحصیل شدم. پس از پایان دوران سربازی و طرح خدمت در مناطق محروم به آمریکا مهاجرت کردم و دوره تخصص Family Medicine را گذراندم و سپس برای فوقتخصص وارد رشته Addiction Medicine شدم.
در امتحانات برد تخصصی آمریکا بالاترین نمره ممکن را کسب کرده و از نظر نمرات بورد جزء یک درصد برتر پزشکان آمریکا شدم. برای سالهای طولانی رئیس بخش اعتیاد و داخلی بیمارستان ECMC و استادیار دانشگاه بوفالو در ایالت نیویورک بودم.
در کنار این فعالیتهای تحصیلی و شغلی هیچگاه از مطالعه تاریخ و فرهنگ ایران غافل نبودم و به تدریج به این نتیجه رسیدم که مقدار زیادی جعلیات وارد تاریخ ایران شده است. بنابراین سعی کردم با نوشتن و گردآوری مقالات از منابع مختلف تا جایی که ممکن است این نکات نادرست را مشخص کنم. در اکتر موارد برای تهیه مقالات، منابع فارسی مدنظر بوده است ولی از آنجایی که با زبانهای انگلیسی و فرانسه آشنایی دارم در مواردی از منابع انگلیسی یا فرانسوی استفاده شده است.
از خوانندگان گرامی دعوت میشود در صورت داشتن هرگونه نظر، پیشنهاد یا نقد نسبت به محتوای این وبسایت، از طریق نشانی ایمیل زیر با اینجانب در ارتباط باشند:
Bestfarain@yahoo.com
با تشکر مجدد از توجه شما به این وبسایت، برای شما آرزوی موفقیت و تندرستی دارم.